زنده كردن مرده راوي گويد نزد امام حسين (ع) نشسته بوديم كه جواني با حال گريه وارد شد. امام (ع) به او فرمود چرا گريه مي كني؟ او در پاسخ گفت مادرم در همين ساعت فوت كرد و وصيتي هم نكرده است. او داراي اموالي است و به من فرموده است كمترين اقدامي درباره اموالش نداشته باشم تا اينكه خبر فوتش را به شما برسانم. امام (ع) فرمود بلند شويد تا بسراغ او برويم. همگي برخاستيم و به همراه امام (ع) به منزلي رسيديم كه مادر او در آن فوت كرده بود. امام (ع) مشرف بر منزل گرديد و دعا كرد تا خداوند او را زنده كند تا آنچه مي خواهد وصيت كند. خداوند او را به دعاي حضرت زنده كرد و در حالي كه مي نشست شهادتين مي گفت آنگاه به امام حسين نگاه كرد و عرض كرد داخل شو اي مولاي من و مرا به امر خود فرمان ده. حضرت وارد شد و با بالش نشست و به آن زن گفت وصيت كن! خدا تو را رحمت كند. گفت يابن رسول الله من فلان اموال و فلان اموال را در اين مكانها دارم. يك سوم آن را براي شما قرار دادم تابه هرگونه كه مصلحت مي داني براي دوستدارانت صرف كني و دو ثلث آن را براي اين فرزندم قرار دادم. اگر مي داني كه او از دوستداران توست و اگراز مخالفين تو مي باشد حقي در اين اموال ندارد. سپس از امام خواست تا بر او نماز گذارد و متولي امورش گردد و دوباره به حال قبل كه مرده بود ، در آمد. ارائه پيامبر و اميرالمومنين(ع) اصبغ بن نباته گويد به امام حسين (ع) عرض كردم سرور من از تو چيزي مي خواهم كه به آن يقين دارم و از اسرار الهي است كه به آن آگاهي داري. امام (ع) فرمود اي اصبغ آيا مي خواهي سخنان رسول الله (ص) به ابوبكر در مسجد قبا را بشنوي؟ آري. همين را مي خواستم. امام (ع) فرمود برخيز! مادر كوفه بوديم و ناگهان بايك چشم به هم زدن درمسجد قبا بوديم. حضرت تبسمي به چهره من كرد و گفت اي اصبغ باد يك ماه بهنگام صبح و يك ماه بهنگام شب در اختيار سليمان بن داود بود و به من بيش از سليمان داده شد. عرض كردم والله راست مي گوئي يا بن رسول الله. آنگاه فرمود ماكساني هستيم كه علم به قرآن در نزد ماست و آنچه نزد ماست در نزد ديگري نمي باشد. زيرا ما اهل سر خداوند هستيم. دوباره حضرت تبسمي كرد و گفت ما آل الله و ورثه رسول او هستيم. و خدا را بر اين نعمت شكر مي گويم. سپس به من فرمود داخل شو. داخل شدم و ديدم رسول خدا خود را در محراب به عباي خويش پيچيده است و انگشتهاي خود را در زير دندان فشار مي دهد و درباره خلافت بعد از خود با ابابكر سخن مي گويد و اميرالمومنين (ع) نيز در آنجا حضور دارد. خبر از كشندگان خود حذيفه گويد شنيدم ك حسين بن علي (ع) مي گويد به خدا قسم سركشان و طاغيهاي بني اميه بر قبل من اجتماع مي كنند و جلوتر از همه آنها عمر سعد است و اين خبر را امام در زمان حيات پيامبر (ص) مي داد. عرض كردم آيا رسول خدا اين خبر را به شما داده است؟ امام (ع) : نه . نزد پيامبر رفتم و او را از اين خبر امام آگاه كردم. حضرت فرمود علم من علم اوست و علم او علم من است. زيرا ما قبل از ايجاد موجودات به حقيقت آنها آگاه بوديم. هيبت امامت عده اي به محضر امام حسين (ع) رسيدند و گفتند ما رابه فضائل خود آگاه كن. امام (ع) فرمود شما طاقت تحمل فضائل ما را نداريد. شما برويد و برخي بمانيد تا فضائل خود را به بعضي از شما بگويم. اگر اين تعداد طاقت تحمل آن را داشتند به همه شما خواهم گفت. آنها از اطراف حضرت دور شدند. آنگاه امام با هيبت امامت خود با يكي از آنها سخن گفت تا اينكه متحير و سرگشته گرديد و از نزد حضرت بازگشتند. استجابت فوري دعا راوي گويد در روز عاشورا شاهد جريان كربلا و مسائل مربوط به امام حسين (ع) بودم كه مردي به نام عبدالله بن جويره نزد امام آمد و گفت اي حسين! امام جواب داد چه مي خواهي؟ گفت بشارت باد تو را به آتش. امام (ع) فرمود اين گونه نيست. من به پروردگاري آمرزشگر و شفاعت كننده اي مطاع وارد مي شوم و در خيرو خوبي و بسوي نيكي حركت مي كنم. تو چه كسي هستي؟ پاسخ داد من ابن جويره هستم. امام (ع) دست او را گرفت و بطور كامل بالا برد و گفت خداوندا او را به جهنم فرست. ابن جويره غضب كرد وبه امام (ع) حمله كرد اما در حال حمله اسبش سراسيمه شد و پاي او در ركاب گير كرد و واژگون گرديد و سرش به زمين خورد. اسب او را بر زمين مي كشيد و سرش را به هر سنگ و چوبي مي زد و پاي او را متلاشي كرد و يك طرف بدن او درگير ركاب اسب بود تا به جهنم واصل گرديد. حضور جبرئيل (ع) برسر گهواره حسين(ع) روزي حضرت جبرئيل (ع) بر زمين نازل شد. در آن هنگام فاطمه (ع) در خواب بود و حسين (ع) در گهواره خود گريه مي كرد. جبرئيل شروع كرد با او سخن شيرين بگويد و بر او سلام كند تا اينكه فاطمه ا زخواب شيرين بگويد و بر او سلام كند تا اينكه فاطمه از خواب بيدار شد وشنيد كسي با فرزندش حسين سخن مي گويد و او را تسكين مي دهد. فاطمه نگاه كرد اما كسي را نيافت. اين خبر را به عرض پيامبر (ص) رساند. آن حضرت فرمود او جبرئيل بود. نور چهره امام (ع) وقتي امام حسين (ع) در يك محل تاريكي قرار مي گرفت بخاطر نوري كه از پيشاني و گلوي حضرت ساطع بود مردم بسوي او هدايت مي شدند. و پيامبر (ص) همواره پيشاني و گلوي آن حضرت را مي بوسيد. نور سر بريده امام (ع) وقتي لشكر ابن زياد سرهاي بريده امام حسين (ع) و يارانش را حمل مي كردند تا به يزيد برسانند. در بين را ه كنار دير راهب فرود آمدند و سر امام حسين (ع) را در صندوق گذاردند. نيمه هاي شب بود كه راهب بانكي شنيد. چون گوش فراداد شنيد كه همه ذكر خدا و تسبيح و تقديس الهي بود. برخاست و سر از دير بيرون آورد مشاهده كرد از صندوقي كه در كنار ديوار گذارده اند نوري بزرگ بسوي آسمان بلند است و فرشتگان دسته دسته از آسمان فرود مي آيند و مي گويند السلام عليك يابن رسول الله، السلام عليك يا ابا عبدالله ، صلوات الله وسلامه عليك. راهب مسيحي از مشاهده اين امور در تعجب شد وناله و بيتابي بر او مستولي گرديد. وقتي سفيده صبح دميد از محل عبادت خود بيرون شد و به ميان لشكر آمد و پرسيد بزرگ لشكر كيست؟ جواب دادند خولي است. نزد خولي آمد و سوال كرد در اين صندوق چيست؟ جواب داد سر حسين بن علي بن ابيطالب است. اعجاز خاك قبر امام حسين (ع) وقتي همسر حضرت آيه الله العظمي اراكي فوت كرده بود عده اي از اهل علم كه نويسنده نيز با آنها بود به همراه حضرت آيه الله بهاءالديني(ره) براي عرض تسليت به خدمت معظم له رسيديم. اگرچه اين عالم گرانمايه مصيبت زده بود اما در شور معنوي خاصي بود و مسائلي را با حال گريه از ابا عبدالله بيان مي كرد كه از جمله آنها اين بود كه يك مرتبه پدرم به زيارت قبر امام حسين(ع) مشرف شد كه حضور او با تعمير و ترميم قبر امام (ع) مصادف شده بود. پدرم از فرصت استفاد كرد و به اندازه يك تخم مرغ از خاك كناره هاي قبر امام (ع) را با خود برداشته بود چرا كه در روايات مختلفي وارد شده است كه اين خاك براي هر دردي شفا بخش است. پدرم اين خاك را نگهداري مي كرد و هر كس هر بيماري داشت و به او مراجعه مي كرد به اندازه يك عدس به او داد وپس از مصرف شفا مي يافتند.
گاهي درتاريخ ، انسانهاي بزرگ و ارجمندي يافت مي شوند که مدال افتخار انسانيت را مي گيرند و بر قله رفيع شکوه و جلال مي ايستند و از محدوده زمان خود پا فراتر نهاده و زندگي شان براي هميشه در پيشاني تاريخ مي درخشد و همواره الگويي بزرگ براي انسانهاي حقجو مي شوند . به گزارش سرویس مذهبی خبرگزاری زنان ایران "ایونا" ، اين افراد براي خود آفريده نشده اند بلکه متعلق به همه نسل هاي بعد از خود هستند ؛ حضرت زينب (س)، دختر امام علي (ع) و حضرت فاطمه (س) نمونه بارزي از اين افراد مي باشد . زندگي سراسر حادثه و مصيبت ايشان که با حادثه جانسوز کربلا گره خورده ، تبيين کننده اهداف نهضت عظيم عاشورا و رسالت جدّ بزرگوار و امامان خويش است . زينب (س) پس از شهادت برادر عهده دار رسالتي بزرگ مي شود، سرپرستي زنان و کودکان و از همه مهمتر رساندن پيام عاشورا به گوش مردمان فريب خورده و غافل از حق و باطل. زينب (س) مادر عاشوراست. نهضتي که امام حسين (ع) آن چنان عميق و وسيع و ماندگار، با آنهمه شکوه و زيبايي، از مدينه تا مکه و از آنجا تا کربلا، آورد و سرانجام از اول محرم سال 61 ه.ق. تا روز عاشوراي همان سال در سرزمين کربلا شکل گرفت و به ثمر رسيد . سپس زينب(س) بود که عهده دار نگهداري و رساندن پيام و رسالت برادر - اهداف قيام عاشورا- گرديد و آن را به کوفه و شام و مدينه و هرجاي ديگري که توانست ابلاغ نمود و با هجرت ها و مجاهدات خستگي ناپذير خود به تبيين آن پرداخت و همگان را از ماهيت ظلم ستيزي و حق جويانه آن آگاه کرد . زينب (س) در شجاعت و شهامت، سخنوري و نطق، عقل و تدبير و هدايت و رهبري هر آنچه را که از محضر پيامبر (ص) و علي و فاطمه و حسنين (ع) آموخته بود در مرحله عمل پياده کرد و ذره اي ضعف از خود نشان نداد . پيروزي نهضت عظيم حسيني (ع) مرهون زحمات و تلاش هاي بي وقفه زينب کبري (س) بوده و ويژگي هاي خاص اين بانوي بزرگوار در اسارت، موجب شد که اين نهضت جاويد و ماندگار مانده و به سرمنزل مقصود برسد . نائبه الحسين از جمله ويژگيهاي حضرت زينب (س) که جزء القاب ايشان نيز مي باشد نائبه الحسين است . اين ويژگي نائب برادر بودن خصوصيت و ويژگي منحصر و مخصوص ايشان مي باشد. زينب (س) در انجام رسالتي که بر عهده اش بود کوتاهي نکرد و هرچه در توان داشت در راه زنده نگهداشتن قيام و نهضت برادر خود بکار برد. مرحوم سيد نعمت الله جزايري در اين باره مي گويد مقام و منزلت زينب (س) قريب مقام امامت بود که از طرف برادر در کربلا، در روز عاشورا يا شب آن نائل شد[1]. امام حسين (ع) در روز عاشورا و قبل از آن مکررا به مناسبت هاي مختلفي به خواهر خود وصيت و سفارش مي کرد که پس از شهادتش صبر و تحمل کند و هرگز کاري که موجب شادي دشمن مي شود انجام ندهد. آن زماني که حضرت(ع) از اسب به زمين افتاد، زينب بلافاصله خودش را به بالين برادر رساند، خود را روي بدن برادر انداخت و فرمود: آيا تو برادر مني؟ آيا تو پسر مادر مني؟ و .... با گريه و زاري زينب (س)، امام(ع) به هوش آمدند و فرمودند: ... "يا اُختاه هذا يوم التناد و هذا يوم الذي و عدني بهِ جدي و هو الي مشتاق"، خواهرم صبر پيشه کن. بنابراين آخرين کسي که در واپسين لحظات، سخن برادر را شنيد و از وصايا و سفارشات آن حضرت آگاه گرديد، زينب (س) بود . حضور فعال در همه صحنه ها از ديگر ويژگي هاي حضرت زينب (س) حضور فعال او در صحنه هاي جهاد و مبارزه با ستمکاران بود. از آن هنگامي که خودش را شناخت و توانست بين حق و باطل تمييز بدهد در جريانات سياسي-اجتماعي حضور داشت. گويي زينب بايد شاهد و ناظر حوادث تاريخ باشد تا در موقع مناسب بتواند به وظيفه خود که همان رساندن کاروان حسيني به سر منزل مقصود است عمل کند. زينب (س) شاهد بود که چگونه جد بزرگوارش مورد آزار و اذيت قرار گرفته، چگونه دنيا طلبان به خانه فاطمه (س)، محل نزول ملائکه الله هجوم بردند و چگونه آنجا را آتش زدند و مادرش را مضروب ساخته، پدرش را ريسمان بر گردن به طرف مسجد بردند. زينب حاضر بود، مي ديد که چگونه ميخ در به پهلوي مادر فرو مي رود و چگونه برادر کوچکش محسن سقط مي شود. زينب شاهد بيست و پنج سال خانه نشين شدن علي (ع) بود. وي شاهد بود که پس از خلافت پدرش چگونه دوستان و نزديکان او از شدت عدالت علي (ع) از دورش پراکنده شده و به دشمني با او برخاستند. زينب مي ديد که پدرش در اين مدت چهار سال و اندي با مشکلات اساسي و بزرگي همچون ناکثين و مارقين و قاسطين روبرو است و سرانجام شاهد ضربت خوردن و شهادت پدرش بوده است . و باز هم در آن زماني که برادرش امام حسن(ع) پس از پدرش خلافت را به دست گرفته و با مشکلاتي مواجه مي شود و با بدترين و پليد ترين دشمن اسلام يعني معاويه به مبارزه مي پردازدشاهد و حاضربود. زينب مي بيند که ياران معاويه چشم و گوش بسته مطيع فرمان او بودند ، اما امام حسن(ع) ياراني دارد که به طمع دنيا حضرت را تنها گذاشته و به معاويه پيوستند. خيانتي که موجب شد حضرت به ناچار پيمان صلح را امضاء نمايد. آري زينب در جريان تمامي اين حوادث و اتفاقات قرار داشت . و اما حضور زينب(س) با امام حسين(ع) در نهضت کربلا حکايتي ديگر است در اينجا زينب(س) هم هدف و آماج تير حوادث و مصائب قرار مي گيرد. هم بايد مصيبت از دست دادن برادر و بستگان نزديک خود را تحمل کند و هم اسير شود و در عين حال در اسارت بايد مبارزه و جهادي داشته باشد . زينب(س) بايد در همه عرصه هاي جهاد و مبارزه حضوري فعال داشته باشد هم خطيب باشد، هم محا فظ حضرت سجاد (ع) و اسراي ديگر، هم هدايتگر، خط دهنده، ترسيم کننده خط مشي سياسي و هم مبين احکام شرع و جوابگوي ياوه سرايي دشمن. زينب (س)بايد اهانت ها و دروغ ها و نسبت هاي بي اساس دشمنان به شهدا را پاسخ گويد و حقيقت امر را روشن سازد . بنابراين در جريان اسارت اگر احيانا کسي به شهداي کربلا دروغ و افترايي را مرتکب مي شد، زينب(س) خاموشي و سکوت را بر خود روا نمي دانست و دروغش را بر ملا مي ساخت و در يک کلام حضور زينب در اسارت باعث شد که تاريخ عاشورا از هرگونه دروغ و تحريف مصون و محفوظ بماند . کربلا در کربلا مي ماند اگر زينب نبود سِرّ ني در نينوا مي ماند اگر زينب نبود صفت اضداد از ديگر ويژگي هايي که در زينب کبري(س) مي توان يافت، وجود صفات و خصوصيات متضاد و مختلف در ايشان است. ايشان همانندپدر بزرگوارش حضرت اميرالمومنين (ع) همان طور که علما و محققين[2] کشف کرده و گفته اند، داراي صفات و خصوصيات متضاد و مختلف بوده است يعني در زماني از آن بانو يک نوع صفت سراغ داريم و در زماني ديگر صفتي ضد آن. به عبارت ديگر، خصوصياتي در آن حضرت وجود داشت که کاملا منافي و متضاد با هم بوده اند . شايد براي بسياري از افراد شگفت انگيز باشد که بگوييم زينب(س) هم داراي صفات مختلف و متضاد بوده است. البته زينب به آن مرتبه اي که علي (ع) دست يافت نمي رسد، ولي بالاخره در طول حيات زينب(س) هم صفاتي مي بيني که حتي با طبيعت و خصوصيات زنان معمولي سازگاري ندارد. مثلا از جمله صفاتي که در زنان بيشتر از مردان وجود دارد؛ رقّت قلب و احساسات و عواطف است که به مجرد ديدن و يا شنيدن حادثه و واقعه اي تأثر آور متاثر شده و چه بسا از ديده شان اشک جاري مي شود . زينب (س) هم مستثنا از اين خصوصيت نمي توانست باشد، ايشان هم رقت قلب نشان مي دهد و از ديدن ناراحتي و مصيبت، متاثر و مغمون مي گردد. در شب عاشورا هنگامي که امام حسين (ع) مشغول تميز کردن شمشير بود و با خودش اشعاري زمزمه مي کرد، زينب (س) فورا شروع کرد به گريستن و گريه و ناله اي سر داد و سپس بي هوش شد. اما همين زينبي که چنين رقّتي دارد و از اينکه برادرش را از دست خواهد داد مي گريد و بي هوش مي شود، در جريان اسارت کوچک ترين گريه و ضعفي از خود نشان نمي دهد و حتي امام سجاد(ع) را تسليت مي گويد. باز در جايي ديگر مي بينيم که زينب زني است که از شدت حجاب و عفت کسي او را نمي بيند و صدايش به گوش نامحرمي نمي رسد، حتي نزديک ترين همسايه ها. هرگاه مي خواهد براي زيارت مرقد نبي اکرم (ص) برود شبانه و آن هم با محافظت کامل پدر و برادرانش حرکت مي کند. زينب(س) به پيروي از مادرش فاطمه زهرا (س) که فرمودند: "بهترين چيزبراي زنان اين است که مردان نامحرم آنان را نديده وخودشان نيز ايشان را نبينند" [3]، در حفظ حجاب و عفت خود مي کوشد. اما همين زينب(س) در عاشورا و در بازار کوفه در ميان جمع کثيري از زن و مرد و پير و جوان فرياد مي زند و صداي خود را هرچه توان دارد، بلند مي کند تا همه بشنوند، چراکه رسالت الهي اش اينگونه اقتضا مي کند ،آنچنان حيا و عفت را با فصاحت و بلاغت و نيز شجاعت و شهامت در مي آميزد که اعجاب همگان را بر مي انگيزد. راوي مي گويد:" لم اَرَ والله خفره قط انطق منها"[4] به خدا سوگند من زني را نديدم که به اين اندازه حيا و عفت داشته باشد و در عين حال گوياتر و تواناتر از زينب(س) باشد . رعايت حدود شرعي و الهي براي بسياري از مردم- غير از معصومين (ع) - مقدور و ميسور نيست که تحت هر شرايطي خدا و احکام الهي را به ياد داشته باشند. معمولا در هنگام مواجهه با سختي، بسياري از افراد خود را مي بازند . اما حضرت زينب (س) از جمله اولياء الهي است که در بحراني ترين لحظات زندگي خود درحاليکه مصايب از هر طرف او را احاطه کرده بود، به وظيفه الهي خود عمل نمود. حتي از دست دادن خامس آل عبا(ع) تنها يادگار مادر و جدّ بزرگوارش، نتوانست اين خصيصه زينب (س) را تحت الشعاع قرار دهد. امام زين العابدين (ع) در باره عمه اش زينب (س) فرمود: حتي در آن شب غم و اندوه که روزش سيد الشهداء و يارانش را شهيد کردند نماز شب از عمه ام زينب ترک نشد منتهي نشسته نماز خواند چون توان ايستادن را از دست داده بود.[5] اساسا آرام بخش دل زينب در تحمل آن مصائب، در طول حياتش خصوصا در واقعه عاشورا، ارتباط با خدا بود و بس. لذا هيچگاه زينب(س) اين ارتباط را قطع نکرد و يک لحظه برخلاف رضا و مصلحت الهي انديشه اي به دل راه نداد. بلکه حتي شکرگذاري هم مي کرد و نمازش در شب يازدهم محرم در واقع حمد و سپاس الهي بود بر نعماتي که ارزاني نموده است . نقل شده وقتي اسرا را وارد کوفه کردند مردم کوفه از روي ترحم به اطفال به اسيران نان و خرما مي دادند زينب(س) فرياد مي زد: اي اهل کوفه صدقه بر ما حرام است. پس زينب(س) در رعايت حلال و حرام الهي هيچ گونه سهل انگاري نمي کرد و در اين خصوص به هيچ عنوان راضي نمي شد که بي تفاوت باشد. اگرچه اطفال و زنان اهل بيت راه دور و درازي طي کرده و خسته و گرسنه هستند، اما جواز اَکل صدقه را صادر نمي کند. اگر گرسنه اند، زينب(س) حاضر است از سهميه غذايش بگذرد و نان خود را بين بچه ها تقسيم کند و سه روز يا بيشتر چيزي نخورد و از شدت ضعف و گرسنگي نشسته نماز بخواند،[6] اما اجازه نمي دهد که ذره اي از صدقه را تناول کنند . حضرت زينب (س) پس از برادرش امام حسين (ع) مدت زيادي زندگي نکرد اما در همين مدت کوتاه توانست مسير تاريخ را تغيير دهد. ايشان در مدت حيات خود پس از عاشورا لحظه اي آرام ننشست و در امر پيام رساني با زبان حال و زبان قال فعاليت داشت. بطوريکه در کوفه و شام چنان سخنراني و عزاداري و نوحه سرايي نمود که شرايط و اوضاع و احوال را عوض کرد و يزيديان را در هراس و وحشت انداخت. حضرت زينب (س) تا مزه پيروزي را در کام يزيديان و بني اميه تلخ نکرد و تا در جام فاتحين قطرات زهر کشنده نريخت راحت ننشست و تا پايان عمر به اين کار پرداخت و سرانجام اين بانوي بزرگوار در نيمه رجب سال 62 ه.ق. به ديدار حق شتافت
پیشینه، نامگذاری عاشورا را به دهمين و دهمين روز و تاسوعا به معناي نهمين است. عاشورا از ريشة عشر به معناي ده تاسوعا هم از ريشة تسع كه به معناي نه است. در عبري روز دهم اولين ماه سال تشرين عاشورا گفته مي شد كه برابر است با اولين ماه سال قمري. و به همين جهت دهمين روز محرم را عاشورا گويند. اگر چه اين لفظ مي تواند بر نهمين و دهمين روز هر ماه اطلاق شود، اما فقط بر نهمين و دهمين روز محرم اطلاق شده است. در تاريخ جاهليت عاشورا از روزهاي عيد رسمي و ملي بوده و در آن روزگار در چنين روزي روزه ميگرفتند، لباس فاخر ميپوشيدند و چراغاني و خضاب ميكردند. در اسلام با تشريع روزه رمضان آن روزه فسخ شد. عاشورا: روز تكريم انبياء گفتهاند علت نام گذاري روز دهم به عاشورا آن است كه ده نفر از پيامبران با ده كرامت در اين روز مورد تكريم الهي قرار گرفتند. روز دهم محرم هم ياد آور و اقعه شهادت امام (ع) و يارانش ميباشد. اين روز از عظيمترين روزهاي سوگواري به حساب ميآيد. ميتوان گفت عاشورا همان دهم محرم است، چون پيامبران براي حادثهاي كه در اين روز واقع ميشود گريستهاند، در فرهنگ ديني هم چنان باقي مانده است. عاشورا: روزه یهود از سوي ديگر روز غلبه موسي بن عمران بر فرعون است، لذا همواره يهوديها روزه ميگرفتهاند و پيامبر وقتي مدينه مشرف شدند به ايشان خبر دادند كه يهوديها امروز روزهاند، زيرا معتقدند كه روز غلبه موسي بر فرعون است. از اين رو حضرت موسي فرمود به شكرانه اين پيروزي روزه بگيريد، پيامبر تا شنيد فرمود: "انّا احق باحياء سنّت اخي موسي". من دستور ميدهم روز تاسوعا را هم روزه بگيريد، زيرا مقدمه و طرح پيروزي در آن روز ريخته شده است، ولي اكنون روزه گرفتن مكروه است. در فرهنگ شيعي، به خاطر شهادت امام حسين(ع) در اين روز، عظيم ترين روز سوگواري و ماتم به حساب مي آيد، زيرا بزرگترين فاجعه و ستم در مورد خاندان پيامبر انجام گرفته است؛ از اين رو امام صادق(ع) فرمود: "و أمّا يوم عاشورا فيوم أصيب فيه الحسين(ع) ضريعاً بين أصحابه و أصحابه حوله صرعي عراة؛ عاشورا روزي است كه حسين(ع) ميان يارانش كشته شد و بر زمين افتاد. ياران او نيز پيرامون او به خاك افتاده و عريان بودند". شيعيان امام حسين(ع) در ايام محرم، به ويژه روز عاشورا عزاداري نموده و ياد و خاطرة آن روز را زنده نگه داشته اند، از اين رو اين روز به نام عاشوراي حسيني شهرت يافت. البته امويان بعد از شهادت امام حسين (ع) در اين روز شادي مي كردند. از اين رو در زيارت عاشورا آمده است: "اللّهم هذا يوم تبرّكت به بنو اميّة وابن آكلة الاكباد" تاسوعا: همچنانکه گفتیم پیامبر به عنوان مقدمه و طرح پيروزي، روز تاسوعا به روزه گرفتن سفارش نمود. ولي اكنون روزه گرفتن مكروه است. در فرهنگ شيعي، روز نهم محرم روزي است كه امام حسين(ع) و يارانش در محاصره نيرهاي كوفه قرار گرفتند. روزي كه آب را به روي اهل بيت بستند، و عصر آن روز عمر بن سعد با دستوري كه از ابن زياد دريافت كرد، آماده جنگ با حسين(ع) شد. اما به دستور امام(ع) آن شب را مهلت خواستند، تا به عبادت و راز و نياز بپردازند. اين روز به دليل اين كه بر اهل بيت سخت گذشت و شايد يكي از روزهاي بسيار سخت و مصيبت بر خاندان پيامبر بود، تاسوعاي حسيني نام گرفت. امام صادق(ع) فرمود: "تاسوعا روزي است كه حسين(ع) و اصحاب او در كربلا محاصره شدند و سپاه شاميان بر ضد آنان گرد آمد. ابن زياد و عمر سعد از فراهم آمدن آن همه سوار خوشحال شدند و آن روز، حسين(ع) و يارانش را ناتوان شمردند و يقين كردند ديگر براي او ياوري نخواهد آمد و عراقيان او را پشتيباني نخواهند كرد". در روايتي مي خوانيم : حضرت موسي بن عمران 7در مناجات خود عرضه داشت : بار خدايا! چرا امت حضرت محمّد را بر ديگر امت ها برتري دادي ؟ خطاب آمد: به خاطر ده چيز. حضرت موسي عرض كرد: آن ده چيز كدام است تا به بني اسرائيل بگويم عمل كنند؟ فرمود: نماز، زكات، روزه، حج، جهاد، جمعه، جماعت، قرآن، علم و عاشورا. حضرت موسي عرض كرد: عاشورا چيست ؟ خطاب رسيد: عاشورا عبارت است از گريستن يا حالت گريه به خود گرفتن و نوحه و مرثيه خواندن در عزاي سبط رسول خدا6 اي موسي ! هيچ بنده اي از بندگانم بر حسين و مظلوميت او گريه و ناله نمي كند مگر اين كه اهل بهشت خواهد بود. ازحديثی از حضرت رضا(ع) فهميده مي شود كار كردن تنها در روز عاشورا منع شده است , نه تاسوعا; وانگهي كار در روزعاشورا حرام نيست ; مكروه است چون خير و بركت و يمن ندارد. شايد علّت كراهتش اين باشد كه وقتي امام حسين 7با آن عظمتش براي حفظ اسلام و ناموس و شرف وانسانيت , جان خود و فرزندان و بستگان و در يك كلمه همه چيز را در راه خدا داده و با بدن چاك چاك و عريان روي خاك تقتيدهء كربلا افتاده است , شايسته نيست انسان در چنين روزي براي زندگي دنيوي ذخيره اي تهيه نمايد,بلكه بسيار به جا است در تكايا و مساجد و مجالس عزا شركت كرده و براي امام 7و خاندانش گريه نموده و حالت حزن و اندوه بگيرد
یکی از مسائل در مورد نهضت امام حسین(ع) این است که ماهیّت این نهضت چه بوده است؟ چون نهضتها هم مانند پدیده های طبیعی ماهیِتهای مختلفی دارند. یک شیء را اگر بخواهیم بشناسیم؛ یا به علل فاعلی آن می شناسیم، یا به علل غائی آن (که امروزه شناخت علل غائی را چندان قبول ندارند.)، یا به علل مادّی آن یعنی اجزاء و عناصر تشکیل دهنده ء آن، و یا به علّتصوری آن، یعنی به وضع و شکل و خصوصیّتی که در مجموع پیدا کرده است. اگر نهضتی را هم بخواهیم بشناسیم، ماهیّتش را بخواهیم بدست آوریم؛ ابتدا باید علل و موجباتی را که به این نهضت منتهی شده است بشناسیم تا آنها را نشناسیم ماهیّت این نهضت را نمی شناسیم (شناخت علل فاعلی). بعد باید علل غائی آن را بشناسیم، یعنی این نهضت چه هدفی دارد؟ سوم باید عناصر و محتوای این نهضت را بشناسیم که در این نهضت چه کارهائی، چه عملیّاتی صورت گرفته است؟ و چهارم باید ببینیم این عملیّاتی که صورت گرفته است، مجموعاً چه شکلی پیدا کرده است؟ نهضت امام حسین(ع) یک انقلاب بود و نه انفجار یکی از مسائلی که در مورد نهضت امام حسین(ع) مطرح است این است که آیا این قیام و نهضت از نوع یک انفجار (یک عمل ناآگاهانه و حساب ـ نظیر انفجارهائی که برای برخی از انسانها پیدا می شود بطوریکه در شرایطی قرار می *****د که در حالی که هرگز نمی خواهد فلان حرف را بزند، ولا یکمرتبه می بیند ناراحت و عصبانی می شود و از دهانش هر چه که حتّی دلش هم نمی خواهد بیرون بیاید، بیرون می آید) بود؟ اسلام، به انقلاب انفجاری ذرّه ای معتقد نیست. اسلام، انقلابش هم انقلاب صددرصد آگاهانه و از روی تصمیم و کمال آگاهی و انتخاب است. جریان امام حسین(ع) نیز یک کار ناآگاهانه و یا یک انقلاب انفجاری نبود! گفته های خود امام حسین(ع) ـ که نه تنها از آغاز این نهضت بلکه از بعد از مرگ معاویه شروع می شود ـ، نامه هایی که میان او و معاویه مبادله شده است و .... نشان می دهد که این نهضت در کمال آگاهی بوده، انقلاب است امّا نه انفجار. انقلاب هست ولی انقلاب اسلامی نه انفجاری. انتخاب و آزادی از جمله خصوصیّات امام حسین(ع) این است که در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمی دهد که قیامشان حالت انفجاری داشته باشد؟ چرا که امام (ع) در هر فرصتی می خواهداصحابش را به بهانه ای مرخّص بکند. هی به آنها می گوید :آگاه باشید که اینجا آب و نانی نیست، قضیّه خطر دارد. حتّی در شب عاشورا نیز با زبان خاصّی با آنها صحبت می کند: " من اصابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بیتی از اهل بیت خودم فاضلتر سراغ ندارم. از همهء شما تشکّر می کنم ، از همه تانممنونم. اینها جز با من با کسی از شما کاری ندارند. شما اگر بخواهید بروید و...." امام (ع) همه راه ها را نیز نشان می دهد؛ تاریکی شب، برداشتن بیعت از دوش اصحابشان و ... ، یعنی فقط آ زادی و انتخاب. باید در نهایت آگاهی و آزادی و بدون اینکه کوچکترین احساس اجباری از ناحیهء دشمن یا دوست بکند، امام(ع) را انتخاب کنید. این است که به شهدای کربلا ارزش می دهد. ماهیّت عکس العملی منفی ِ نهضت قیام امام حسین(ع) از آن پدیده های چند ماهیّتی است، چون عوامل مختلفی در آن تأثیر داشته است. مثلاً یک نهضت می تواند ماهیّت عکس العملی داشته باشد، یهنی صرفاً عکس العمل باشد؛ می تواند ماهیّت آغازگری داشته باشد. اگر یک نهضت ماهیّت عکس العملی داشته باشد، می تواند یک عکس العمل منفی باشد در مقابل یک جریان. یکی از عواملی که به یک اعتبار (از نظر زمانی) اوّلین عامل است: عامل تقاضای بیعت(با یزید) است، این بیعت تنها امضا کردن خلافت آدم ننگینی مانند یزید نیست، امضا کردن سنّتی است که برا ی اوّلین بار به وسیلهء معاویه می خواست پایه گذاری شود. در اینجا آنها از امام حسین(ع) بیعت می خواهند، یعنی از ناحیه شان یک تقاضا ابراز شده است؛ امام حسین(ع) نیز عکس العمل نشان می دهد، یک عکس العمل منفی. بیعت می خواهید؟ نمی کنم. عمل امام حسین (ع) عملی منفی، امّا از سنخ تقواست، از سنخ این است که هر انسانی در جامعهء خویش مواجه می شود با تقاضاهائی که به شکلهای مختلف، به صورت شهوت، به صورت مقام، به صورت ترس و ارعاب از او می شود و باید در مقابل آنها بگوید: نه، یعنی "تقوا". ماهیّت عکس العملی مثبتِ نهضت عامل دیگری هم در اینجا وجود داشت که باز ماهیّت نهضت حسینی از آن نظر، ماهیّت عکس العملی است ولی عکس العمل مثبت نه منفی. معاویه از دنیا می رود. مردم کوفه ای که در بیست سال قبل از این حادثه، لااقل پنج سال علی(ع) در این شهر زندگی کرده است و هنوز آثار تعالیم و تربیت علی(ع) به کلی از میان نرفته است ( البتّه خیلی تصفیه شده اند، بسیاری از سران، بزرگان و مردان اینها: حُجر بن عُدی ها، عَمرو بن حمق خُزاعی ها، رُشَید هَجَری ها و میثم تَمّارها ار از میان برده اند برای اینکه این شهر را از اندیشه و فکر علی، از احساسات به نفع علی خالی بکنند؛ ولی باز هنوز اثر این تعلیمات هست) تا معاویه می میرد، به خود می آیند، دور همدیگر جمع می شوند که اکنون از فرصت باید استفاده کرد، نباید گذاشت فرصت به پسرش یزید برسد، ما حسین بن علی داریم، امام بر حقّ ما حسین بن علی است، ما الآن باید آماده باشیم و او را دعوت کنیم که به کوفه بیاید و او را کمک بدهیم و لااقل قطبی در اینجا در ابتدا به وجود آوریم، بعد هم خلافت را خلافت اسلامی بکنیم. "کوفه" اصلاً اردوگاه بوده است، از اوّل هم به عنوان یک اردوگاه تأسیس شد. این شهر در زمان خلیفه عمر بن الخطّاب ساخته شد، قبلاً "حیره" بود. این شهر را سعد وقّاص ساخت. همان مسلمانانی که سرباز بودند و در واقع همان اردو، در آنجا برای خود خانه ساختند و لهذا از یک نظر قویترین شهرهای عالم بود. مردم این شهر از امام حسین(ع) دعوت می کنند، نه یک نفر، نه دو نفر، نه هزار نفر، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلکه حدود هجده هزار نامه می رسدکه بعضی از این نامه ها راچند نفر و بعضی دیگر را شاید صد نفر امضا کرده بودند که در جمع شاید حدود صدهزار نفر به او نامه نوشته اند. اینجا عکس العمل امام چه باید باشد؟ حجّت بر او تمام شده است. عکس العمل، مثبت و ماهیّت عملش، ماهیّت تعاون. یهنی مسلمانانی قیام کرده اند، امام باید به کمک آنها بشتابد. اگر هجده هزار نامهء مردم کوفه رفته بود به مدینه و مکّه ( و بخصوص به مکّه) نزد امام حسین(ع) و ایشان جواب مثبت نمی داد، تاریخ، امام حسین(ع) را ملامت می کرد که اگر رفته بود، ریشهء یزید و یزیدیها کنده شده بود و از بین رفته بود؛ کوفه اردوگاه مسلمین با مردم شجاع، کوفه ای که پنج سال علی (ع) در آن زندگی کرده است و هنوز تعلیمات علی و یتیمهائی که علی بزرگ کرده و بیوه هائی که علی از آنها سرپرستی کرده است زنده هستند و هنوز صدای علی در گوش مردم این شهر است، امام حسین(ع) جبن به خرج داد و ترسید که به آنجا نرفت، اگر می رفت در دنیای اسلام انقلاب می شد و ...، اینست که اینجا تکلیف اینگونه ایجاب می کتد که همینکه آنها می کویند ما آماده ایم، امام می گوید من آماده هستم
مـقـصود از (اهداف ) امام حسين (ع ) در حادثه كربلا، چيزهايى است كه آن حضرت براى دست يافتن به آنها يا تحقق آنها ـ هر چند در زمانهاى بعد ـ دست به آن قيام زد و در اين راه ، شهيد شد. فهرستى از اين اهداف مقدس به اين صورت است : 1 ـ زنده كردن اسلام 2 ـ آگاه ساختن مسلمانان و افشاى ماهيت واقعى امويان 3 ـ احياى سنت نبوى و سيره علوى 4 ـ اصلاح جامعه و به حركت در آوردن امت 5 ـ از بين بردن سلطه استبدادى بنى اميه بر جهان اسلام 6 ـ آزاد سازى اراده ملت از محكوميت سلطه و زور 7 ـ حاكم ساختن حق و نيرو بخشيدن به حق پرستان 8 ـ تاءمين قسط و عدل اجتماعى و اجراى قانون شرع 9 ـ از بين بردن بدعتها و كجرويها 10 ـ تاءسيس يك مكتب عالى تربيتى و شخصيت بخشيدن به جامعه اين هدفها، هم در انديشه و عمل سيدالشهدا، جلوه گر بود، هم در ياران و سربازانش . از جمله سخنان امام حسين (ع ) كه گوياى اهداف اوست ، عبارت است از: (انّما خَرَجتُ لطلبِ الاصلاحِ فى اُمة جدّى ، اريدُ اَن آمُرَ بالمعروفِ و اَنهى عن المنكر و اسير لسيرة جدّى و ابى على بن ابى طالب ). و در نامه خود به بزرگان بصره نوشت : (... انـا اَدعـوكـُم الى كـتـاب اللّه و سنّة نبيهِ، فانّ السُنة قد اُميتت و البدعةَ قد اُحييت فان تَسمَعُوا قولى اَهدكم سبيل الرشاد). و در نـامه اى كه همراه مسلم بن عقيل به كوفيان نوشت ، رسالت امامت را اينگونه ترسيم فرمود: (... فَلَعَمرى ما الامامُ الا العامِلُ بالكتابِ وَ الاخذُ بالقسط و الدائنُ بالحق و الحابس نفسه على ذات اللّه و السلام ). و در كربلا به ياران خويش فرمود: (اَلا تـَرَونَ اِلىَ الحـقِّ لا يـُعملُ به والى الباطِلِ لا يُنتَاهى عَنْه ليَرغَبِ المُؤ منُ فى لقاء اللّه ، فانّى لا اَرَى الموت الا سعادةً و الحياة مَعَ الظالمين الاّ بَرَماً). از حسين اكتفا به نام حسين نبود در خور مقام حسين بلكه يابد كه خلق در يابند علت اصلى قيام حسين كشته شد زير بار ظلم نرفت به به از قدرت تمام حسين بهر احياى دين شهادت يافت زنده شد نام دين زنام حسين
تاسيس تاريخ براي مسلمانان در زمان خلافت خليفه دوم مسلمين و با مشورت علي (ع) در سال شانزدهم هجري صورت گرفته است. مبدا تاريخ را هجرت پيامبر و ماه نخست آن را محرم، سالي كه هجرت روي داده بود گرفتند ....(1) علت نامگذاري اين ماه آن بود كه در ايام جاهليت، جنگ در اين ماه را حرام مي دانستند. ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجري كاروان حضرت امام حسين (ع) وارد كربلا شد و سپاهيان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده مي شد در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم مي باشد او و يارانش را به شهادت رساندند. پيشواي هشتم شيعيان امام رضا (ع) در خصوص اين ماه فرمود: در جاهليت، حرمت اين ماه نگاه داشته مي شد و در آن نمي جنگيدند ولي در اين ماه، خونهاي ما را ريختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسير كردند و خيمه ها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پيامبر را دربارة ذريه اش رعايت نكردند. .... آيت الله ميرزا جواد ملكي تبريزي در «مراقبات» نوشته است:«كودكانم را مي ديدم كه در دهة نخست ماه محرم غذا نمي خوردند و به نان خالي اكتفا مي كردند كسي هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان مي كنم عشقي دروني آنان را برمي انگيخت.» (2) به همين دليل ماه محرم با حادثه عاشورا عجين شده است و فرا رسيدن آن دلها را پر از غم مي سازد و پيروان و شيفتگان امام حسين (ع) از اول محرم، محافل و مجالسي را سياهپوش كرده، به ياد آن امام شهيد به عزاداري مي پردازند.... (3
يام و نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ آثار و نتايج بزرگى در جامعهء اسلامى بر جا گذاشت كه ذيلاً برخى از آنها را به عنوان نمونه مورد بررسى قرار مى دهيم 1ـ رسوا ساختن هيئت حاكمه از آنجا كه بنى اميه به حكومت و سلطنت خود رنگ دينى مى دادند و بنام اسلام و جانشينى پيامبر بر جامعهء اسلامى حكومت مى كردند و با شيوه هاى گوناگون (مانند جعل حديث , جذب شعرا و محدثان , تقويت فرقه هاى جبر گرا و...) جهت تثبيت موقعيت دينى خود در جامعه مى كوشيدند, قيام و شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ بزرگترين ضربت را بر پيكر اين حكومت وارد آورد و هيئت حاكمهء وقت را رسوا ساخت ; بويژه آنكه سپاه يزيد در جريان فاجعهء عاشورا يك سلسله حركات نا جوانمردانه همچون بستن آب به روى ياران امام حسين ـ عليه السلام ـ, كشتن كودكان , اسير كردن زنان و كودكان خاندان پيامبر و امثال اينها انجام دادند كه به رسوايى آنان كمك كرد و يزيد بشدت مورد نفرت عمومى قرار گرفت , به طورى كه (مجاهد), يكى از شخصيتهاى آن روز, مى گويد به خدا سوگند مردم عموماً يزيد را مورد لعن و ناسزا قرار دادند و به او عيب گرفتند و از او روى گرداندند (44 يزيد با آنكه در آغاز پيروزى خود بسيار شادمان و مغرور بود, در اثر فشار افكار عمومى قافيه را باخته و گناه كشتن حسين بن على ـ عليه السلام ـ را به گردن عبيد الله بن زياد(حاكم كوفه ) افكند مورخان مى گويند يزيد پس از حادثهء عاشورا به پاس خوشخدمتى عبيد الله بن زياد او را به دمشق دعوت كرد و اموال فراوان و تحفه هاى بزرگ به او بخشيد و او را نزد خود نشانيد و مقام او را بالا برد(ترفيع رتبه و درجه ) و او را به حرمسراى خود نزد زنان خويش برد و نديم خويش قرار داد... (45 اما چون فشار افكار عمومى اوج گرفت , با يك چرخش سريع , خود را تبرئه كرد و مسئوليت را به گردن عبيد الله افكند (ابن اثير) مى نويسد هنگامى كه سر حسين را نزد يزيد بردند, موقعيت ابن زياد نزد او بالا رفت و از اقدام او خوشحال شد و به وى جايزه داد, ولى طولى نكشيد كه به وى گزارش رسيد كه مردم نسبت به او خشمگين شده اند و به او لعن و ناسزا مى گويند, ازينرو از كشتن حسين پشيمان شد. او مى گفت كاش متحمل اذيت مى شدم و حسين را به منزل خود مى آوردم و به خاطر پيامبر اسلام و رعايت حرمت قرابت حسين با او, اختيار را به وى واگذار مى كردم , هر چند موجب ضعف حكومتم مى شد. خدا پسر مرجانه (ابن زياد) را لعنت كند! او حسين را مجبور به اين كار كرد, در حالى كه حسين از وى خواسته بود اجازه بدهد دست در دست من بگذارد يا به يكى از مناطق مرزى برود (46, ولى پسر مرجانه با پيشنهاد او موافت نكرده او را به قتل رساند و با اين كار مرا مورد بغض و نفرت مسلمانان قرار داده و تخم دشمنى مرا در دلهاى آنها افشاند. اينك هر كس و ناكس به خاطر قتل حسين با من دشمن شده است . اين چه گرفتارى بود كه پسر مرجانه براى من درست كرد؟! خدا او را لعنت و گرفتار غضب خويش سازد!(47 از طرف ديگر, با آنكه يزيد نخست با كودكان و زنان و بازماندگان امام حسين با خشونت غرور و تكبر بر خورد كرد و دستور داد آنان را در خانهء مخروبه اى جاى دهند, اما زير فشار افكار عمومى , به فاصلهء كمى با آنان بناى نرمش و ملاطفت و محل سكونتشان را تغيير داد و گفت : اگر مايل هستيد شما را روانهء مدينه كنم (عماد الدين طبرى )در اين زمينه مى نويسدزينب كس فرستاد نزد يزيد كه اجازت ده ما را تا تعزيت حسين بداريم , يزيد اجازت داد و گفت بايد ايشان را به دار الحجاره بريد تا آنجا گريه كنند. هفت روز آنجا تعزيت داشتند. هر روز چندان زن بر ايشان جمع مى شدند كه از حصر و احصا بيرون بود. مردم قصد كردند كه خود را به خانهء يزيد اندازند و او را بكشند (مروان ) (48از اين حال واقف شده نزد يزيد آمد و با او گفت هيچ صلاح ملك تو نيست كه اولاد و اهل بيت و متعلقان حسين آنجا باشند, صلاح در آن است كه كار ايشان بسازى و ايشان را به مدينه فرستى , الله ! الله ! كه كار ملك تو تباه شود به سبب اين عورات پس يزيد امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ را بخواند و پيش خود بنشانيد و استمالتهاى بسيار كرد و گفت : لعنت بر پسر مرجانه باد! اگر من صاحب جطرف مقابل ج پدر تو بود مى نگذاشتمى كه كار بدين مقام رسيدى و آنچه او از من بخواستى بدادمى و حاجت او را روا كردمى وليكن قضا گذشت , بايد كه چون به مدينه رسى هر كار و حاجتى كه باشد بنويسى و];ّّ امام را خلعت بداد و زنان را تشريفها فرستاد وليكن گويند كه اهل بيت هيچ قبول نكردند> (49 يزيد بيش از چهار سال پس از فاجعهء عاشورا زنده نماند, اما اين ننگ و رسوايى را براى ابد براى خاندان بنى اميه به ارث گذاشت , به طورى كه هر كدام از خلفاى اموى بعدى كه اندكى عقل و درايت داشتند از تكرار كارهاى يزيد پرهيز مى كردند. چنانكه <يعقوبى >, مورخ نامدار اسلام , مى نويسد (عبد الملك بن مروان >(در زمان حكومت خود) به (حجاج ) كه از طرف وى حاكم حجاز بود, نوشت : مرا به خون فرزندان ابو طالب آلوده نكن , زيرا من ديدم كه چون خاندان حرب (ابو سفيان ) با آنان در افتادند, بر افتادند (50 2ـ احياى سنت شهادت پيامبر اسلام با آوردن آيينى نو كه بر اساس ايمان به خدا استوار بود, سنت شهادت را پى ريزى كرد و به گواهى تاريخ , عامل بسيارى از پيروزيهاى بزرگ مسلمانان , استقبال آنان از شهادت در راه خدا به خاطر پيروزى حق بود. اما پس از در گذشت پيامبر, در اثر انحراف حكومت اسلامى از مسير اصلى خود, گسترش فتوحات و سرازير شدن غنايم به مركز خلافت و عوامل ديگر, كم كم مسلمانان روحيهء سلحشورى را از دست دادند و به رفاه و آسايش خو گرفتند, به طورى كه هر كس به هر نحوى قدرت را در دست مى گرفت , مردم از ترس از دست دادن زندگى آرام و گرفتار شدن در كشمكشهاى اجتماعى براحتى از او اطاعت مى كردند, و ستمگرانى كه بنام اسلام بر آن مردم حكومت مى كردند, از اين روحيهء آنان استفاده مى كردند و هر چه از عمر حكومت بنى اميه مى گذشت , اين وضع بدتر مى شد تا آنكه در اواخر عمر معاويه و آغاز حكومت يزيد به اوج خود رسيد در آن زمان شيوخ قبايل و رجال دينى , غالباً مطيع زر و زور بودند و وجدان و شخصيت خود را در برابر مال و ثروت نا چيز دنيا مى فروختند. رهبران دينى و سياسى آن روز, با آنكه از ريشهء پست خانوادگى (عبيد الله بن زياد) كاملاً آگاه بودند, در برابر وى سر تسليم فرود مى آوردند. اين گونه افراد نه تنها در برابر يزيد و ابن زياد, بلكه در برابر زير دستان ستمگر آن دو نيز مثل موم نرم و مطيع بودند, زيرا جاه و مال و نفوذ در اختيار آنها بود و اين عده مى توانستند در سايه تقرب و دوستى با آنها به نام و نان و نوايى برسند دستهء ديگرى نيز كه در پستى كمتر از دستهء اول نبود, زاهد نمايان عوامفريب بودند كه رياكارانه تظاهر به زهد و خداشناسى مى كردند تا از طريق ظاهر فريبندهء خويش , لقمهء چربى گير بياورند, ولى همين كه توجه ستمگران وقت را به خود جلب مى كردند, در جرگهء وابستگان به آنان قرار مى گرفتند مردم آن روز با اين چهره آشنا بودند و چنان با رفتار كثيف اين عده خو گرفته بودند كه اعمال آنان در نظرشان طبيعى و عادى جلوه مى كرد و موجب هيچ گونه اعتراض و انتقادى نمى شد زندگى مردم عادى آن عصر نيز طورى بود كه يگانه هدف آنان , تاءمين حوائج شخصى بود. هر كس به خاطر زندگى شخصى خود كار مى كرد و به خاطر رسيدن به هدفهاى شخصى زحمت مى كشيد و هيچ فكرى جز دستيابى به مقاصد شخصى نداشت . جامعه و مشكلات بزرگ آن , به هيچ وجه مورد توجه يك فرد عادى نبود تنها چيزى كه مورد توجه اين گونه افراد بود و خيلى مواظب آن بودند, اين بود كه مقرريشان قطع نشود. آنان از ترس قطع شدن مقررى , دستور روءسا و رهبران خود را بى كم و كاست اجرا مى كردند و از بيم اين موضوع , با هر گونه صحنه ء ظلم و فساد كه روبرو مى شدند, لب به اعتراض و انتقاد نمى گشودند قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ اين وضع را دگرگون ساخت و سنت شهادت را در جامعهء اسلامى زنده كرد. حسين ـ عليه السلام ـ با قيام خود, پرده از روى زندگى آلوده و پست مسلمانان برداشت و راه نوينى پيش پاى آنان گذاشت كه در];ّّ آن سختى هست , حرمان هست , اما ذلت نيست براى آنكه ميزان تاءثير قيام امام حسين ـ عليه السلام ـ در بيدارى روح حماسه و شهادت در جامعهء اسلامى آن روز روشن گردد, بايد توجه داشت كه جامعهء اسلامى پيش از حادثهء عاشورا(با صرفنظر از اعتراضهاى موضعى و مقطعى چون حركت حجر) بيست سال به سكوت و تسليم گذرانده بود و با آنكه در اين مدت نسبتاً طولانى موجبات قيام فراوان بود, كوچكترين قيام اجتماعى رخ نداده بود در جنبش مردم كوفه نيز, كه به آمدن مسلم انجاميد, ديديم كه يك تهديد دروغين آمدن لشكر شام چگونه انبوه مردم را از گرد نمايندهء شجاعِ سالار شهيدان ـ عليه السلام ـ پراكنده ساخت فاجعهء كربلا وجدان دينى جامعه را بيدار كرد و تحول روحى اى به وجود آورد كه شعاع تاءثير آن , جامعهء اسلامى را فرار گرفت , و همين كافى بود كه مردم را به دفاع از حريم شخصيت و شرافت و دين خود وا دارد, روح مبارزه را ـ كه در جامعه به خاموشى گراييده بود ـ شعله اى تازه بخشد, و به دلهاى مرده و پيكرهاى افسرده , حياتى تازه دميده آنها را به جنبش در آورد از نخستين جلوه هاى اين تحول , قيام و مخالفت (عبد الله بن عفيف ازدى ) در كوفه بود. آنگاه كه پسر زياد نخستين سخنرانى پس از جنگ مبنى بر اعلام پيروزى خود را با دشنام و ناسزا به امام حسين ـ عليه السلام ـ آغاز كرد, با خروش و فرياد اعتراض عبدالله بن عفيف كه مردى نابينا بود (51, روبرو گرديد. پسر زياد دستور بازداشت او را صادر كرد. افراد قبيلهء عبدالله او را به منزل رساندند. پسر زياد گروهى از دژخيمان را جهت دستگيرى او فرستاد. عبدالله با شجاعت در برابر يورش آنان مقاومت كرد, ولى سر انجام دستگير شد و به شهادت رسيد (52 3ـ قيام و شورش در امت اسلامى قيام بزرگ و حماسه آفرين امام حسين ـ عليه السلام ـ سر چشمهء نهضتها و قيامهاى متعدد در جامعهء اسلامى گرديد 4ـ انقراض بنى اميه نهضت توابين و قيام مختار از نظر زمانى به فاصلهء كمى پس از شهادت امام حسين ـ عليه السلام ـ رخ داده اند, وگرنه مى دانيم كه قيامهاى نشاءت گرفته از نهضت امام حسين ـ عليه السلام ـ منحصر به اينها نبوده است , بكله طى سالهاى بعد چندين قيام صورت گرفت كه بزرگترين آنها انقلاب عباسيان بود كه در سال 132هجرى به پيروزى رسيد و بساط حكومت بنى اميه را برچيد. نيرومندترين عامل پيروزى عباسيان در اين انقلاب , شرح ستمگريهاى بنى اميه نسبت به بنى هاشم و مظلوميت اين خاندان بود و از نظر تحريك خشم مردم بر ضد بنى اميه , ياد آورى شهادت امام حسين ـ];ّّ عليه السلام ـ بيشترين تاءثير را داشت
بسم الله الرحمن الرحيم خودتان را به وسيله تقوا صيانت كنيد . به نظر مى رسد اين دور است . ما بايد تقوا را صيانت كنيم يا تقوا بايد ما را صيانت كند ؟ جواب اين است : هر دو . اين دور است اما نه دور محال . گفت : سلسله اين قوم جعد مشگبار { مسئله دور است , اما دوريار چون نگهدارى ما از تقوا به يك شكل است و نگهدارى تقوا از ما به شكل ديگر . ما بايد تقوا را صيانت كنيم و تقوا بايد و مى تواند ما را صيانت كند . در اينجا هم همينطور است . ما بايد امر به معروف و نهى از منكر را احياء كنيم و امر به معروف و نهى از منكر متقابلا بايد ما را احياء كند و خواهد كرد . ما پيرامون عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , فقط از آن جنبه ا ش بحث كرديم كه اين عنصر چه اندازه تاثير داشته است , محرك و باعث بوده است , انگيزه حسينى بوده است . ولى غير از اين , مطلب ديگرى هم هست و آن اينكه در اين نهضت , چقدر امر به معروف و نهى از منكر عملا صورت گرفت ؟ وجود مقدس حسين بن على ( ع[ ( در اين نهضت عملا يك آمر به معروف و ناهى از منكر بود] و از او بيشتر , بعد از شهادت اباعبدالله ( ع ) اهل بيت بزرگوار آن حضرت , از بعد از روز عاشورا , از همان روز يازدهم و حداقل از روز دوازدهم , به عنوان يك گروه امر به معروف و نهى از منكر در آمدند , و تا پايان اين ماجرا هر جا كه بودند , امر به معروف و نهى از منكر كردند . آنها هرگز به صورت يك جمعيت شكست خورده در نيامدند . آنها هم مثل خود اباعبدالله , پايان كار را زنده ماندن يا كشته شدن نمى دانستند كه بگويند مطلب اين بود كه حسين زنده بماند و به خلافت برسد يا حداقل در گوشه اى برود و زندگى كند , پس حالا كه حسين كشته شده , مطلب تمام شد . نه , آنها دنبال همان هدف حسينى بودند . كشته شدن اباعبدالله , از يك نظر براى آنها آغاز كار بود نه پايان كار . و چقدر زيبا و جالب توجه است وضع اهل بيت پيغمبر ! و راستى وقتى انسان اينها را تجزيه و تحليل مى كند , در مقابل اين عظمت و زيبائى , در مقابل اين قوت , در مقابل اين قدرت روح , در مقابل اينهمه ايمان و يقين , در مقابل اينهمه شجاعت روحى , غرق در حيرت مى شود و جز اينكه در مقابل آنها سر تعظيم فرود آورد كار ديگرى نمى تواند بكند . تا آخرين لحظه تبليغ كردند , نهى از منكر و امر به معروف كردند , دعوت به اسلام كردند . محبت و بلكه معرفت على ( ع ) و اهل بيت پيغمبر اساسا در همه شام وجود نداشت . يعنى كسى آنها را نمى شناخت , و اگر هم مى شناختند , به صورتهاى بسيار زشتى مى شناختند . ولى ببينيد اهل بيت پيغمبر چه كردند ؟ ! فقط يك نمونه اش را عرض مى كنم و بعد وارد مطالب ديگرى مى شوم . مى دانيم كه روز عاشورا , وضع به چه منوال بود , و شب يازدهم را اهل بيت پيغمبر چگونه برگزار كردند . روز يازدهم جلادهاى ابن زياد مىآيند اهل بيت را سوار شترهاى بى جهاز مى كنند و يكسره حركت مى دهند , و اينها شب دوازدهم را شايد تا صبح يكسره با كمال ناراحتى روحى و جسمى , طى طريق مى كنند . فردا صبح نزديك دروازه كوفه مى رسند . دشمن مهلت نمى دهد . همان روز پيش از ظهر اينها را وارد شهر كوفه مى كنند . ابن زياد در دار الاماره خودش نشسته است . يك مشت اسير , آنهم مركب از زنان و يك مرد كه در آنوقت بيمار بود . لقب بيمارى براى حضرت سجاد ( ع ) فقط در ميان ما ايرانيها پيدا شده است . نمى دانم چطور شده است كه فقط ما اين لقب را مى دهيم : امام زين العابدين بيمار ! ولى در زبان عرب هيچوقت نمى گويند على بن الحسين المريض ( يا المراض ) . اين لقبى است كه ما به ايشان داده ايم . ريشه اش البته همين مقدار است كه در ايام حادثه عاشورا , امام على بن الحسين سخت مريض بود . ( هر كسى در عمرش مريض مى شود . كيست كه در عمرش مريض نشود ؟ ) مريض بسترى بود , مريضى كه حتى به زحمت مى توانست حركت كند و روى پاى خود بايستد و با كمك عصا مى توانست از بستر حركت كند . در همان حال امام را به عنوان اسير حركت دادند . امام را بر شترى كه يك پالان چوبى داشت و روى آن حتى يك جل نبود , سوار كردند . چون احساس مى كردند كه امام بيمار و مريض است و ممكن است نتواند خودش را نگهدارد , پاهاى حضرت را محكم بستند . غل به گردن امام انداختند , با اين حال اينها را وارد شهر كوفه كردند . ديگر كوفتگى , زجر , شكنجه به حد اعلا است[ . معمولا] وقتى مى خواهند از يك نفر مثلا به زور اقرار بگيرند , يا اعصابش را خرد كنند , اراده اش را در هم بشكنند , يك بيست و چهار ساعت , چهل و هشت ساعت به او غذا نمى دهند , نمى گذارند بخوابد , هى زجرش مى دهند . در چنين شرائطى اكثر افراد مستاصل مى شوند , مى گويند هر چه مى خواهى بپرس تا من بگويم . آنوقت شما ببينيد ! اينها وقتى كه وارد مجلس ابن زياد مى شوند , بعد از آنهمه شكنجه هاى روحى و جسمى , چه حالتى دارند . زينب سلام الله عليها را وارد مجلس ابن زياد مى كنند . او زنى است بلند بالا . عده اى تعبير كرده اند : و حفت بها اماوها يعنى كنيزانش دورش را گرفته بودند . مقصود كنيز به معناى اصطلاحى نيست . چون همه زنهاى اصحاب كه شركت كرده بودند , براى زينب سيادت و بزرگوارى قائل بودند , خودشان را مثل كنيز مى دانستند . اينها دور زينب را گرفته بودند و زينب در وسط اينها وارد مجلس ابن زياد شد ولى سلام نكرد , اعتنا نكرد . ابن زياد از اينكه او احساس مقاومت كرد , ناراحت شد . سلام نكردن زينب معنايش اينست كه هنوزاراده ما زنده است , هنوز هم ما به شما اعتنا نداريم , هنوز هم روح حسين بن على در كالبد زينب مى گويد : هيهات منا الذله , هنوز مى گويد : لا اعطيكم بيدى اعطاء الذليل و لا افرا فرار العبيد يا : لا اقراقرار العبيد ( 1 ) ابن زياد از اين بى اعتنائى سخت ناراحت شد . مى فهميد اين كيست . همه گزارشها به او رسيده بود . وقتى فهميد زنى از همه محترمتر است و زنان ديگر با احترام خاصى دورش را گرفته اند , لابد حدس مى زد كه او كيست چون خبر داشت كه كى هست , كى نيست . در عين حال گفت : من هذه المتكبره ؟ يا : من هذه المتنكره ؟ ( دو جور ضبط كرده اند ) . اين متكبر , اين زن پرنخوت كيست ؟ يا اين ناشناس كيست ؟ كسى جواب نداد . دو مرتبه سئوال كرد . مى خواست از همانها كسى جواب بدهد . بار دوم و سوم . بالاخره زنى جواب داد : هذه زينب بنت على بن ابى طالب , اين , زينب دختر على است . اين مرد دنى پست لعين كه يك جو شرافت نداشت ( از يك طرف كسى كه اينهمه مصيبت ديده است , يك آدم شريف به خودش اجازه نمى دهد كه نمك به زخم او بپاشد . و از طرف ديگر , زن , به اصطلاح جنس لطيف است , در هيچ قانون جنگى , مردمى كه يك ذره شرافت دارند , متعرض زن نمى شوند . به هيچ شكلى زن را زخم زبان نمى زنند , جراحت به او وارد نمى كنند . زن را اسير مى گيرند و در عين حال احترام مى كنند . ) شروع كرد به سخت ترين وجهى زخم زبان زدن . گفت : الحمد لله الذى فضحكم و اكذب احدوثتكم خدا را شكر مى كنم كه شما را رسوا و دروغتان را آشكار كرد . زينب در كمال جرات و شهامت گفت : الحمد الله الذى اكرمنا بالشهاده , خدا را شكر مى كنيم كه افتخار شهادت را نصيب ما كرد . خدا را شكر مى كنم كه اين تاج افتخار را بر سر برادر من گذاشت , خدا را شكر مى كنيم كه ما را از خاندان نبوت و طهارت قرار داد . بعد در آخر گفت : انما يفتضح الفاسق و يكذب الفاجر و هو غيرنا . رسوائى مال فاسقهاست , ما در عمرمان دروغ نگفتيم و حادثه دروغ هم به وجود نياورديم . دروغ مال فاجرهاست . فاسق و فاجر هم ما نيستيم , غير ماست , يعنى تو . رسوا تويى , دروغگو هم خودت هستى . اين مقدار شهامت و شجاعت و ايمان عملى ! اين , امر به معروف و نهى از منكر است . تازه اين , يك درجه و يك مرحله اش است , و داستان درازى دارد . زين العابدين چه گفت , يكى از دختران امام حسين چه گفت , كنار بازار كوفه , زينب چه خطابه اى انشاء كرد ! زين العابدين در آنجا چه خطابه اى انشاء كرد , در بين راه چه كردند , در خرابه يا در خيابانها و كوچه ها با مردم كه مواجه مى شدند , چه مى گفتند و از همه اينها به نظر من بالاتر , آن خطابه بسيار غراء زينب سلام الله عليها در مجلس يزيد بن معاويه است . در آنجا ديگر صحبت بيست و چهار ساعت و چهل و هشت ساعت نيست . نزديك يك ماه است كه زينب در چنگال اينها اسير است و حداكثر زجرى را كه به يك اسير مى دهند به او داده اند . ولى بينيد در مجلس يزيد چه كرده است ؟ ! پس در نهضت حسينى , عنصر امر به معروف و نهى از منكر را , از اين وجهه و جهت هم بايد در نظر گرفت كه اين نهضت , يك نهضت امر به معروف و نهى از منكر بود , و آثار اين امر به معروف و نهى از منكر را هم بايد كاملا بررسى كرد , مخصوصا در خودشام كه چگونه شام را زير و رو كرد . مطلب ديگرى كه خواستم براى شما عرض كنم , اينست : فقهاى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر دو مطلب گفته اند كه بايد آنها را توضيح دهيم . يكى اينست كه امر به معروف و نهى از منكر در جايى است كه انسان احتمال اثر بدهد . معنى اين جمله چيست ؟ امر به معروف و نهى از منكر يك قانون تعبدى مثل نماز يا روزه نيست كه البته حكمت و فلسفه و اثرى دارد ولى به ما مربوط نيست كه ببينيم اگر اثر خودش را مى بخشد , انجام بدهيم , و اگر اثر خودش را نمى بخشد , انجام ندهيم . به ما گفته اند شما نماز را به هر حال بايد بخوانيد . اين , در اختيار تو نيست , تو نمى توانى حساب بكنى كه اين نماز اثر دارد يا اثر ندارد , تو بايد تحت اين فرمول و قاعده بخوانى . اينكه اين كار به نتيجه مى رسد يا نمى رسد , از حوزه منطق بشر خارج است , ولى امر به معروف و نهى از منكر را بشر بايد با منطق خودش اداره كند , يعنى هميشه در كارها بايد روى آن نتيجه اى كه بايد بر آن مترتب بشود , حساب بكند . نيرو مصرف مى كنى , مايه مصرف مى كنى , امر به معروف و نهى از منكر مى كنى , ولى حساب كن ببين در اين كار , تو چقدر به نتيجه و هدف مى رسى . مثل تاجرى باش كه وقتى سرمايه اش را خرج مى كند , روى حساب ( لااقل حساب احتمالات ) مى خواهد سودى كه از اين كار مى برد , بيش از سرمايه اى باشد كه مصرف مى كند . و اين بسيار حرف منطقى اى است . يعنى اگر ما در جايى , امر به معروف و نهى از منكر مى كنيم , يك سرمايه مالى يا جانى يا لااقل يك سرمايه وقتى و زمانى مصرف مى كنيم , ولى يقين داريم كه كوچكترين اثرى نمى بخشد يا اثر معكوس مى بخشد , آيا باز بايد انجام بدهيم ؟ نه . خيلى حرف منطقى و درستى است . اين , در مقابل منطق خوارج است . در فقه خوارج , امر به معروف و نهى از منكر , يك تعبد محض است . يعنى انسان حق ندارد حساب و منطق را در آن وارد كند . او بايد كوركورانه و چشم بسته , امر به معروف و نهى از منكر كند ولو يقين دارد كه در اينجا سرمايه را مصرف مى كند و سودى هم نمى برد . مى گويد به ما مربوط نيست , خدا گفته تو بايد به هر حال امر به معروف و نهى از منكر كنى . ائمه ما به ما گفتند اين , اشتباه است , خدايا اينجور امر به معروف و نهى از منكر را دستور نداده است . در امر به معروف و نهى از منكر , قطعا بايد حساب , تدبير , فكر و منطق به كار برده شود . علمائى كه در مسائل اجتماعى مطالعه كرده اند , گفته اند كه راز انقراض خوارج همين بود كه در امر به معروف و نهى از منكر , منكر منطق بودند . مىآمد مثلا در حضور يك جبار گردنكش در حالى كه شمشيرش را كشيده بود . يقين داشت كه در اينجا حرفش كوچكترين اثرى ندارد , ولى مى گفت . او هم آنا او را معدوم مى كرد . به اصطلاح تاكتيك نداشتند , منطق و حساب در كارشان نبود . بى گدار خودشان را به آب مى زدند , نتيجه , انقراضشان شد . ولى ائمه ما عليهم السلام گفتند اين كار غلط است[ . ( تقيه] ( هم كه شما شنيده ايد يعنى به كار بردن تاكتيك در امر به معروف و نهى از منكر , از ماده[ ( وقى] ( به معنى نگهدارى است . يعنى چه ؟ يعنى امر به معروف و نهى از منكر مبارزه است . در مبارزه , انسان وسيله دفاعى هم بايد به كار ببرد . يعنى بزن ولى كوشش كن نخورى . اما تو مى خواهى بگوئى بر من جهاد واجب است , ولى چرا سلاح بپوشم , چرا زره بپوشم , مگر اگر كشته بشوم , به بهشت نمى روم ؟ چرا . پس من همينطور خودم را مى زنم به قلب لشكر تا كشته بشوم , بروم به بهشت . مى گويد اين كار را نكن . تو دارى نيروى اسلام را مصرف مى كنى , تو خودت خشتى در بناى اسلام هستى , نيروئى از نيروهاى اسلام هستى . برو بزن ولى كوشش كن تا حد امكان كمتر بخورى . اگر به اين خيال بروى , اسلحه نپوشى و به خاطر اسلحه نپوشيدن كشته شوى , نيروى اسلام را هدر داده اى . برو بزن , و تا حد امكان كشته نشو , برو تا حد ممكن طرف را از بين ببر ولى خودت را حفظ كن . اين , معنى مطلبى است كه آقايان گفته اند و بسيار مسئله منطقى اى است . مطلب ديگرى ما در باب امر به معروف و نهى از منكر داريم كه اين هم در اخبار و روايات ما هست , متن حديث است كه در فقه ما هم آمده است : انما يجب على القوى المطاع ( 1 ) امر به معروف و نهى از منكر بر كسى واجب است كه قدرت داشته باشد . يعنى آدم ناتوان نبايد امر به معروف و نهى از منكر بكند . اين هم وابسته به آن مطلب است , يعنى حساب اينست كه امر به معروف و نهى از منكر براى رسيدن به نتيجه است , براى اينست كه : نيرو را حفظ كن و نتيجه بگير . اما آنجا كه تو ناتوان هستى , يعنى نيرويت را از دست مى دهى و به نتيجه نمى رسى , نه . در اينجا يك اشتباه بسيار بزرگ براى بعضيها پيدا شده است و آن اينكه ممكن است كسى بگويد : من كه قدرت ندارم فلان كار را انجام بدهم , اسلام هم كه گفته اگر قدرت ندارى , نكن , پس ديگر من خيالم راحت است . ديگرى مى گويد : اسلام گفته است امر به معروف و نهى از منكر , در وقتى است كه در آن احتمال نتيجه دادن باشد . خوب , من احتمال نمى دهم , پس خيالم راحت است . اين , اشتباه است . اين احتمال , غير از احتمالى است كه شما در باب طهارت و نجاست مى دهيد . من نمى دانم فلان چيز پاك است يا نجس ؟ مى گويد آيا احتمال مى دهى كه پاك است ؟ بله , احتمال مى دهم . خوب , بگو پاك است . معناى آن احتمال , همان احتمال ذهنى است . يعنى تو در هر جا كه شك دارى كه چيزى پاك است يا نجس ,[ اگر احتمال مى دهى كه پاك باشد , بگو پاك است] . مثلا دوايى را كه از خارج وارد كرده اند , تو صد در صد يقين ندارى كه نجس باشد , صدى نود و نه احتمال مى دهى كه نجس باشد ولى صدى يك هم احتمال مى دهى كه پاك باشد , همان احتمال ذهنى تو كافى است براى اينكه بگوئى اين دوا پاك است . آيا من وظيفه دارم كه بروم تحقيق بكنم , ببينم آيا پاك است يا نجس ؟ ابدا , هيچ چنين وظيفه اى ندارى , همان احتمال , يعنى همان حالت ذهنى , به اصطلاح مثل علمى كه مى گويند علم موضوعى است , احتمال موضوعى است . اين احتمال براى تو موضوع حكم است . ديگر بيش از اين تو تكليف ندارى . اما اينجا كه مى گويند احتمال , نه معنايش اينست كه برو در خانه ات بنشين , بعد بگو من احتمال اثر مى دهم , احتمال اثر نمى دهم . اين كه پاكى و نجسى نيست . در اين مورد بايد بروى كوشش بكنى , حداكثر تحقيق را بكنى , تا ببينى و بفهمى كه آيا به نتيجه مى رسى يا نمى رسى . كسى كه بى اطلاع است و دنبال تحقيق هم نمى رود تا بفهمد از اين امر به معروف و نهى از منكرش به نتيجه مى رسد يا نمى رسد , چنين عذرى را ندارد . يا آن ديگرى مى گويد : آقا ! من كه قدرت ندارم . اسلام هم مى گويد بسيار خوب , ولى برو قدرت را به دست بياور , اين , شرط وجود است , نه شرط وجوب . يعنى گفته اند تا ناتوانى دست به كارى نزن كه به نتيجه نمى رسى , ولى برو توانائى را به دست آور تا بتوانى به نتيجه برسى . حالا برايتان مثالى ذكر مى كنم : در فقه مسئله اى مطرح است به نام[ ( ولايت از قبل جائر] ( . مخصوصا در زمان ائمه اين مسئله را زياد سؤال مى كردند . مى گفتند : يابن رسول الله ! اين خلفا , خلفاى جور و ظلم هستند , ما از اينها پست دولتى به اصطلاح بگيريم يا نگيريم ؟ اسلام دستورش اينست كه نه , از اينها پست نگيريد . ولى بعد مى فرمود : اگر تو از ناحيه آنها پستى مى گيرى كه آن پست وسيله مى شود كه تو بر امر به معروف و نهى از منكر قدرت پيدا كنى , اين كار را قطعا انجام بده . در كتب فقهى ما اين مسئله مطرح است . محقق در[ ( شرايع] ( دارد , شهيد بن ( 1 ) دارند . منتهى بعضى مى گويند : استحبت و بعضى مى گويند : وجبت يعنى مى گويند اين كارى كه كمك دادن و اعانت به ظالم است ( 1 ) ( مثلا على بن يقطين مى خواهد بشود , وزير هارون ظالم ستمگر غاصب مى خواهد بشود ) واجب است . يعنى اين كارى كه فى حد ذاته حرام است , اگر وسيله اى باشد براى اينكه قدرتى به دست آورى كه از اين قدرت در راه امر به معروف و نهى از منكر استفاده كنى , نه تنها بر تو حرام نيست , بلكه واجب است . امام موسى بن جعفر ( ع ) راجع به محمد بن اسماعيل بن بزيع و على بن يقطين , دو نفر از شيعيان كه در دستگاه ظلم خلفا بودند ولى در آن دستگاه رفته بودند براى اينكه مقاصد الهى را پيش ببرند , مى فرمايد : شما ستارگان خدا در روى زمين هستيد , تو نرفتى آنجا كه منفعت پرستى بكنى , جاه پرستى بكنى , براى اينكه پول به دست آورى , تو در آنجا رفتى تا هدف اسلام را پيش ببرى . ببينيد ! كار تحصيل قدرت براى امر به معروف و نهى از منكر تا آنجا مهم است , تا آنجا واجب است كه اسلام مى گويد يك عمل صددرصد حرام را به خاطر آن مى توانى مرتكب بشوى . يعنى اين عمل كه در ذات خود و در صورتى كه تو فقط براى اين بخواهى آن را انجام دهى كه جزء جلال آن دستگاه بشوى و در آن هيچ هدف امر به معروف و نهى از منكر يعنى هدف خدمت به اسلام نداشته باشى , حرام است , به منظور خدمت به اسلام كه واقعا به اسلام خدمت بكنى , اين حرام تبديل به واجب و به قول بعضى از فقها مثل محقق در [ ( شرايع] ( مستحب مى شود . حداقل حرام تبديل به مستحب مى شود . از اينجا شما بفهميد كه مسئله قدرت اين نيست كه اگر تصادفا قدرتى پيدا شد , امر به معروف بكن , و اگر تصادفا قدرتى پيدا نشد , نه . دليل ديگر نادرست بودن اين حرف كه مى گويند : قدرت اگر تصادفا پيدا شد امر به معروف و نهى از منكر واجب مى شود , اگر نه , نه , پس تحصيل قدرت واجب نيست , اين است كه ما بايد ببينيم اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر , چه ارزشى قائل است . ببينيم با ارزشى كه اسلام براى امر به معروف و نهى از منكر قائل است , اصلا آيا امكان دارد كه بگويد اين وظيفه را مسلمين هنگامى بايد انجام بدهند كه اتفاقا و تصادفا قدرت داشته باشند , ولى اگر قدرت نداشتند , ديگر نه , و هيچ وظيفه اى هم ندارند كه بروند قدرت را به دست بياورند تا امر به معروف و نهى از منكر بكنند ؟ ! شما اگر مى خواهيد بفهميد كه مقام امر به معروف و نهى از منكر در اسلام چيست , اين روايتى را كه در كافى ( 1 ) است و از روايات بسيار معروف و قطعى و مسلم ما است و در تمام كتب فقهى و حديثى معتبر آمده است و مفصلترين حديث در اين باب است , مطالعه كنيد . من قسمتهائى از آن را براى شما مى خوانم , چون همه اش مفصل است . يك قسمتش كه اول حديث هم هست اينست كه فرمود : در آخر الزمان , مردم رياكارى پيدا مى شوند كه هى آيه قرآن و دعا مى خوانند , و يتنسكون اظهار مقدس مابى مى كنند حدثاء سفهاء يك مردم تازه به دوران رسيده احمقى هم هستند . تنها چيزى كه اين مقدس ماب ها به آن اعتنا ندارند , امر به معروف و نهى از منكر است . لايوجبون امرا بمعروف ولا نهيا عن منكر الا اذا امنوا الضرر اينها تا مطمئن نشوند كه امر به معروف و نهى از منكر , كوچكترين ضررى به ايشان نمى زند , به آن تن نمى دهند . يطلبون لا نفسهم الرخص و المعاذير دائم دنبال اين هستند كه يك راه فرارى براى امر به معروف و نهى از منكر پيدا كنند , يك عذرى بتراشند كه خوب ديگر نمى شود , ديگر ممكن نيست . يقبلون على الصلاه و الصيام و ما لا يكلفهم فى نفس ولا مال دنبال آن عبادتهائى هستند كه نه به جان , نه به مال و نه به حيثيتشان ضرر مى زند , مثل نماز و روزه , اما اگر وظيفه اى , ضررى به جايى مى زند , ديگر آن را قبول ندارند . تا آنجا كه مى فرمايد اگر نماز هم به كار يا حيثيت يا جانشان ضرر مى زند , آن را رها مى كردند كما رفضوا اسمى الفرائض و اشرفها . همان طورى كه عاليترين و شريفترين فريضه ها را رها كردند , نماز را هم رها مى كردند . آن عاليترين و شريفترين فريضه ها كدام است ؟ ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر فريضه عظيمه بها تقام الفرائض فريضه بزرگى است كه ساير فرائض به وسيله آن بپا مى شود . بايد امر به معروف و نهى از منكر باشد تا نمازى باشد , تا زكاتى باشد , تا حجى باشد , تا خمسى باشد , تا معاملاتى باشد , تا قانونى باشد , تا اخلاقى باشد . باز قسمتى از حديث را حذف مى كنم , فرمود : ان الامر بالمعروف و النهى عن المنكر سبيل الانبياء همانا امر به معروف و نهى از منكر , راه همه پيامبران است , منهاج الصلحاء , بها تقام الفرائض و تامن المذاهب واجبات خدا به اين وسيله بپا داشته مى شود و راهها به اين وسيله امن مى گردد , كسبها به اين وسيله حلال , و مظالم به اين وسيله باز مى گردد , زمين به اين وسيله آباد مى شود . شما از اينجا بفهميد كه حوزه امر به معروف و نهى از منكر تا كجا است , تا حدود آباد شدن زمين . خدا مى داند آدم گاهى كه يك چيزهائى را مى بيند و در تاريخ اسلام مطالعه مى كند , دود از كله اش بلند مى شود كه ما چه بوديم و چه شديم . دلم مى خواهد اين كتاب[ ( الاحكام السلطانيه] ( ماوردى را كه يكى از معتبرترين كتابهاى اسلامى است و مخصوصا اروپائيها و مستشرقين روى آن خيلى حساب مى كنند , مطالعه كنيد . اين كتاب نظامات اجتماعى اسلام را در حدود هزار سال پيش بيان كرده است . ببينيد چه نظاماتى در دنياى اسلام بوده است و اصلا امر به معروف و نهى از منكر , چه معنى اى داشته و چه مى كرده است . از آن مهمتر كتابى است به نام[ ( معالم القربه فى احكام الحسبه] ( كه خوشبختانه اين كتاب را ظاهرا يك مستشرق فرهنگى ( باز هم خدا پدر اين فرنگيها را بيامرزد كه اقلا مى روند اين كتابهاى نفيس خطى ما را از كتابخانه ها در مىآورند و چاپ مى كنند , ما كه اين عرضه را هم نداريم ) از يكى از كتابخانه هاى تركيه در آورده و چاپ كرده است . اين كتاب در قرن نهم نوشته شده[ . ( حسبه] ( در آنجا يعنى همان امر به معروف و نهى از منكر . اصطلاحى بوده كه از قرن دوم هجرى , امر به معروف و نهى از منكر را[ ( حسبه] ( مى گفته اند . محتسب كه شما مى بينيد در اشعار ما آمده است , يعنى آمر به معروف و ناهى ازمنكر . آن تشكيلاتى كه در كشورهاى اسلامى به نام تشكيلات حسبه اى يا احتسابى بوده است , افرادش يعنى آمرين به معروف و ناهين از منكر را مى گفتند[ ( محتسب] ( كه در اصطلاح شعراى ما زياد آمده است . مولوى , حافظ و سعدى , اين لغت را استعمال كرده اند . سعدى مى گويد[ : ( چندان كه مرا شيخ اجل شمس الدين ابوالفرج بن الجوزى] ( . . . مى گويد استادم ابوالفرج بن الجوزى به من كه جوان بودم مى گفت نرو در اين مجالس , اينجا نرو , آنجا نرو , و من حرف اين شيخ و استاد را نمى شنيدم چون جوان بودم , و گاهى مسخره اش مى كردم , مى گفتم : قاضى اربا ما نشيند , برفشاند دست را { محتسب گر مى خورد , معذور دارد مست را به هر حال , اسم اين كتاب[ ( معالم القربه فى احكام الحسبه] ( است . وقتى انسان اين كتاب را مطالعه مى كند كه اصلا امر به معروف و نهى از منكر چه مفهومى داشته , مى بيند سراسر زندگى را در بر مى گيرد . تمام كارهائى كه امروز شهرداريها انجام مى دهند , جزء امر به معروف و نهى از منكر بوده است , تمام كارهائى كه شهربانى انجام مى دهد نيز در حوزه احتسابى بوده است . در همين كتاب آمده است كه يكى از وظائف محتسب اينست كه وقتى دم دكان بقالى مى رود و مى بيند روى ظرفهاى ماست باز است و مگس مى نشيند , بايد بقال را موظف كند كه روى ظرف ماست خودش را بپوشاند , لباسهاى آن بقال را نگاه كند كه كثيف نباشد , آن پيشبندى كه مى بندد , چند روز يك بار يا مثلا روزى يك بار , عوض كند , بشويد , در حمامها چه بكنند , در مسجدها چه بكنند و . . . وقتى آدم اينها را مى بيند , مى گويد خدايا ! اين ما بوديم كه چنين روزى داشتيم و اين ما هستيم كه به چنين روزى گرفتار هستيم ؟ ! خدايا اين ما هستيم كه در روايات كافى ما و در تمام كتب فقهى ما مى گويد امر به معروف , آنى است كه زمين بدان آباد مى شود : و تعمر الارض , و ينتصف من الاعداء با امر به معروف و نهى از منكر مى شود از دشمن انتقام گرفت . يعنى امر به معروف و نهى از منكر را زنده كن تا بتوانى در مقابل اسرائيل بايستى . اگر در مقابل اسرائيل ناتوانى , ريشه اش را از چند صد سال پيش پيدا كن كه امر به معروف و نهى از منكر را از ميان بردى و در نتيجه دشمن بر تو مسلط شد . و يستقيم الامر , بدين وسيله است كه كارها همه بر روى اساس استوارى قرار مى گيرد . فانكروا بقلوبكم , والفظوا بالسنتكم , وصكوابها جباههم , و لا تخافوا فى الله لومه لائم , فان اتعظوا و الى الحق رجعوا فلا سبيل عليهم[ ( انما السبيل على الذين يظلمون الناس و يبغون فى الارض بغير الحق , اولئك لهم عذاب اليم] ( ( 1 ) ديگر فرصت ترجمه اين قسمت و ذكر قسمتهاى ديگر نيست . يك فريضه اى كه در اسلام چنين مقام و ارزشى را دارد , آيا مى شود احتمال داد كه درباره اش گفته اند اگر يك روزى ديدى اتفاقا , تصادفا , يك نيروئى , يا قدرتى دارى انجام بده و اگر قدرت ندارى ديگر تكليف ساقط است . اين تكليف ساقط است , يعنى اسلام ساقط است . چون امر به معروفى كه اسلام براى ما معرفى مى كند , به منزله پايه خيمه اسلام است . چطور ممكن است كه خود اسلام بگويد اگر تصادفا ديدى مى توانى اسلام را نگه دارى , نگه دار , اگر تصادفا ديدى نه , نمى توانى , ديگر نمى خواهد , خيالت راحت باشد ! در مورد احتمال اثر هم همينطور است . بنده بروم در اطاقم بنشينم , بگويم من كه احتمال اثر نمى دهم . تو حق ندارى احتمال اثر بدهى يا ندهى . تو كه اصلا مطالعه ندارى , تو كه از اوضاع خبر ندارى , جريانات را نمى دانى , تو كه نمى دانى راه امر به معروف و نهى از منكر چيست , تو كه روانشناسى نمى دانى كه براى نفوذ در بشر از چه راهى بايد با روح او مواجه شد , تو كه جامعه شناسى نمى دان ى , تو كه چيزى نمى دانى , حق ندارى بگوئى من احتمال اثر مى دهم يا احتمال اثر نمى دهم . اينست كه دور كن اين اصل اساسى , قدرت و آگاهى است , و هر دو را هم بايد تحصيل كرد و به دست , آورد , غير از اين نمى شود . شما در روزنامه هاى خودمان مى خوانيد كه در آمريكا بيش از سيصد و هشتاد كميته جمع آورى اعانه براى اسرائيل وجود دارد . من از اين نظر اينها را تقدير مى كنم كه ملت بيدارى هستند , براى خودشان دارند كار مى كنند . اين ملت مى فهمد كه راهش همين است . هر مردمى در هر محله اى , در هر گوشه اى هستند , خودشان بايد بنشينند , فكر كنند , كار كنند , آگاهى و اطلاع به دست آورند , عاقبت را بينديشند . اين , آگاهى است و تحصيل آگاهى واجب است . اين قدرت است , و تحصيل قدرت واجب است . باز گردم به آن مطلبى كه در ابتدا عرض كردم , يعنى بررسى عنصر امر به معروف و نهى از منكر در نهضت حسينى , از اين نظر , از اين وجهه كه اهل بيت پيغمبر چگونه از اين فرصت حداكثر استفاده را كردند . خدا رحمت كند مرحوم آيتى رضوان الله عليه را , چه مرد بزرگوارى بود , چه عالم متقى اى بود كه از دست ما رفت . ايشان كتابى دارد به نام[ ( بررسى تاريخ عاشورا] ( كه شايد خيلى از شما ديده باشيد . كسانى هم كه نديده اند , ببينند و بخوانند . مجموعه سخنرانيهائى است كه ايشان در راديو كرده است . بعد از فوت ايشان اين سخنرانيها را چاپ كردند . در ميان كتابهائى كه به زبان فارسى در اين زمينه نوشته شده است , اگر نگوئيم بهترين آنهاست , قطعا از بهترين آنها است . حالا اگر از نظر تجزيه و تحليل نگويم در درجه اول يا فرد اول است , ولى از جنبه استناد يعنى از جنبه اينكه مطالبش مستند به تواريخ معتبر است , قطعا بى نظير است . در آنجا اين مرد روى اين مطلب خيلى تكيه كرده است كه اصلا تاريخ كربلا را اسرار زنده كردند , يعنى اسرا نگهدارى كردند و بزرگترين اشتباهى كه دستگاه اموى كرد مسئله اسير گرفتن اهل بيت و سير دادن آنها به كوفه و بعد به شام بود . و اگر آنها اين كار را نكرده بودند , شايد مى توانستند تاريخ اين نهضت را محو كنند , يا لااقل يك مقدار آن را از اثر و قدرت بيندازند , ولى به دست خودشان كارى كردند كه براى اهل بيت پيغمبر فرصت ايجاد كردند و آنها اين تاريخ را در دنيا مسجل نمودند . آنها باور نمى كردند كه يك عده زن و بچه خرد شده مصيبت ديده حداكثر استفاده را از اين فرصتها ببرند , و كى باور مى كرد , و چطور اينها تبليغ كردند ! در روز جمعه اى در شام نماز جمعه است . ناچار خود يزيد بايد شركت بكند , و شايد امامت نماز را هم خود او به عهده داشت . ( اين را الان يقين ندارم ) در نماز جمعه خطيب بايد اول دو خطابه كه بسيار مفيد و ارزنده است بخواند , بعد نماز شروع مى شود . اصلا اين دو خطابه بجاى دو ركعتى است كه از نماز ظهر در روز جمعه , اسقاط , و نماز جمعه تبديل به دو ركعت مى شود . اول , آن خطيبى كه به اصطلاح دستورى بود , رفت و هر چه قبلا به او گفته بودند گفت , تجليل فراوان از يزيد و معاويه كرد , هر صفت خوبى در دنيا بود , براى اينها ذكر كرد و بعد شروع كرد به سب كردن و دشنام دادن على ( ع ) و امام حسين به عنوان اينكه اينها ( العياذ بالله ) از دين خدا خارج شدند , چنين كردند , چنان كردند . زين العابدين از پاى منبر نهيب زد : ايها الخطيب اشتريت مرضاه المخلوق بسخط الخالق , تو براى رضاى يك مخلوق , سخط پروردگار را براى خودت خريدى . بعد خطاب كرد به يزيد كه آيا به من اجازه مى دهى از اين چوبها بالا بروم ؟ ( نفرمود منبر . خيلى عجيب است ! به قدرى اهل بيت پيغمبر مراقب و مواظب اين چيزها بودند ! مثلا در مجلس يزيد , نمى گويد : يا اميرالمومنين ! , يا ايها الخليفه ! يا حتى به كنيه هم نمى گويد : يا اباخالد ! مى گويد : يا يزيد ! هم زين العابدين و هم زينب . در اينجا هم نفرمود كه اجازه مى دهى من بروم روى اين منبر . يعنى اين كه منبر نيست , اين چوبهاى سه پله اى كه در اينجا هست كه چنين خطيبى مى رود بالاى آن و چنين سخنانى مى گويد , ما اين را منبر نمى دانيم . اين چهار تا چوب است . ) اجازه مى دهى من بروم بالاى اين چوبها دو كلمه حرف بزنم ؟ . يزيد اجازه نداد . آنهائى كه اطراف بودند , از باب اينكه على بن حسين , حجازى است , اهل حجاز است و سخن مردم حجاز شيرين و لطيف است , براى اينكه به اصطلاح سخنرانيش را ببينند , گفتند : اجازه بدهيد , مانعى ندارد . ولى يزيد امتناع كرد . پسرش آمد و به او گفت : پدر جان ! اجازه بدهيد , ما مى خو اهيم ببينيم اين جوان حجازى چگونه سخنرانى مى كند . گفت من از اينها مى ترسم . اينقدر فشار آوردند تا مجبور شد , يعنى ديد ديگر بيش از اين , اظهار عجز و ترس است , اجازه داد . ببينيد اين زين العابدين كه در آن وقت از يك طرف بيمار بود ( منتهى بعدها ديگر بيمارى نداشت , با ائمه ديگر فرق نمى كرد ) و از طرف ديگر اسير , و به قول معروف اهل منبر , چهل منزل با آن غل و زنجير تا شام آمده بود , وقتى بالاى منبر رفت , چه كرد ؟ ! چه ولوله اى ايجاد كرد ؟ ! يزيد دست و پايش را گم كرد . گفت الان مردم مى ريزد و مرا مى كشند . دست به حيله اى زد . ظهر بود , يكدفعه به موذن گفت : اذان , وقت نماز دير مى شود . صداى موذن بلند شد . زين العابدين خاموش شد . موذن گفت : الله اكبر , الله اكبر امام حكايت كرد : الله اكبر , الله اكبر . موذن گفت : اشهد ان لااله الاالله , اشهد ان لااله الا الله , باز امام حكايت كرد . تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد , زين العابدين فرياد زد : موذن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود : يزيد ! اين كه اينجا اسمش برده مى شود و گواهى به رسالت او مى دهيد كيست ؟ ايها الناس ! ما را كه به اسارت آورده ايد , كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود ؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مى دهيد ؟ تا آنوقت اصلا مردم درست آگاه نبودند كه چه كرده اند . آنوقت شما مى شنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايم ترى بود , ملازم قرار داد و گفت : حداكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين , براى چه بود ؟ آيا يزيد نجيب شده بود ؟ روحيه يزيد فرق كرد ؟ ابدا . دنيا و محيط يزيد عوض شد . شما مى شنويد كه يزيد بعد ديگر پسر زياد را لعنت مى كرد , هى مى گفت : تمام , گناه او بود . اصلا منكر شد , كه من چنين دستورى ندادم , ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد . چرا ؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند . ولاحول ولا قوه الابالله العلى العظيم
ابن عباس مى گويد: در ركاب حضرت اميرالمؤ منين (ع ) بودم در زمانى كه به صفين تشريف مى بردند، وقتى كه به نينوا رسيديم ، نزديك شط فرات بود، با صداى بلند فرمود: يابن عباس آيا اين مكان را مى شناسى ؟ عرضكردم : خير نمى شناسم ! فرمود: اگر مى شناختى مثل من ، از آن نمى گذشتى مگر مثل من گريه مى كردى . پس حضرت على (ع ) گريه شديدى نمود؟ تا اينكه محاسن شيريفش تر شد و اشكها برسينه اش جارى گرديد. ما هم به تبع آن حضرت گريه كرديم . سپس حضرت فرمود: اُوّه اُوّه ، مرا با آل سفيان چكار است كه جنگ كنيم آنها از جنود سپاهيان شيطانند، اى اباعبدالله صبر كن زيرا هر بلائى كه بسرت اينها مى آورند، سر من آوردند، سپس حضرت آبى جهت وضو گرفت و وضويى ساخت و چند نماز خواند، باز آن حرفها را زد، بعد يك مقدار خواب رفته و بعد بيدار شد، سپس فرمود: يابن عباس آيا از خوابى كه ديده ام تو را با خبر كنم ؟ عرض كردم : انشاءالله كه خير است ! بفرماييد، حضرت فرمود: ديدم گويا مردانى با علمهاى سفيد از آسمان به زمين آمدند، شمشيرهاى سفيد و درخشنده بر كمر داشتند، سپس گرد اين زمين خطى كشيدند، فرمودند: ديدم گويا شاخه هاى اين نخلها بزمين رسيده و در ميان خون شناور شد، و گويا فرزندم حسين (ع ) و ميوه دلم ، و نور بصرم ، در آن غرق شده و هر چه استغاثه ميكند. كسى به فريادش نمى رسد، و گويا آن مردانى را كه از آسمان آمده بودند. ندا مى كردند و مى گفتند: اى آل رسول صبر كنيد. كه شما را خواهند كشت . و شما بدست يك مشت مردم شر كشته خواهيد شد. و اينك بهشت مشتاق شما است . اى اباعبدالله . سپس رو به سوى من كردند و مرا تعزيت دادند و فرمودند: يا اباالحسين به تو بشارت باد و خدا روز قيامت چشمت را روشن كند. از خواب بيدار شدم . بخدا قسم كه قبلا حضرت رسول صادق ابوالقاسم (ص ) بمن خبر دادند. كه من به سوى اهل بغى مى روم . و به اين زمين ميرسم ... آه در اينجا فرزندم حسين با هفده نفر از اولاد من واز اولاد فاطمه (ع ) دفن مى شوند. و اين زمين در آسمان معروف به كربلا است ، چنانكه در زمين حرمين و بقعه بيت المقدس معروف است . سپس فرمود: يابن عباس ببين در اين نواحى فضولات آهوان را مى بينى ؟ به خدا قسم به من دروغ نگفته اند، و آنها زرد شده اند به رنگ زعفران ، ابن عباس گفت : بررسى كردم و پيدا كردم و فرياد زدم : يااميرالمؤ منين اين را پيدا كردم كه فرموديد. حضرت فرمود: صدق الله و رسوله . هر وله كشان به سمت آنها دويد. و آنها را بوئيده و فرمود: اين همان است . آيا ميدانى قضيه اينها چيست ؟ عرض كردم : خير آقا نمى دانم . حضرت فرمود: اين سرزمين ، زمينى است كه وقتى كه حضرت عيسى (ع ) با حواريين به اين زمين رسيد، ديد در اينجا چند تا آهو دور هم جمع شده اند و گريه ميكنند، سپس حضرت عيسى (ع ) نشست و حواريين هم نشستند و مشغول گريه شدند. حواريين گفتند: يا روح الله سبب گريه شما چيست ؟ فرمود: اين زمين كربلا است كه در آن فرزند پيغمبر خدا احمد (ص ) و فرزند بتول عذرا (عليهاالسلام ) شبيه مادرم حضرت مريم (عليهاالسلام ) است كشته خواهد شد و در اينجا مدفون ميگردد. تربتى است كه از مشك معّطرتر است ، زيرا كه تربت آن جناب است و اين آهوان با من سخن گفتند: كه مادراينجا بخاطر شوق به آن جناب مانده ايم و در امان هستيم . حضرت عيسى (ع ) مقدارى از فضولات را برداشته و بوئيد و فرمود: خوشبويى آن بخاطر علفهاى اين صحرا است . خدايا اينها را باقى بگذار تا اينكه پدرش ببويد و تعزيت او شود. و اين است كه تا حال مانده است و رنگش از طول مدت زرد شده ، و اين زمين كرب و بلا است ، پس با صداى بلند فرمود: اى خداى عيسى بن مريم ، مبارك مكن بر كشندگانش و كسا نيكه آنها را يارى مى كنند. سپس حضرت مدت مديدى گريست تا اينكه به رو افتاد و غش كرد، ما هم گريه كرديم . چون به حال آمد چند بعره برداشت و در گوشه ردا پيچيد، و به من فرمود: تو هم بردار و نگه دار اگر ديدى كه از آن خون تازه ميجوشد و جارى مى شود، بدانكه حسينم شهيد شده . ابن عباس مى گويد: من هم برداشتم و از آن نگه دارى كردم تا اينكه يك روز خواب بودم ، وقتى كه از خواب بيدار شدم ، ديدم از آن خون تازه اى جارى گرديد. و آستينم مملو از خون است پس نشستم و گريه كردم و با خودم گفتم : يقينا حسين را كشتند. البته على (ع ) تا بحال خبرى به من نداده بود كه واقع نشده باشد. پس بيرون آمدم ، ديدم شهر مدينه گويا ابر نازكى آن را فرا گرفته آفتاب ظاهر شده گويا كسوف گرفته ، گويا از در و ديوار شهر خون تازه ميريزد. از زاويه خانه صدايى شنيدم كه شخصى مرثيه مى خواند و مضمونش اين است كه اى آل پيغمبر صبر كنيد كه فرزند زهراى بتول را كشتند. و روح الامين با گريه و افغان نازل شد و با صداى بلند گريه مى كرد. من هم گريه ام گرفت و آن روز را كه روز عاشورا بود ضبط كردم و بعد بعضى از افراد و كسانيكه همراهم بودند اين قضيه را گفتم آنها هم حرف مرا تصديق كردند. و گفتند ما هم اين صدا را شنيديم . ولى گوينده اش را نديديم شايد حضرت خضر بوده. حضرت عيسى (ع ) با حواريون در بيابان سياحت مى كردند، در اثناء راه مسيرشان به سرزمين كربلا افتاد. ديدند، شيرى دستهاى خود را پهن كرده و راه را برآنها گرفته . حضرت عيسى (ع ) جلوى شير آمد و فرمود: چرا اينجا نشسته اى و ما را رها نمى كنى كه برويم ؟! شير با زبان فصيح گفت : من به شما راه نمى دهم ، تا اينكه يزيد قاتل امام حسين (ع ) را لعن كنيد. حضرت عيسى (ع ) فرمود: حسين كيست ؟ شير گفت : او نوه دخترى حضرت محمد (ص ) و آله نبى امى و پسر حضرت على ولى (ع ) است . حضرت عيسى (ع ) نالان و گريان فرمود: قاتلش كيست ؟! شير گفت : او يزيد است كه نفرين شده همه وحشيها و درندگان است ، خصوصا در ايام عاشورا. (خلاصه روضه كربلا را خواند كه حضرت عيسى و حواريون گريه زيادى نمودند. بعد حضرت عيسى (ع ) دستهايش را بالا برد و با حال گريه يزيد را لعن كرد و يارانش هم به دعاى حضرت آمين گفتند. سپس شير از آنجا دور شد. حضرت زكريا (ع ) از پروردگار متعال خواست كه اسماء خسمه پنج تن آل عبا (عليهم السلام ) را به او بياموزد. جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و اسم پنج تن (عليهم السلام ) را به او ياد داد. وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اسم حضرت محمد(ص ) و فاطمه (عليهاالسلام ) و حسن (ع ) را مى فرمود، هم و غم او برداشته مى شد و اندوهش بر طرف مى گشت ، ولى وقتى كه اسم حضرت حسين (ع ) را فرمود، گريه گلوگير او مى شد و پشت سر هم نفس مى زد. روزى فرمود: خداوندا چرا من وقتى اسم آن چهار حضرت را مى برم با نام آنها غم و غصه ام بر طرف مى شود ولى تا اسم حسين را مى برم اشك از چشمانم سرازير مى شود. و نفسم منقطع و هيجانى مى شود؟! خداوند تبارك و تعالى ، حضرت زكريا را از قصه امام حسين (ع ) با خبر كرد و روضه كربلا را براى آن حضرت تعريف كرد. و به او فرمود: كهيعص .كاف : اسم كربلااست . هاء: هلاك عترت طاهره . ياء: يزيد قاتل ظلم كنند بر حسين (ع ). عين : عطش حسين (ع ). صاد: صبر حسين (ع ) بر مصائب . وقتى كه حضرت زكريا (ع ) اين كلمات را شنيد، سه روز درب مسجد را بست و از رفت و آمد مردم به مسجد ممانعت نمود و مشغول گريه وزارى و مرثيه خوانى شد. حضرت خاتم انبياء محمد صلى عليه و آله فرمود: شب معراج حضرت جبرئيل (ع ) دست مرا گرفت و داخل بهشت نمود و من مسرور بودم ، سپس ديدم درختى از نور در آنجاست كه دو ملك زير آن تا روز قيامت به درست كردن زيور و حلّه مشغولند. سپس جلو رفتم ، ديدم يك سيب بزرگى كه به بزرگى آن نديده بودم آنجاست ، پس يك دانه از آن را گرفتم و شكافتم . ناگهان حوريه اى از آن ظاهر شد كه مژگانش مانند اطراف سر بال بود. گفتم : تو مال كيستى ؟ حوريه گريه اى كرد و گفت : من از آن فرزند مظلوم تو حسين بن على (ع ) هستم. مرحوم آية الله آشيخ جعفر شوشترى رضوان الله تعالى عليه در كتاب خصائص الحسينه در ارتباط با گريه پيغمبر اكرم (ص ) قبل از تولد امام حسين (ع ) مى فرمايد: مسجد پيغمبر و در اينجا مرثيه خوان گاهى جبرئيل (ع ) بود، و گاهى پيغمبر (ص ) و گاهى ملك قطر زمين ، و گاهى دوازده ملك كه بصورت مختلف آمدند و مرثيه حضرت را گفتند، و گاهى همه ملائكه چنانكه در خبر است كه هيچ ملكى باقى نماند، مگر اينكه آمد و تعزيت آن حضرت را به فرزندش حسين (ع ) گفت . و اين مجالس در تحت ضبط و حصر نيامده ، و هر چه بخواهم به عدد در بياورم اين مجالس نبويّه را از حيثيت احوال ، امكنه و ازمنه و غير آن ، مى بينم ممكن نيست ، زيرا كه از تتبع اخبار چنين ظاهر مى شود كه از اول ولادت حسين (ع ) بلكه از اوّل حملش تمام مجالس پيغمبر(ص ) به مجلس مرثيه آن سرور بود. در شب و روز، در مسجد و خانه ، و بساتين و كوچه و بازار، و سفر و حضر، در خواب و بيدارى ، گاهى خود بيان ميفرمود از براى اصحاب ، و گاهى از ملائكه استماع مى نمود، گاهى به خاطر مى آورد، پس آه مى كشيد، گاهى تصور حالات او را مى نمود. پس گاهى مى فرمود: گويا مى بينم او را كه استغاثه مى كند و كسى ياريش نمى كند، و گاهى مى فرمود: گويا مى بينم اسيران را كه بر شتران سوارند، و گاهى مى فرمود: گويا مى بينم كه سر او را هديه از براى يزيد ميبرند، پس هر كس نظر كند به آن سرو فرحناك شود، در ميان زبان و قلبش خدا مخالفت اندازد، گاهى مى فرمود: صبركن اى اباعبدالله. حضرت رسول اكرم (ص ) به حضرت زهرا سلام الله عليها ولادت حضرت سيدالشهدا (ع ) و بعد قضيه كربلا را تعريف نمود و شهادت آن حضرت را بازگو كرد چنانچه خداوند متعال در قرآن به آن اشاره فرمود: ((و وصينا الانسان بوالديه حسنا حملته امه كرها و وضعته كرها)) يعنى ما به انسان وصيت كرديم كه به پدر و مادرش نيكى كند، زيرا مادر، او را با كراهت وضع حمل كرد... در تفسير دارد كه او را با كراهت حمل مى نمود، حضرت زهرا (ع ) آن مولود حضرت حسين (ع ) بود كه وقتى فهميد اينكه حمل مى كند به شهادت مى رسد. بى بى دو عالم (ع ) خيلى ناراحت و مهموم و مغموم و گريان شدند
1) روز عاشوراء بين دو لشكر حقّ و باطل ، آتش جنگ با شدّت تمام شعله ور بود. در وسطهاى روز، يكى از ياران امام حسين صلوات اللّه عليه جلو آمد و به آن حضرت عرضه داشت : هنگام نماز فرا رسيده است ؛ و اكنون كه به ملاقات خداوند متعال مى روم ، دوست دارم آخرين نماز را خوانده باشم . حضرت ابا عبداللّه الحسين عليه السّلام نگاهى به سمت آسمان كرد و فرمود: يادى از نماز كردى ، خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد؛ بلى ، وقت نماز فرا رسيده است ، از دشمن بخواهيد تا مهلت دهند و نمازمان را بخوانيم . ولى دشمن نپذيرفت ، به همين جهت امام عليه السّلام به زهير بن قين و سعيد بن عبداللّه دستور داد تا جلوى نمازگزاران بايستند و خود را سپر قرار دهند، تا آن كه حضرت به همراه ديگران نماز را اقامه نمايد. آن دو نفر با چند تن ديگر از ياران جلوى حضرت ايستادند و بقيّه اصحاب پشت سر آن حضرت قرار گرفتند و نماز را به جماعت به عنوان نماز خوف اقامه نمودند. 2) روزى عدى فرزند حاتم طائى به همراه عُبِيْده ، فرزند عمر به محضر مبارك امام حسين صلوات اللّه عليه آمدند و در حالى كه تپش قلبش بسيار شديد بود گفت : اى ابا عبداللّه ! ذّلت را با عزّت - در صلح امام حسن عليه السّلام با معاويه - مبادله كرديد؛ و متاعى قليل پذيرفتيد و عظمت خود را از دست داديد، همه ما، به وسيله شما مطيع شديم و يك عُمْر بايد مخالف باشيم . اكنون برادرت حسن و جريان صلح را رها كن و نيروها و شيعيانت را از كوفه و ديگر شهرها جمع نما. امام حسين عليه السّلام فرمود: ما معاهده بسته ايم و راهى بر شكست آن نيست ، چون عهدشكنى شيوه ما نمى باشد 3) هنگامى كه امام حسين عليه السّلام به سرزمين كربلا وارد شد، نامه اى از سوى عبيداللّه ملعون براى آن حضرت ارسال شد. همين كه نامه به دست امام عليه السّلام رسيد، و آن را خواند؛ پاره نمود و روى زمين ريخت و فرمود: مردمى كه خوشنودى مخلوق را بر رضايت خالق مقدّم بدارند، هرگز رستگار و موفّق نخواهند شد. 4) روزى فَرَزْدقِ شاعر، به محضر و مجلس امام حسين صلوات اللّه عليه وارد شد، و پس از خواندن اشعارى در مدح اهل بيت رسالت صلوات اللّه عليهم ، حضرت چهارصد دينار به او هديه داد. شخصى كه شاهد جريان بود اعتراض كرد و گفت : او شاعرى فاسق و هتّاك است ؟! حضرت فرمود: بهترين مال و ثروت آن است كه آبروى شخص را حفظ كند، و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با كعب بن زهير شاعر چنين كرد و نيز درباره عبّاس فرزند مرداس 5) امام حسين صلوات اللّه و سلامه عليه در ضمن يكى از سخنانش قرآن را به چهار بخش تقسيم نمود: عبارات و اءلفاظ، اشارات و كنايات ، لطيفه ها و داستان ها، حقايق و واقعيّات . عبارت ها و اءلفاظ براى مردم عادى ، و اشارات براى اهل اطلاّع ، و لطايف براى اولياء، و حقايق براى أ نبياء و أ وصياء مى باشد.