شازده کوچولو – قسمت دهم اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود. خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: – بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد میآید مرا ببیند! آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند. شهریار کوچولو گفت: – سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشتهاید! خود پسند جواب داد: – مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود. گیرم متاسفانه تنابندهای گذارش به این طرفها نمیافتد. شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت: – چی؟ خودپسند گفت: – دستهایت را بزن به هم دیگر. شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد. شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاهاست». و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن. پس از پنج دقیقهای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: – چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟ اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند. از شهریار کوچولو پرسید: – تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟ – ستایش و تحسین یعنی چه؟ – یعنی قبول این که من خوشقیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم. – آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت. – با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن. شهریار کوچولو نیمچه شانهای بالا انداخت و گفت: – خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعاً چیِ این برایت جالب است؟ شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: – این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
شازده کوچولو – قسمت یازدهم تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد. به میخواره که صُمبُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: – چه کار داری میکنی؟ میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: – مِی میزنم. شهریار کوچولو پرسید: – مِی میزنی که چی؟ میخواره جواب داد: – که فراموش کنم. شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: – چی را فراموش کنی؟ میخواره همان طور که سرش را میانداخت پایین گفت: – سر شکستگیم را. شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: – سرشکستگی از چی؟ میخواره جواب داد: – سرشکستگیِ میخواره بودنم را. این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: – این آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجیبند!
شازده کوچولو – قسمت دوازدهم اخترک چهارم اخترک مردی تجارتپیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد. شهریار کوچولو گفت: – سلام. آتشسیگارتان خاموش شده. – سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش میکند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک. – پانصد میلیون چی؟ – ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ریخته که!.. من یک مرد جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!.. دو و پنج هفت.. شهریار کوچولو که وقتی چیزی میپرسید دیگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسید: – پانصد و یک میلیون چی؟ تاجر پیشه سرش را بلند کرد: – تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشتناکی از خودش در میآورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بیچارهام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت یللیتللی هم ندارم. آدمی هستم جدی.. این هم بار سومش!.. کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و.. – این همه میلیون چی؟ تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: – میلیونها از این چیزهای کوچولویی که پارهای وقتها تو هوا دیده میشود. – مگس؟ – نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق. – زنبور عسل؟ – نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گیرم من شخصا آدمی هستم جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمیکنم. – آها، ستاره؟ – خودش است: ستاره. – خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت میخورد؟ – پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق. – خب، به چه دردت میخورند؟ – به چه دردم میخورند؟ – ها. – هیچی تصاحبشان میکنم. – ستارهها را؟ – آره خب. – آخر من به یک پادشاهی برخوردم که.. – پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد. – خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟ – که دارا بشوم. – خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟ – به این کار که، اگر کسی ستارهای پیدا کرد من ازش بخرم. شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود این باز ازش پرسید: – چه جوری میشود یک ستاره را صاحب شد؟ تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: – این ستارهها مال کیاند؟ – چه میدانم؟ مال هیچ کس. – پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم. – همین کافی است؟ – البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر جزیرهای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای این صاحب شدهام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آنها را مالک بشود. شهریار کوچولو گفت: – این ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟ تاجر پیشه گفت: – ادارهشان میکنم، همین جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار بسیار مشکلی است ولی خب دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی. شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت: – اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم میتوانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم میتوانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچینی! – نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک. – اینی که گفتی یعنی چه؟ – یعنی این که تعداد ستارههایم را رو یک تکه کاغذ مینویسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم. – همهاش همین؟ – آره همین کافی است. شهریار کوچولو گفت: – من یک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای یک بار پاک و دودهگیریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل این که من صاحبشان باشم فایده دارد. تو چه فایدهای به حال ستارهها داری؟ تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: – این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
شازده کوچولو – قسمت سیزدهم اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همهی اخترکهای دیگر کوچکتر بود، یعنی فقط به اندازهی یک فانوس پایهدار و یک فانوسبان جا داشت. شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای روش هست نه آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود این تو دلش گفت: – خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقلتر نیست. دست کم کاری که میکند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن میکند عینهو مثل این است که یک ستارهی دیگر یا یک گل به دنیا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل یا ستارهای را میخواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفتوگو مفید هم هست. وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد: – سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟ – دستور است. صبح به خیر! – دستور چیه؟ – این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش! و دوباره فانوس را روشن کرد. – پس چرا روشنش کردی باز؟ فانوسبان جواب داد: – خب دستور است دیگر. شهریار کوچولو گفت: – اصلا سر در نمیارم. فانوسبان گفت: – چیز سر در آوردنییی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر! و باز فانوس را خاموش کرد. بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت: – کار جانفرسایی دارم. پیشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگیرم بخوابم.. – بعدش دستور عوض شد؟ فانوسبان گفت: – دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است. – خب؟ – حالا که سیاره دقیقهای یک بار دور خودش میگردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقهای یک بار فانوس را روشن میکنم یک بار خاموش. – چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش یک دقیقه طول میکشد! فانوسبان گفت: – هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط میکنیم. – یک ماه؟ – آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش! و دوباره فانوس را روشن کرد. شهریار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست میدارد. یادِ آفتابغروبهایی افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندلیش دنبال میکرد. برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت: – میدانی؟ یک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی. فانوسبان گفت: – آرزوش را دارم. آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند. شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت: – تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع میکنی به راهرفتن.. به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش میآید. فانوسبان گفت: – این کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت خواب است. شهریار کوچولو گفت: – این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه. فانوسبان گفت: – آره. باید بگذارمش در کوزه.. صبح بخیر! و فانوس را خاموش کرد. شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آنهای دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را میدیدند دستش میانداختند و تحقیرش میکردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من از کار آنها بیمعنیتر و مضحکتر نیست. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است. از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت: – این تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو نفر روش جا نمیگیرند.
شازده کوچولو – قسمت چهاردهم اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر و آقاپیرهای توش بود که کتابهای کَتوکلفت مینوشت. همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت: – خب، این هم یک کاشف! شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟ آقا پیره بهاش گفت: – از کجا میآیی؟ شهریار کوچولو گفت: – این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما اینجا چهکار میکنید؟ آقا پیره گفت: – من جغرافیدانم. – جغرافیدان چه باشد؟ – جغرافیدان به دانشمندی میگویند که جای دریاها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بیابانها را میداند. شهریار کوچولو گفت: – محشر است. یک کار درست و حسابی است. و به اخترک جغرافیدان، این سو و آنسو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیدهبود. – اخترکتان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟ جغرافیدان گفت: – از کجا بدانم؟ شهریار کوچولو گفت: – عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟ جغرافیدان گفت: – از کجا بدانم؟ – شهر، رودخانه، بیابان؟ جغرافیدان گفت: از اینها هم خبری ندارم. – آخر شما جغرافیدانید؟ جغرافیدان گفت: – درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نیست که دورهبیفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و دریاها و اقیانوسها و بیابانها را بشمرد. مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بیفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمیگذارد بلکه کاشفها را آن تو میپذیرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان یادداشت بر میدارد و اگر خاطرات یکی از آنها به نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد. – برای چه؟ – برای این که اگر کاشفی گندهگو باشد کار کتابهای جغرافیا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل پیاله باشد. – آن دیگر چرا؟ – چون آدمهای دائمالخمر همه چیز را دوتا میبینند. آن وقت جغرافیدان برمیدارد جایی که یک کوه بیشتر نیست مینویسد دو کوه. شهریار کوچولو گفت: – پس من یک بابایی را میشناسم که کاشف هجوی از آب در میآید. – بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده انجام میگیرد. – یعنی میروند میبینند؟ – نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف میخواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه رو کند. جغرافیدان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: – راستی تو داری از راه دوری میآیی! تو کاشفی! باید چند و چون اخترکت را برای من بگویی. و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشفها را اول بامداد یادداشت میکنند و دست نگه میدارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر مینویسند. گفت: – خب؟ شهریار کوچولو گفت: – اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده. جغرافیدان هم گفت: – آدم چه میداند چه پیش میآید. – یک گل هم دارم. – نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمیکنیم. – چرا؟ گل که زیباتر است. – برای این که گلها فانیاند. – فانی یعنی چی؟ جغرافیدان گفت: – کتابهای جغرافیا از کتابهای دیگر گرانبهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمیافتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود. ما فقط چیزهای پایدار را مینویسیم. شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: – اما آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو بیدار بشوند. فانی را نگفتید یعنی چه؟ جغرافیدان گفت: – آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمیکند. آنچه به حساب میآید خود کوه است که تغییر پیدا نمیکند. شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی میپرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: – فانی یعنی چه؟ – یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود. – گل من هم در آینده نابود میشود؟ – البته که میشود. شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کردهام!» این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: – شما به من دیدن کجا را توصیه میکنید؟ جغرافیدان بهاش جواب داد: – سیارهی زمین. شهرت خوبی دارد.. و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد. لاجرم، زمین، سیارهی هفتم شد..
شازده کوچولو – قسمت پانزدهم مسافر کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمیشد سخت هاج و واج ماند. تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضی گرفته ترسش بر میداشت که چنبرهی مهتابی رنگی رو ماسهها جابهجا شد. شهریار کوچولو همینجوری سلام کرد. مار گفت: – سلام. شهریار کوچولو پرسید: – رو چه سیارهای پایین آمدهام؟ مار جواب داد: – رو زمین تو قارهی آفریقا. – عجب! پس رو زمین انسان به هم نمیرسد؟ مار گفت: – اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمین بسیار وسیع است. شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: – به خودم میگویم ستارهها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!.. اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است.. اما چهقدر دور است! مار گفت: – قشنگ است. اینجا آمدهای چه کار؟ شهریار کوچولو گفت: – با یک گل بگومگویم شده. مار گفت: – عجب! و هر دوشان خاموش ماندند. دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: – آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند. مار گفت: – پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی. شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت: – تو چه جانور بامزهای هستی! مثل یک انگشت، باریکی. مار گفت: – عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم. شهریار کوچولو لبخندی زد و گفت: – نه چندان.. پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی بری.. – من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتییی هم نتونی بری. مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: – هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از یک سیّارهی دیگر آمدهای.. شهریار کوچولو جوابی بش نداد. – تو رو این زمین خارایی آنقدر ضعیفی که به حالت رحمم میآید. روزیروزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم.. من میتوانم.. شهریار کوچولو گفت: – آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهایت را به صورت معما درمیآری؟ مار گفت: – حلّال همهی معماهام من. و هر دوشان خاموش شدند.
شازده کوچولو – قسمت شانزدهم مسافر کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچیز. شهریار کوچولو گفت: – سلام. گل گفت: – سلام. شهریار کوچولو با ادب پرسید: – آدمها کجاند؟ گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: – آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور میبَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده. شهریار کوچولو گفت: – خداحافظ. گل گفت: – خداحافظ.
شازده کوچولو – قسمت هفدهم مسافر کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها را ببینم..» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید. همین جوری گفت: – سلام. طنین بهاش جواب داد: – سلام.. سلام.. سلام.. شهریار کوچولو گفت: – کی هستید شما؟ طنین بهاش جواب داد: – کی هستید شما.. کی هستید شما.. کی هستید شما.. گفت: – با من دوست بشوید. من تک و تنهام. طنین بهاش جواب داد: – من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. من تک و تنهام.. آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند.. تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد..»
شازده کوچولو – قسمت هجدهم اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها. گفت: – سلام. و مخاطبش گلستان پرگلی بود. گلها گفتند: – سلام. شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: – شماها کی هستید؟ گفتند: – ما گل سرخیم. آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد..» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.» رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
شازده کوچولو – قسمت نوزدهم آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد. روباه گفت: – سلام. شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: – سلام. صدا گفت: – من اینجام، زیر درخت سیب.. شهریار کوچولو گفت: – کی هستی تو؟ عجب خوشگلی! روباه گفت: – یک روباهم من. شهریار کوچولو گفت: – بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته.. روباه گفت: – نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر. شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: – معذرت میخواهم. اما فکری کرد و پرسید: – اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: – تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟ شهریار کوچولو گفت: – پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: – آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟ شهریار کوچولو گفت: – نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟ روباه گفت: – یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است. – ایجاد علاقه کردن؟ روباه گفت: – معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. میان همهی عالم تو موجود یگانهای برای من میشوی من واسه تو. شهریار کوچولو گفت: – کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد. روباه گفت: – بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید. شهریار کوچولو گفت: – اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست. روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: – رو یک سیارهی دیگر است؟ – آره. – تو آن سیاره شکارچی هم هست؟ – نه. – محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟ – نه. روباه آهکشان گفت: – همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است! اما پی حرفش را گرفت و گفت: – زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تأسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.. خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: – اگر دلت میخواهد منو اهلی کن! شهریار کوچولو جواب داد: – دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم. روباه گفت: – آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست.. تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن! شهریار کوچولو پرسید: – راهش چیست؟ روباه جواب داد: – باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی. فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد. روباه گفت: – کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟.. هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد. شهریار کوچولو گفت: – رسم و رسوم یعنی چه؟ روباه گفت: – این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم. به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد. لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: – آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم. شهریار کوچولو گفت: – تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم. روباه گفت: – همین طور است. شهریار کوچولو گفت: – آخر اشکت دارد سرازیر میشود! روباه گفت: – همین طور است. – پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته. روباه گفت: – چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم. بعد گفت: – برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم. شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: – شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است. گلها حسابی از رو رفتند. شهریار کوچولو دوباره درآمد که: – خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است. و برگشت پیش روباه. گفت: – خدانگهدار! روباه گفت: – خدانگهدار!.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند. – ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام. روباه گفت: – انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلتی.. شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: – من مسئول گُلمم.