بارون که میزنه باز جای خالیه تو درد میکنه تو کوچه های شهـــر میفهمم اینو من تنهایــی آدمـــو ولگــرد میکنـــه فرزاد فرزین
شهرم را دوست دارم با آدم هایش شهرم را دوست دارم با شادی هایش شهرم را دوست دارم با غم هایش شهرم را دوست دارم شهرم
شاهرگ های زمین از داغ باران پر شده ست آسمانا! کاسه ی صبر درختان پر شده ست زندگی چون ساعت شماطه داره کهنه ای از توقف ها و رفتن های یکسان پر شده ست چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم چای می نوشم ولی از اشک،فنجان پر شده ست بس که گل هایم به گور دسته جمعی رفته اند دیگر از گل های پرپر خاک گلدان پر شده ست دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست شهر گفتم!؟ شهر! آری شهر! شهر از خیابان! از خیابان! از خیابان پر شده ست ..
هر چه خیابان است از سر و کولم بالا میروند این شهر بیابان میشود و من را یکهو سر میکشد، حتی نفس بن بستهایش هم میگیرد بدون دستهای تو، همیشه گم میشوم.
يك گوشه شهر امروز باران عجيبي بود حسي به دلم مي گفت : در حادثه مي افتم ! تزيين خيابان ها با پولكِ نارنجي من ماتِ زمين بودم ، ميرفتم و مي رفتم يك دخترِ مو مشكي با صورتِ مهتابي لبخند زد و رد شد ... داشتم چه مي گفتم ؟!