زمستان... بیا از راه که میرسی... دیوانهها و آوارهها، به سوز سرمایت پناه میآورند، در گوشهای میان تنهایی سرد قبرستان، کنج مقبرهای متعلقِ به روحی متمول، در هزارتوی پلاسی مندرس، ناچیز بودن را بیصدا چمباتمه میزنند. هر از چند گاهی وقتی نعشکش کشان کشان، با قدمهایش عطر رز میآورد، با رایحهی گلگون شاخههای از بوته بریده، در ابهت پر طمطراق مرگ به زنده بودن چشم میگشایند...
زمستان گرمترین فصل سال است وقتی درخت ها لباس هایشان را در می آورند و تو برای اولین بار دستم را می گیری.....
میدانم در زمستان ِپیش رو اگر چشم و دل تو نباشد خنیاگری سرما زده و فرتوت در کوچه ای تهی از عاطفه ی این شهر تمام خواهم کرد وعشق دیگر آغاز نخواهد شد...
زمستان آمده است خسته ام میخوابم بهار که آمد پیله ام را میشکافم تا با پرهای خیس دوباره عاشقت شوم ! "کیکاووس یاکیده"
زمستان بود وُ برف بود وُ سرما بود زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو دلم گرمِ هیچ ردپایی نبود. "نیکی فیروزکوهی"
زمستان را فقط به خاطر تو دوست دارم به خاطر لباسهای گرم زمستانیات که هرچه سردتر میشود زیباترت میکنند به خاطر پالتوی کمرتنگی که قدت را بلندتر نشان میدهد به خاطر آن پلیور سفید یقهاسکی که محشر میکند و هر بار که میپوشیاش مثل گلی که باز شود در برف چهرهات میشکوفد از یقهی تنگش به خاطر آن شال گردن کشمیر که جان میدهد برای یک میز آفتابگیر وُ قهوهی تلخ با شیر سال از پیِ سال از حضور تو حظ میکنم هر روز در لباسهایی که فصل را کوتاه و بیهمتا میکند پسند تو را لباسهایی که وسط تابستان هم دلم برای دیدنشان تنگ میشود دستکشهای نرمی که از من نیز گرمترند و بوی صحرائی چرمشان تا بهار عطر ملایم دستهای توست و آن چکمههای وِرنیِ ساق بلند که کفرت را گاهی درمیآورند وقتی کنار یک فنجان چای تازهدم یک دنده وا میروی در گرمای مبل و گوش نمیدهی به پیشنهاد من که بارها گفتهام با کمال میل حاضرم مأموریت بیخطر بازکردن بندشان را به عهده بگیرم زمستان را به خاطر چتری دوست دارم که سرپناهش را در باران قسمت میکنی با من و هر قدر هم که گرم بپوشی یقین دارم باز در صف خلوت سینما خودت را دلبرانه میچسبانی به من هنوز باورم نمیشود که سال به سال چشم به راه زمستانی مینشینم که سالها چشم دیدنش را نداشتهام. "عباس صفاری"
زمستان گرمترین فصل سال است وقتی درخت ها لباس هایشان را در می آورند و تو برای اولین بار دستم را می گیری. "محسن حسینخانی"