ببین که آب می شود ، قطره ، قطره ، قلبِ من مرگ من و قصه ماست ، فاجعه ی جدا شدن تو جامه دان پر میکنی من خالی از جان می شوم یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم بعد از تو با من چه کنم ، با من بی پناه من کجای شب پنهان شوم ، کجای این عاشق شکن تو می روی و جان من گور ترنم می شود خورشیدکی که داشتم در شب من گم می شود چیزی نگو به آینه ، با رازقی حرفی نزن برای بار آخری ، تنها نگاهی کن به من گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید ..
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابدچشم تورا پیش ازازل می آفرید وقتی زمین ناز تورا در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تورابااشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدمنه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدمشیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمیدانم ازین دیوانگی و عاقلی افشین یداللهی
قراره بعد از این با هم بخوابیم عزیزم با خودت بالش بیار و اثاثِ خونه تکمیله فقط تـو اگه می تونی آرامش بیار و واسه رگبارهای احتمالی کلاه و چتر و بارونی تو بردار واسه سرمای آغوشای خالی لباسای زمستونی تو بردار ...
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم اگرچه گفته ای ترا به خاطرات بسپرم هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام مني که در جوانی ام به خاطرت شکسته ام تو در سراب آينه شبانه خنده مي کنی من شکست داده راخودت برنده مي کنی نيامدی و سالها نظر به جاده دوختم بيا ببين که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفيق روزهای خوب، رفيق خوب روزها هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی ...