1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

{ادبيات جهان}

شروع موضوع توسط S@ye. ‏29/6/15 در انجمن اشعار

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تو براي هميشه دست نيافتني بودي
    ____________________________

    تو برای من هميشه دست نيافتنی بودی ..
    حتی وقتی به من نزديک بودی ،
    من تو را با علم به اين موضوع دوست داشتم !

    { کريستين بوبن }
     
    Mastaneh، Αli язza، ƊЄҲƬЄƦ و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آن روزها چنين چهره اي نداشتم..
    __________________________
    آنروزها چنین چهره ای نداشتم
    چنین مات، پژمرده و تکیده
    نیز چشمانی چنین بی فروغ
    و لبانی چنین تلخ و بی ترانه

    آنروزها، چنین دستانِ نحیف و لرزانی نداشتم
    چنین تهی، بی رمق و خشکیده
    آنروزها چنین دلی در سینه ام
    نمی تپید
    چنین سرد و بی رمز و راز
    همچون خاکستر در مجمر

    هرگز آگاه نبودم از دگرگونی
    بس که ساده بودم
    مصّمم و بی شائبه
    به راستی در کدام آینه
    گم شد چهره ی من !؟


    { سی سیلیا می رلس - برزیل }
     
    Mastaneh، Αli язza، ƊЄҲƬЄƦ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    پاره اي از من
    __________

    پاره ای از من
    همواره در حسرت گرما
    و محروم از آن
    پاره ای از من
    همساز با سپیده ی بر دمیده
    و همواره اسیرِ سایه های رؤیاها
    پاره ای از من
    سرشار از پرِ پرواز
    و گم کرده سهم خود از آبی آسمان
    پاره ای از من
    منِ واقعی ام،
    باچشمان یک کودک
    همراه پرندگان مهاجر
    گریزان در دور دست ها ...

    { بلاگا دیمیتروا - بلغارستان }
     
    Mastaneh، Αli язza، ƊЄҲƬЄƦ و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    مردن
    ____
    با گربه این کار را نمی کنند
    چون گربه در خانه ای خالی
    چه کار می تواند بکند
    از دیوار بالا رفتن
    خود را به مبل ها مالیدن
    انگار اینجا چیزی عوض نشده
    اما چیزها جای خود نیستند
    انگار از سرِ جایِ خود تکان نخورده اند
    اما از هم جدا شده اند
    و شب ها، چراغ خواب دیگر روشن نیست

    صدای گام هایی روی پله به گوش می رسد
    اما همان گام ها نیست
    دستی هم که ماهی را در بشقاب می گذارد
    همان دست نیست
    و مدام، نیست

    همه یِ کمدها را گشتن
    قفسه ها را دیدن.
    سر به زیر قالی ها کردن وارسی کردن
    حتا ممنوعیتی را نقض کردن
    و کاغذها را پخش و پلا کردن
    کاردیگری ماند که نکنیم ؟
    خوابیدن و صبر کردن

    اگر برگردد. اگر پیدایش شود.
    من دیگر به او خواهم گفت،
    که با گربه این کار را نمی کنند
    به طرفش طوری خواهم رفت
    که انگار هیچ چیز نمی خواهم
    یواش یواش
    با پاهای رنجیده خواهم رفت
    و در ابتدا از لوس شدن ها و جست و خیزها خبری نخواهد بود.


    { ویسواوا شیمبورسکا }
    آدم ها روی پل ...
     
    Mastaneh، Αli язza، ƊЄҲƬЄƦ و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    تا من به تو باز گردم مادر..
    ____________________
    به من بیاموز
    چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
    تا من به تو بازگردم ..
    مادر
    به من بیاموز
    چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود
    و رودخانه، سرچشمه
    و آذرخش ها، ابر
    و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
    باز می گردد
    تا من به تو بازگردم مادر ...


    { غاده السمان }
     
    میترا، Mastaneh، Αli язza و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    عطر شانه هاي زن..
    ________________
    اندیشه ای، دختر کوچک را سخت به خود مشغول می داشت
    چرا از شانه های زنان
    بویی تند همچون عطر سنگین گلهای یاسمن یا ماگنولیا به مشام می رسد ؟
    چیست این حریر لطیف مه
    بر گِردِ شانه های مادران ؟
    دختر کوچک را حسرتِ داشتنِ آن بود ، آن عطر شگفت انگیز نامعلوم
    که در زیباترین دوشیزگان نیز شنیده نمی شد
    دختر کوچک بزرگ شد
    به زنی و سپس به مادری بدل گشت
    روزی ناگهان دریافت
    شفقّتی که شانه های زنان را معطّر می کند
    چیزی نیست جز خستگی ؛
    خستگیِ دوست داشتنِ روز افزون دیگران ..

    { ایباراگی نوریکو - ژاپن }
     
    میترا، مـرجانه، Mastaneh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    آه نكش لبخند بزن
    ______________
    اگر می‌خواهی ترکم کنی
    لبخند را فراموش نکن
    کلاه می‌تواند از یادت رود
    دستکش، دفترچه‌ی تلفنت
    هرآن چیزی که باید دنبالش برگردی
    و ناگهان در برگشت گریانم می‌بینی
    و ترکم نمی‌کنی
    اگر می‌خواهی بمانی
    لبخندت را فراموش نکن
    حق داری زادروزم را از یاد ببری
    و مکان اولین بوسه‌مان
    و دلیل اولین دعوایمان
    اما اگر می‌خواهی بمانی
    آه نکش
    لبخند بزن ..

    { هالینا پوشویا توسکا }
     
    میترا، Mastaneh، Αli язza و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    به تنهايي
    ________
    چقدر خوب است
    که صبح بیدار شوی
    به تنهایی ..
    و مجبور نباشی به کسی بگویی
    دوست‌اش داری
    وقتی دوست‌اش نداری
    دیگر ..

    { ریچارد براتیگان }
     
    میترا، Mastaneh، Αli язza و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    دو گناه نابخشودنی
    _______________

    تمامی گناهانت را می‌آمرزم
    نمی‌توانم اما، دو گناه از آن انبوه را ببخشايم :
    شعری که نجوا می‌کنی با خود و
    بوسه‌ی پرسروصدايت را
    هی گناه ! خوش باش، و هر سال شکوفه‌ کن ..
    نصيحت مادرم را اما از ياد نبر :
    عزيزکم ! بوسه ، مال گوش نيست
    فرشته‌ی من ! آواز ، مال چشم نيست ..

    { سوفیا پارنو }
     
    Mr Perfect، میترا، Mastaneh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    اين همه سال...
    ____________
    به خواب ، نه
    به رویا‌هایم می‌روم !
    آن‌جا
    هرچه‌قدر که دلم بخواهد
    زندگی خواهم کرد
    وقتی بیدار بودم
    هرگز زندگی نکردم ..
    رویاهای قشنگ و تازه ..
    فریب خوردن
    با دوست داشتن
    و دوست داشته شدن ..
    این‌همه سال
    نتوانسته بودم به عشق تکیه کنم ..


    { عزیر نسین }
     
    Mr Perfect، میترا، Mastaneh و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.