تو براي هميشه دست نيافتني بودي ____________________________ تو برای من هميشه دست نيافتنی بودی .. حتی وقتی به من نزديک بودی ، من تو را با علم به اين موضوع دوست داشتم ! { کريستين بوبن }
آن روزها چنين چهره اي نداشتم.. __________________________ آنروزها چنین چهره ای نداشتم چنین مات، پژمرده و تکیده نیز چشمانی چنین بی فروغ و لبانی چنین تلخ و بی ترانه آنروزها، چنین دستانِ نحیف و لرزانی نداشتم چنین تهی، بی رمق و خشکیده آنروزها چنین دلی در سینه ام نمی تپید چنین سرد و بی رمز و راز همچون خاکستر در مجمر هرگز آگاه نبودم از دگرگونی بس که ساده بودم مصّمم و بی شائبه به راستی در کدام آینه گم شد چهره ی من !؟ { سی سیلیا می رلس - برزیل }
پاره اي از من __________ پاره ای از من همواره در حسرت گرما و محروم از آن پاره ای از من همساز با سپیده ی بر دمیده و همواره اسیرِ سایه های رؤیاها پاره ای از من سرشار از پرِ پرواز و گم کرده سهم خود از آبی آسمان پاره ای از من منِ واقعی ام، باچشمان یک کودک همراه پرندگان مهاجر گریزان در دور دست ها ... { بلاگا دیمیتروا - بلغارستان }
مردن ____ با گربه این کار را نمی کنند چون گربه در خانه ای خالی چه کار می تواند بکند از دیوار بالا رفتن خود را به مبل ها مالیدن انگار اینجا چیزی عوض نشده اما چیزها جای خود نیستند انگار از سرِ جایِ خود تکان نخورده اند اما از هم جدا شده اند و شب ها، چراغ خواب دیگر روشن نیست صدای گام هایی روی پله به گوش می رسد اما همان گام ها نیست دستی هم که ماهی را در بشقاب می گذارد همان دست نیست و مدام، نیست همه یِ کمدها را گشتن قفسه ها را دیدن. سر به زیر قالی ها کردن وارسی کردن حتا ممنوعیتی را نقض کردن و کاغذها را پخش و پلا کردن کاردیگری ماند که نکنیم ؟ خوابیدن و صبر کردن اگر برگردد. اگر پیدایش شود. من دیگر به او خواهم گفت، که با گربه این کار را نمی کنند به طرفش طوری خواهم رفت که انگار هیچ چیز نمی خواهم یواش یواش با پاهای رنجیده خواهم رفت و در ابتدا از لوس شدن ها و جست و خیزها خبری نخواهد بود. { ویسواوا شیمبورسکا } آدم ها روی پل ...
تا من به تو باز گردم مادر.. ____________________ به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد تا من به تو بازگردم .. مادر به من بیاموز چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود و رودخانه، سرچشمه و آذرخش ها، ابر و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها باز می گردد تا من به تو بازگردم مادر ... { غاده السمان }
عطر شانه هاي زن.. ________________ اندیشه ای، دختر کوچک را سخت به خود مشغول می داشت چرا از شانه های زنان بویی تند همچون عطر سنگین گلهای یاسمن یا ماگنولیا به مشام می رسد ؟ چیست این حریر لطیف مه بر گِردِ شانه های مادران ؟ دختر کوچک را حسرتِ داشتنِ آن بود ، آن عطر شگفت انگیز نامعلوم که در زیباترین دوشیزگان نیز شنیده نمی شد دختر کوچک بزرگ شد به زنی و سپس به مادری بدل گشت روزی ناگهان دریافت شفقّتی که شانه های زنان را معطّر می کند چیزی نیست جز خستگی ؛ خستگیِ دوست داشتنِ روز افزون دیگران .. { ایباراگی نوریکو - ژاپن }
آه نكش لبخند بزن ______________ اگر میخواهی ترکم کنی لبخند را فراموش نکن کلاه میتواند از یادت رود دستکش، دفترچهی تلفنت هرآن چیزی که باید دنبالش برگردی و ناگهان در برگشت گریانم میبینی و ترکم نمیکنی اگر میخواهی بمانی لبخندت را فراموش نکن حق داری زادروزم را از یاد ببری و مکان اولین بوسهمان و دلیل اولین دعوایمان اما اگر میخواهی بمانی آه نکش لبخند بزن .. { هالینا پوشویا توسکا }
به تنهايي ________ چقدر خوب است که صبح بیدار شوی به تنهایی .. و مجبور نباشی به کسی بگویی دوستاش داری وقتی دوستاش نداری دیگر .. { ریچارد براتیگان }
دو گناه نابخشودنی _______________ تمامی گناهانت را میآمرزم نمیتوانم اما، دو گناه از آن انبوه را ببخشايم : شعری که نجوا میکنی با خود و بوسهی پرسروصدايت را هی گناه ! خوش باش، و هر سال شکوفه کن .. نصيحت مادرم را اما از ياد نبر : عزيزکم ! بوسه ، مال گوش نيست فرشتهی من ! آواز ، مال چشم نيست .. { سوفیا پارنو }
اين همه سال... ____________ به خواب ، نه به رویاهایم میروم ! آنجا هرچهقدر که دلم بخواهد زندگی خواهم کرد وقتی بیدار بودم هرگز زندگی نکردم .. رویاهای قشنگ و تازه .. فریب خوردن با دوست داشتن و دوست داشته شدن .. اینهمه سال نتوانسته بودم به عشق تکیه کنم .. { عزیر نسین }