1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

♫ مینـــــای دل ♫

شروع موضوع توسط !SALY! ‏29/5/15 در انجمن اشعار

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    148
    تشکر شده:
    1,659
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    امــــــــروز


    آیینه ، حزن چهره ام را تـــاب نیاورد !


    شکســــت !


    و من مانده ام و هزار تکه تنهایــــــــی !!!


    [​IMG]
     
    *faeze*، jila_s، Mehdi.Samiya و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    148
    تشکر شده:
    1,659
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    دیگـــر حوصله ای نمانده است !

    راستـــی ؟!

    مگر " حوصلـــه " هم جزء آن چیزهایی بود

    که تو آورده بودی ؟!؟

    که موقع رفتنت همه اش را بردی ؟؟


    [​IMG]
     
    *faeze*، jila_s، AɱïŗRεẕą و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    148
    تشکر شده:
    1,659
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    تمام فنجان های قهوه

    که می گفتند


    ما به هم نمیرسیم را شکستم


    و فنجانی دیگر خوردم ...


    ...فالی دیگر گرفتم ...


    از بس قهوه خوردم ...


    به گمانم


    یک قرن بیدار باشم.......!


    [​IMG]
     
    *faeze*، AɱïŗRεẕą، Mehdi.Samiya و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    رنگی از جنس صداقت دارد،باز این شیشه ی قلبی که میان من و توست....
     
    *faeze*، AɱïŗRεẕą، Ariana و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/15
    ارسال ها:
    148
    تشکر شده:
    1,659
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    عشق این است که تو با صدای من سخن بگویی و با چشمان من ببینی و هستی را با انگشتان من کشف کنی

    به تو عادت کرده بودم
    ای به من نزدیک تر از من
    ای حضورم از تو تازه
    ای نگاهم از تو روشن
    به تو عادت کرده بودم
    مثل گلبرگی به شبنم
    مثل عاشقی به غربت
    مثل مجروحی به مرهم
     
    *faeze*، M!TRA، AɱïŗRεẕą و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    686
    تشکر شده:
    5,541
    امتیاز دستاورد:
    136
    جنسیت:
    مرد
    نقش یک مردِ مرده در فالت
    توی فنجانِ مانده بر میزم
    خط بکش دورِ مرد دیگر را
    قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم
    زندگی از دروغ تا سوگند
    خسته از زیر و روی رو در رو
    زیر صورت هزارها صورت
    خسته از چهره‌های تو در تو
    چشم بستی به تخت طاووسم
    در اطاقی که شاه من بودم
    مرد تاوان اشتباهت باش
    آخرین اشتباه من بودم
    ...
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می‌آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می‌آمد
    مفت هم بوسه‌ام نمی‌ارزد ...
    وای از این عشق‌های دو زاری
    هی فرار از تو سوی خود رفتن
    آخ از این مردهای اجباری
    مثل ماهی معلق از قلاب
    زیر بار الاغ‌ها مردن
    بر چلیب‌های تخت‌ها مصلوب
    با خودت در اطاق‌ها مردن
    زندگی از دروغ تا سوگند
    خسته از زیر و روی رو در رو
    زیر صورت هزارها صورت
    خسته از چهره‌های تو در تو
    بی‌گناه از شکنجه‌ها زخمی
    پشت هم اتهام‌ها خوردن
    هق هق از درد و الکن از گفتن
    انتهای کلام را خوردن ...
    غرقِ در موج‌های پیشامد
    گوشه‌ی گوش‌های دور از من
    پشت سکان خدا نشست اما
    باز هم ناخدا پرستیدن ...
    دل به دریای هرچه باداباد
    قایقم را به بادها دادم
    ناگزیر از گریز از ماندن
    توی شیب مسیر افتادن
    بادبان پاره ، عرشه بی‌سکان
    قایقم رفت و قبل ساحل مرد
    پیکرش داشت وقت جان کندن
    روی گِل‌ها تلو تلو می‌خورد
    دستم از هرچه هست کوتاه است
    از جهان قایقی به گِل دارم
    بشنو ای شاه گوش ماهی‌ها
    دل اگر نیست درد و دل دارم
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می‌آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می‌آمد
    با زبان ، با نگاه ، با رفتن
    زخم جز زخم‌های کاری نیست
    پای اگر بود ، پای رفتن بود
    دست اگر هست دست یاری نیست
    از کمرگاه چلّه‌ها رفتند
    از پی تیر‌ها نباید گشت
    چشم بردار علیرضا بس کن!
    از کمان رفته برنخواهد گشت..
    آسمان ، هیچ سربلندی بود
    از سعودی که نیست افتادم
    لااقل با تو بال وا کردم
    زندگی را اگر هدر دادم
    استخوان وفا به دندانم
    زوزه از سوز مثل سگ مردن
    زندگی چوب لای چرخم کرد
    پشت پا ، پشت استخوان خوردن
    لاشه‌ی باد کرده‌ای بودم
    آمد از رو به رو ، ولی نشناخت ...
    صورتی که دوستش می‌داشت
    چهره چرخاند و تف زمین انداخت
    این منم ، مرد تا همین دیروز
    مرد پابند آرزوهایت
    مرد یک عمر کودکی کردن
    لابلای بلند موهایت
    خاطرت هست روزگارم را ؟
    جایگاه مقدسی بودم
    وزن یک عشـــق روی دوشم بود
    من برای خودم کسی بودم ...
    من برای خودم کسی هستم!
    دور و بر خورده عشق هم کم نیست
    آن که دل از تو برد ، هرکس هست
    بند انگشت کوچکم هم نیست
    می‌شد از وِردهای کولی‌ها
    با دعا و قسم طلسمت کرد
    ‌می‌شد آن سیب سرخ جادو را
    از تو پنهان و با تو قسمت کرد
    می‌شد از خود بگیرمت اما
    زور بازو به دست‌هایم نیست
    می‌شد از رفتنت گذشت اما
    جان در اندازه های پایم نیست
    زندگی سرد بود اما خب
    خانه و سقف و سایه ای هم بود
    گه گداری نوشته ای چیزی
    از قلم دست مایه ای هم بود
    زندگی سرد بود ، اما عشق
    می‌تواسنت کارگر باشد
    می‌توان قطب را جهنم کرد
    پای دل در میان اگر باشد
    خواب دیدم که شعر و شاعر را
    هر دو را در عذاب می‌خواهی
    از تعابیر خواب‌ها پیداست
    خانه‌ام را خراب می‌خواهی
    خانه‌ام را خراب می‌خواهی؟
    دست در دست دیگری برگرد
    دست در دست دیگری برگرد
    خانه‌ام را خراب خواهی کرد..
    دیگر ای داغ دل چه می‌خواهی؟
    از چنین مرد زیر آواری
    رد شو از این درخت افتاده
    می‌توانی که دست برداری
    لحن آن بوسه‌های ناکرده‌ست
    بیت‌ها را جدا جدا کرده‌ست
    گفته بودی همیشه خواهی ماند
    سنگ بارید، شیشه خواهی ماند
    گفته بودی ترک نخواهی خورد
    دین و دل از کسی نخواهی برد
    گفته بودی عروس فردایی..
    با جهانم کنار می‌آیی
    گفته بودی دچار باید بود
    مرد این روزگار باید بود
    گفته بودی بهار در راه است
    ماه باران سوار در راه است
    گفته بودی ... ولی نشد انگار
    دست از این کودکانه‌ها بردار !
    گفته بودم نفاق می‌افتد
    اتفاق ، اتفاق می‌افتد
    گفته بودم شکست خواهم خورد
    از تو هم ضربه‌شست خواهم خورد
    گفته بودم در اوج ویرانی
    از من و خانه رو بگردانی
    هرچه بود و نبود خواهد مرد
    مرد این قصه زود خواهد مرد
    ماجرا زخم و داستان‌ها درد
    نازنین ! پیچ قصه را برگرد
    نازنین قصه‌ها خطر دارند
    نقش‌ها نقشه زیر سر دارند..
    نازنین راه و چاه را گفتم
    آخر اشتباه را گفتم
    گفتم اما عقب عقب رفتی
    شب ‌شنیدی و نیمه‌شب رفتی ...
    دیدی آخر نفاق هم افتاد؟
    اتفاق از اطاق هم افتاد
    از اطاقی که باز تنها ماند
    پر کشیدی و لای در واماند
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می‌آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می‌آمد
    با دعاهای پشت در پشتم
    باید این درد مختصر می‌شد
    حرف‌ها را به کوه می‌گفتم
    قلبش از موم نرم‌تر می‌شد!
    بین این ماه‌های هرجایی
    ماه من در محاق می‌افتد
    قصه در خانه پیش می‌آید
    اتفاق از اطاق می‌افتد
    در اطاقی که پیش از این‌ها
    در سرت فکر و ذکر رفتن داشت
    در اطاقی که روی کاشی‌هاش
    پشت پاهات آرزو می‌کاشت !
    لای دیوارها چروکیدم
    در نمایی که تنگ‌تر می‌شد
    هرچه این دوربین جلو می‌رفت
    مرگ من هم قشنگ‌تر می‌شد
    خارج از قسمتی که من باشم
    در اطاقی که ضرب در مردم
    نان از این سفره دور خواهد شد
    ده طرف داس و یک طرف گندم
    نقش یک مرد مرده در فالت
    توی فنجان مانده بر میزم
    خط بکش دور مرد دیگر را
    قهوه‌ات را دوباره می‌ریزم
    چشم بستی به تخت طاووسم
    در اطاقی که شاه من بودم
    مرد تاوان اشتباهت باش
    آخرین اشتباه من بودم
    دردسرهای ما تفاوت داشت
    من سرم گرم پای‌ بستن بود
    نقشه‌ها می‌کشید چشمانت
    چشم‌ها چشم دل شکستن بود
    در نگاهت اطاق زندان است
    این طرف سفره‌های اجباری
    آن طرف‌تر بساط خود خوردن
    هر طرف حکم دیگر آزاری
    قوطه‌ور در سیاه شب بودم
    صبح فردای آنچه را دیدم
    در خیالم نرفته برمی‌گشت
    هم تورا ، هم مرا ، نبخشیدم
    جای پاهای خیس از حمام
    تا اطاقی که رفتنت را ‌رفت
    یک قدم مانده بود تا برگرد
    یک قدم مانده تا تنت را .. رفت
    چشم وا کردم از تو بنویسم
    لای در باز و باد می‌آمد
    از مسیری که رفته بودی داشت
    موجی از انجماد می‌آمد
    رفته‌ای کوله پشتی‌ات هم نیست
    رفتی اما اطاق پا برجاست
    گیرم از یاد هردومان هم رفت
    خاطرات چراغ پا برجاست
    شاهدان حرف‌های پنهانند
    آن چراغی که تا سحر می‌سوخت
    گوش خود را به حرف ما می‌داد
    چشم خود را به چشم ما می‌دوخت
    لای در باز و سوز می‌آمد
    قلبم آتشفشانی از غم بود
    عقده‌ها حس و حال طغیان داشت
    کنج پاگرد ، یک تبر هم بود
    زیر پلکم تگرگ باران بود
    در اطاقم هوا که ابری شد
    رو و آیینه ، حرص‌ها خوردم
    کینه‌ام سینه‌ی ستبری شد
    رو به برفی سپید می‌رفتم
    رد پاهات رو به خون می‌رفت
    مثل گرگی که بوی آهو را ..
    عطر موهات ، تا جنون می‌رفت ..
    با نگاهی دقیق می‌گشتم
    هی به دنبال جای پا بودم
    ذهن هر آنچه بود را خواندم
    لای جرز نشانه‌ها بودم
    تا نگاهی به پشت سر کردم
    پشت هر جای پا درختی بود
    این درختان هویتم بودند
    من ، تبر ، انتخاب سختی بود ..
    ترسم از مرگ بیشتر می‌شد
    تا تبر روی دوش چرخواندم
    هر درختی که ضربه‌ای می‌خورد
    زیر آوار درد می‌ماندم
    توی هر برگ ، هم تو ، هم من بود
    ساقه‌ها ، ساق پای ما بودند
    آن تبر حکم قتل ما را داشت
    این درختان به جای ما بودند ...
     
    *Mitra*، Sarve*Naaz، AɱïŗRεẕą و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    احساس شهری بین راهی در من است ..
    من در میانه ام ایستاده ام

    میان آمدن
    و رفتنت ..


    { علیرضا روشن }
     
    Mehdi.Samiya، *Mitra*، Sarve*Naaz و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    و من
    که به معجزه ایمان آورده بودم
    بزرگ شدم ، به شهر آمدم ، شاعر شدم
    و تو را از پس هزار پرده ی رازآلود زیارت کردم ..

    بعد از تو ..
    شب های طولانی بسیاری
    روزهای طولانی بسیاری
    شب و روزهای طولانی بسیاری
    بی اسم تو مردم ..
    من بی درخت،بی دریا،بی خواب،بی خانه
    من بی کفن،بی کلمه،بی کبریای تو مردم ...


    { سیدعلی صالحی }
     
    Mehdi.Samiya، *Mitra*، Sarve*Naaz و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    باید
    خودم را
    بگذارم کنارِ خودم
    و پیاده‌رو را
    تا آخرین سنگفرش
    شانه به شانه راه برویم...
    غروبی آرام
    برای یک تنهاییِ دونفره !


    { سید محمد مرکبیان }
     
    Mehdi.Samiya، *Mitra*، وضعیت سفید و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن
    ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

    گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــــو

    چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

    آرزو كردی كــــه دیگر بـــر نگـردم پیش تــــــــو

    راه من، با این كه طولانی است، حرفش را نزن

    عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی

    گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

    خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشكنــــی

    این شكستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

    حرف رفتن می زنی وقتی كه محتاج توام

    رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن
     
    Mehdi.Samiya، *Mitra*، وضعیت سفید و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.