بنامش در عبور از کوچه ی زندگیم ، ایستــادی و نگاهم کردی .. شمعدانی هاو سپیدارها را ...گنجشک ها و کلاغهارا ... دیوارها وپنجره هارا ...لبخنــدی زدی و به تماشا ماندی ..دست گشودی و گرمی دادی ....وباد چنان عطرتورا در تمام کوچه پیچــاند که هیچ عابری را یارای رقابتش نبود کوچه زیبا شد از انعکاس نگاه تو ، که هر طرف نوری بود ،از چشم تو بود... وهر شعله ای برمیکشید بر سردی سکوت و خلوت، گرمی حضور تو بود ... مکرر شد تمام کوچه از تجــلی روی تو و تلالوی پردرخشش حضور تو ..... این چراغانی دل بود به آمدنت نه برای مانــدن که هر آمدنی را رفتنی ست و هیچ چیز و هیچ کس ماندنی ابدی ندارد این سُرور از حضور نابی بود که کوچه را به شور و نوا دعوت کرد روح بزرگ خویش را در کوچه دمیــد تا بزرگی ، ذاتی بر کوچه شود نه صفتی که ناپایدار در گذر زمان برود .... زمزمه ی نوایی در همیشگی این گذرگاه ...وتا اثری از این کوچه بماند ، عشق حرف آول و آخر باشــد اینست که خشت خشت این کوچه از جنس همان عبور ِروشنی بخش ست و حکایت این نگاه و این حضور بر حافظه در و دیوار کوچه تا آخرین نفس باقی ست ...
بنامش در حدیث نفس ِ دانستن ، دل شرط ِاول قدم ِ همراهی ست دست در گریبــان نگاه ِ یک عابر ، راز تماشایی فهــم ِ آگاهی ست درپاییــزی که تو باشی کوچه مصفاست به عریانی ِ یک رویش نو ، از سر ِ معرفت و عشــق ، لب بگذارد بر لب یک جوشش نو تا تو باشی این کوچه نگاهش لبریز ست عطر ان پیچک ِ خوشبوی حیاط خاطره ها تا ابد بر دل ما سرریز ست تا توباشی همره ما بر سراپرده ی دل نام یک واقعه ، شیــرین ست تو مرو از سر بی حاصلی ِ رنج و نبود ِ باران که تو خود بارانی که تو بر کوچه ی ما ، چو نسیمی با مهر ، در هیاهوی گذرگاه همه عابرها در پریشانی گیسوی ِ من ِ تنهــا چو حضوری یکرنگ میپیچی تو بمان راز اقاقی باتوست عطش کوچه به باران نگاهت بند ست و همین خوب ترین رگ خواب ِ اهالی این گذر خواهد بود
بنامش آه از پیچ و تاب باد،آه از خیسی باران ،آه از تنهایی کوچه که از درخشش یک نگاه ، جانی دوباره میگیرد.پرمیشود از شوری و در شعفی میتابد.. امشب کوچه چراغانی ست به طبق هایی از عشق ،دور گردانی با حظ عبوری که تنها گمانه ی یک خاطره بود و اینک نبض حیات بدستش رودی در دل کوچه جاری ست یادی بر جان وتنش میدود و اسمی که تا کوچه نفسی دارد تا همیشه بر لب خود میخواند
غزل غزل ترانه شو، بیا ز من عبور کن تو شعر عاشقانه شو، بیا ز من عبور کن اگر که دیده می شوم چو قطره ای به چشم تو وسیع و بی کرانه شو، بیا ز من عبور کن بیا به بغض کهنه ام فقط شبی سلام کن تو ابر بی بهانه شو، بیا ز من عبور کن بجای قطره ها برقص شبی تو در نگاه من لوند و دلبرانه شو، بیا ز من عبور کن
بنامش دراین کوچه عابری آمده که جرات مان داده ست از شراب ممنوعه بنوشیم و قماری بزرگ کنیم از سیب و هبوط نترسیم و عصیان را امتحان کنیم و درپناه مستی از عقل کمی دور کنیم یادمان داده ست بی پروایی را و تحسین راه و همراهی ،هرچند تارو تاریک ، هرچند بی دانش و اگاهی ... که همیشه در ثباتی از مسیر ، آنچه باید بدانیم ، ممکن نیست دستمان گرفت و بردمان زیرباران.... نه از حظ ِ خیسی و طراوات باران ، که تماشای چاله های آب و پریدنهای آن را ببینیم .... سرشار از قطره های آسمانی خوب ست اما لذت خیسی پاهایمان را نگیریم ... عشق را نه زمزمه کرد در گوشمان نه فرض ِراهمان .... تنها تکه ایی از خودمان را نشانمان داد ، شعله های از رنج و حسرت را به جانمان انداخت تا از پس آن ،حضور بی وقفه ی آرامش ،جلایی دیگر بگیرد و سکوت ، رنگ ستایشی ِ شعر گون .... باورمان را شکست و بوسه زد ، سیاهمان کرد تا سپید شویم و رهایمان کرد تا در بند شویم ....و بندمان زد تا دوباره نو شویم ... عابر این روزهای کوچه خرقه ی دیوانگی بخشیده امان تا زندگی را عجیب ساده بگیریم و عاشقی کنیم و این رسمی ست که پیش از این ندانستیم جهان بطرز خارق العاده ای تنها به مذاق دیوانگان و عاشقان خوش ست و تنهایی همیشه فرصت اندیشیدن ِ انسانی نیست ....
بنامش ایستــاده ام به نظاره ی کوچه که در آخرین روزهای پاییز چگونه عریان و سرد در چنگ زمستان فرو خواهد رفت وهرچقدر عابران گرمی ببخشند اما زود میگذرند و باز انکه باید بماند و خورشید این کوچه باشد، نیست... و دستهای کوچه را گرم بگیرد ، نیست و پناهی باشد در یخبندان ِ سرریز ِ اینروزها ، نیست... عابرانی که در ذاتشان عبورست وهرچقدر هم کوچه ،تب کند در نگاهشان ، باز بدرودی بدرقه اش خواهند کرد ... وهرچقدر بخواهد ماندن شان را ، باز می روند این ست که زندگی میگذرد و کوچه در نورماه ، شبها را به تماشای راه و نگاه میگذارند کوچه هنوز هم چشم براه ست ، چشم براه عابر و بهار ، و پیچک هایی که اینبار نه بر دیوار بلکه شاید بر شانه های عشق ، گل دهد ..
بنامش از من و کوچه گریختی وُ گذشتی از فهم ِ دلی که تورا به عظمت ِ دانــایی میخواست نه به عبوری گذرا ... به اعتبــار ِ نگاهی روشــن ، ابدی ..... به عروج ِسایه ی تنهایی که برخاست تا تاریکی حتی مانعی نباشد برای دیدنت از من رد شدی که دلت به ماندن نبود اما دلم شاد به بودنت و کوچه سرشوق به باریدنت ندیدی پیچک گل کرده بر دیوار را و شمعدانی هاو یاسهای سرراهت را ؟ ندیدی رقص سپیدارهای کوچه به نگاهت، و طپش های شوق پرنده های ِ رویا را؟ ندیدی نوای ِ خوش مهربانی ِ انگشتانم ، در نوازش گونه هایت ؟ شکفتن ِ دستانم میان دستانت؟ ندیدی دلخوشم به چشم های تو ، زار میزند بر تنم تن پوش ِ غرور ِتو ؟ ندیدی غبار تنهایی بر دلم ؟ سوزش تیر انتظار را در سینه ام ؟ ندیدی شعر می ترواد از تو ، در سماع میشوند واژه ها؟ ندیدی این کوچه و عبور ها ،غبارروبی میشود از خنده ی تو؟ تو ندیدی و رفتی ...واین عبور پیش درآمد طعم تلخ هجوم یک زمستان طولانی ست .....
بنامش این شرنگ جام های پی در پی نبود ِتو ، در سکوتی وهم انگیز ، ذره ذره میخورد تمامِ مرا برمقام خیال تو که نمیرسد یاد این یار اما یادتو پیوسته در دل سودا زده ی ما در تلاطم و غوغاست مرا بدست ارزوهای محــال دادی و رفتــی واینک در اسارت یک احساس ِماندگار ، تو بگو طوفان خواستنت را چگونه ارام کنم ؟ تو بگو دراین لحظه های ناب ، چیدن نگاه تورا چگونه امکان کنم؟ دست های من ِتنهــا ، تمنای مهربانی دستهایت را چگونه ارزو کنم؟ سر میکنم درخویش و در سکوت تنهایی باز شرنگ جامهای پی در پی ،نبود تورا سر میکشم...
به نامش. : )) چه ساده گذشتی چه ساده عبور کردی چه ساده پرش زدی از نگاهم، یادم،احساسم یک کوچه، طعم جای پای تو داشت یک دل، رنگ صدای کال تو داشت ویک انسان،سهم خود را از زندگی داشت از شعر نگاه تو میگرفت و تو مغرورعبور کردی ....
بنامــش کجا میروی ؟ غبار از سر و روی برنگرفته عزم چه راهی دیگر داری.. این سفر ،اگرچه پایانی نیست اما لحظه ای درنگ کن این عبور بی خاطره ی ما ، تهی از هیچی ست .. می گذرد زمان و ما میمانیم و انبوهی حسرت های پیچ در پیچ و هوای غربتی که تمام نمیشود دست هایم را بگیر پیش از آنکه بروی بگذار عطر سیب را هدیه ات کند و بر لبخندت ستاره ای بیاویزد حال که به این کوچه گذرت افتاد اندکی صبر کن تلاقی چشمها ، اتفاق خوش زندگی ست اگرچه کوتاه ، اگرچه ناماندنی ردی دارد که یادگار گذر عمر ست و تلالویی در هوای تنهایی عابر کوچه ی من اندکی بیشتر بمان