1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

الان داشتی به چی فکر میکردی؟

شروع موضوع توسط hileya ‏24/5/15 در انجمن سـرگـرمـی

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    هیچ وقت نتونستم از ته دلم خوشحال باشم بخصوص رفته رفته که اوضاع دنیا تندتر عوض شد .. امسال چهارمین سالیه که تو این منطقه زندگی میکنم
    از این بابت خوشحالم که جایی رو دارم که آرام و ساکت و خلوت و فقط مال خودمه .. خونه.مو دوست دارم و وقتی بیشتر دوسش دارم که یه سر میرم خونه مادر و با خانواده وقت میگذرونم وقتی برمیگردم بیشتر قدر تنهاییمو و خونه کوچیکمو میدونم..
    اونها عوض نشدن حتی یک درصد
    وقتی تو جمعشون هستم با خودم میگم چطور تونستم اونهمه سال باهاشون زندگی کنم
    درونم باهاشون احساس غریبی میکنم
    با خودم میگم عه اینا هنوز اون جمله رو میگن عه اینا هنوز تکیه کلامشان اینه عه اینا هنوز داد بیداد میکنن و هزار تا عه اینا هنوزه دیگه
    البته خیلی وقته قانع شدم که نه تنها هنوز که تا آخر عمر تغییر نمیکنن و پذیرفتم
    فقط دیگه تحمل ندارم برخی رفتارها رو ببینم
    واقعا تحمل کمترین تنشی ندارم
    دلم میسوزه برای همشون و این رنج منو بیشتر میکنه که نمیتونم هیچ کمکی روحی روانی کنم بهشون

    از وقتی خواهرم طلاق گرفته نمیدونم چرا حس عجیبی دارم یه غم خاص که انگار خودم طلاق گرفتم و انگار اون زندگی رو من گذروندم با همه سختی هاش
    دلم برای بچه هاش و تنهايي و سختی های خواهرم میسوزه
    ولی طلاق بهترین گزینه بود
    وقتی میرم بهشون سر بزنم تحمل سر و صدای بچه هاش رو ندارم و میخوام بزنم بیرون .. میمونم تحمل میکنم سردرد میگیرم و باقی ماجرا
    هرگز احساس امنیت و راحتی با کسی نداشتم حتی الان که مینویسم مجبورم سانسور کنم با اینکه میدونم سانسور نکنم چیزی نمیشه ولی باز .. راحت نیستم
    یه دوستی داشتم دو تا مشکل ازم فهمید هی کوبید تو سرم
    هنوزم ببینتم متلک میگه
    مسخره ست..
    جمعه رفتم دور هم باشیم یه جاهایی گفتیم خندیدیم ولی من همش توی خنده ها حالم بده هر بار تو جمعشون حالم بده خیلی بد.. ولی حفظ ظاهر میکنم براشون آشپزی میکنم سالاد درست میکنم شیرینی میپزم و.. که کمی خوش بگذره ولی بمن نمیگذره .. اما فکر کنم اونها خوشحال میشن و این منو قدری آرام میکنه اونجا
    این ۴ سالی که البته هنوز ۴ سال کامل نشده ولی حالا .. این ۴ سالی که اینجام خیلی تلاش کردم زندگی خوب و سالمی داشته باشم
    خیلی کار کردم
    گاهی شبانه روز
    تونستم پول خرید یه خونه جمع کنم
    اما الان که هم میتونم خونه بخرم هم یه حساب بانکی یا پولی که بدم کسی کار کنه و مبلغی ماهانه بیاد حسابم .. ولی دیگه انگیزه ای ندارم برام راحتی خودم و سختی خانوادم خوشایند نیست
    ادم هر چی سنش میگذره بیشتر جای خالی یه خانواده خوب یعنی پدر و مادر و خواهر و برادر خوب رو خالی میبینه
    خیلی خسته ام از اینکه برای تمام خانوادم هم پدر هستم هم مادر هم خواهر هم برادر
    دلم میخواست گاهی بگم پدر پول داری بمن بدی؟ دلم نمیخواد من بهشون واریز کنم
    نه از باب خساست از باب تکیه کردن بهشون
    از باب رابطه و حس خوب پدر دختری
    من هیچ وقت احساس یک دختر خونه رو درک نکردم. چون همیشه پدر و مادرِ خونه من بودم
    خوشحالم میتونم در این حد کمک کنم و از رنجشون کم کنم ولی خسته ام
    خيلی زیاد خسته ام
     
    erteash، M @ H @ K و Mohammad Hossein 77 از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. مدیر تالار سینما عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏31/5/22
    ارسال ها:
    1,255
    تشکر شده:
    4,742
    امتیاز دستاورد:
    164
    جنسیت:
    مرد
    منم بعد این همه سال با پدر و مادرم و کلا خانواده احساس غریبی میکنم (خصوصا مادرم). احساس میکنم پدر و مادر خوبی نبودن ولی خب هر چی باشه باز پدر و مادرن و زحمتمونو کشیدن. تحمل از دست دادنشون رنج عظیمی هست واقعا.

    پیش یه روانشناس یا روانپژشک میرفتم میگفت پدر و مادر هیچوقت عوض نمیشن. منم هیچوقت اینو نپذیرفتم، فقط یجورایی باهاش کنار اومدم
     
    bita.z و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  3. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    منم قبولشون دارم و پذیرفتمشون همون جوری که هستن و ازشون دلخور نیستم چه میشه کرد اونام تقصیری ندارن همینقدر متوجه هستن
    فقط حسم رو گفتم چون بهشون نمیتونم بگم طاقت دلخوریشونو ندارم
    گاهی به ادم فشار میاد دلش میخواد یک جا بگه خالی بشه وگرنه که ما هم تو دنیا جز پدر مادر کسی رو نداریم
    و منم دلم نمیخواد از دستشون بدم و دوست دارم کارهای خوب زیادی در حقشون انجام بدم همش احساس میکنم باید خدمات برسونم بهشون
    یعنی کارهایی که اونا در حقم نکردن انگار من باید در حقشون بکنم خودمم نمیفهمم الکی هم عذاب وجدان میگیرم
     
    M @ H @ K و Mohammad Hossein 77 از این پست تشکر کرده اند.
  4. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    فردا کلاس دارم و کلی کارِ نکرده
    لباسهام اتو نشده
    خونه کمی نامرتبه
    خریدها نرفتن داخل یخچال
    کاش پا داشتن با مغز و خودشون میرفتن یخچال مرتب و منظم
     
    M @ H @ K و Mohammad Hossein 77 از این پست تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    امروز خیلی خوب شروع نشد ولی خیلی خوب تموم شد خیلی کسل بودم بخاطر بدخوابی اما خب اثری که خداوند در قهوه قرار داده نجاتم داد قهوه خالی خیلی افت قند برام میاره ولی با عسل خوب بود!! قندم نیفتاد
    امروز با بچه ها روی زمین نشستیم و درس پرسیدم خیلی خوش گذشت که همقدشون بودم همیشه پشت میز یه حسی داره خوشم‌ نمیاد وقت توضیح ندارم در این‌ مورد :بادبادک ها:
    ولی روی زمین هم قد بقیه شدن شیرین بود
    با اینکه زانوم آسیب دیده ولی تونستم مدیریت کنم که درد نگیره و موفق بودم
    دلم‌ میخواد تکرار کنم این حالت رو
    وقتی بچه ها درس میخونن و سوالات خوب میپرسن کلاس برام لذت بخشه میشه
    سوال همیشه ادم رو رشد میده
    ولی بعضی سوالا واقعا سخته
    باید حتما سرچ‌ کنم جواب بدم:))
    عیبی نداره بالاخره خودمم باید یاد بگیرم:>
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  6. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    یکی از بچه ها برام ۴ تا ساندویچ فلافل درست کرد
    یکیش روخوردم گفتم ببینم این سه تا روزیِ کی میشه
    یکیش رو یه دانش آموز خواست دادم بهش، بقیه رو کسی نخواست آوردم خونه
    پدرم زنگ زد که من و مادرت داریم میایم کارهای کارت به کارت و واریز قبض و بدهی و چی و چی انجام بدی
    و این فلافل ها رزق پدر مادر شد
    جالبه نه؟‌ مهمون روزیشو با خودش میاره اینه ها:پرستش:
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. مدیر تالار سینما عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏31/5/22
    ارسال ها:
    1,255
    تشکر شده:
    4,742
    امتیاز دستاورد:
    164
    جنسیت:
    مرد
    فیلم طعم گیلاس کیارستمی دیالوگای جالبی داره ولی شاید جالبترین دیالوگش که آدمو به فکر فرو میبره این باشه:

    آقای بدیعی: من میدونم خودکشی از گناهان کبیرست؛ اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه. وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی؛ این گناه نیست؟ این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی؟ خانوادت رو اذیت کنی دوستانت رو اذیت کنی خودتو اذیت کنی... به نظر شما این گناه نیست؟ اگر شما رو اذیت بکنم، آزارت بدم گناه نیست؟ ولی خودمو بکشم گناهه؟

    +

    امروز کمی حالم خرابه. احساس میکنم دارم تو یه دنیای بی رحم با آدمای نامهربون زندگی میکنم. چی بگم آخه... شاید باید امید به روزای قشنگ و یه دنیای دوست داشتنی داشته باشم

    +

    نمیخوام اسم ببرم ولی جای اونایی که نیستن خالیه. امیدوارم هر کجا که هستن سلامت باشن
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  8. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏23/6/20
    ارسال ها:
    129
    تشکر شده:
    1,678
    امتیاز دستاورد:
    93
    چرت وسط روز واقعا انرژی عجیبی به ادم میده
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  9. مدیر تالار مذهبی عضو کادر مدیریت ❂مدیر انجمن❂

    تاریخ عضویت:
    ‏14/8/20
    ارسال ها:
    1,055
    تشکر شده:
    8,772
    امتیاز دستاورد:
    141
    جنسیت:
    مرد
    به سه تا پیچ‌و‌مهره که بستنش چهارساعته منو الاف کرده . از بریدن قبلی ها بگیر تا باز کردن نصف اگزوز و دراوردن نصفه پیچ بریده. حالا برم فردا سه تا پیچ‌مهره بگیرم ببینم میتونم سرهم بکنمش یا اخرش باید برم اگزوز ساز
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3/12/21
    ارسال ها:
    489
    تشکر شده:
    7,348
    امتیاز دستاورد:
    127
    جنسیت:
    زن
    چچقدر اینجا خلوت شده و خاک گرفته
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.