پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ وفای عشق! پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: «باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده» پیرمرد غمگین شد٬گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم. پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم٬او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمی داند شما چه کسی هستید٬چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ...
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ هوشمندانه احمق باشید! ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی،حماقت او دست می انداختند.دو سکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند؛اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:هر وقت دوسکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار!این جوری هم پول بیشتری گیرت میاد و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا به حال با این کلک چقدر پول گیر آورده ام! نتیجه: اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند....
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ صورتحساب پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود٬دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.او نوشته بود: صورتحساب!!!! کوتاه کردن چمن باغچه:۵۰۰۰تومان مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم:۳۰۰۰تومان بیرون بردن زباله:۱۰۰۰تومان جمع بدهی شما به من:۱۲۰۰۰تومان! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد٬چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی٬هیچ. بابت شب هایی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم٬هیچ. بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی٬هیچ. بابت غذا٬نظافت تو٬اسباب بازی هایت٬هیچ. و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که .... :هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند٬چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد.گفت: مامان ... دوستت دارم آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا بطور کامل پرداخت شده!!! نتیجه: قابل توجه اونهایی که فکر میکنند ارزش واقعی دوست داشتن و عشق٬با پول محاسبه می شود. بعضی وقت ها نیازه به این موارد فکر کنیم... افرادی که دوستشان داریم٬زمانی متوجه ما می شوند٬که دیگر مائی وجود ندارد... خدا کنه لااقل آنقدر صادق باشند که در نبود ما٬به دوست داشتنمان اعتراف کنند. نتیجه گیری منطقی: جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه! مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره٬جمع بدهی می شه۱۱۰۰۰تومان٬نه۱۲۰۰۰ تومان!!!!
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ سه. شرط استخدام یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرده که یک پرسش داشت ! پرسش این بود : شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوي یک ایستگاه اتوبوس می گذرید ، سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند : یک پیرزن که در حال مرگ است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است و یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او دارید. شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید . پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید ! قاعدتاً این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد : پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد . شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید . شمابایدشخص موردعلاقه تان را سوارکنید ،زیرا اگر این فرصت را ازدست دهید ممکن است هرگز قادرنباشید مثل او را پیدا کنید . از دویست نفري که در این آزمون شرکت کردند ، شخصی که استخدام شد دلیلی براي پاسخ خود نداد! او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ استاد راهنما یک روز آفتابی ، خرگوشی خارج از لانه خود ، به جدیت هر چه تمام در حال تایپ بود. در همین حین ، یک روباه او را دید . روباه : خرگوش داري چی کار می کنی ؟ خرگوش : دارم پایان نامه می نویسم . روباه : جالبه ، حالا موضوع پایان نامت چی هست ؟ خرگوش : من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره ،دارم مطلب می نویسم. روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها ، روباه نمی خورند . خرگوش : مطمئن باش که می تونند،من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال ، گرگی ازآنجا رد می شد . گرگ: خرگوش این چیه داري می نویسی؟ خرگوش : من دارم روي پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره،کار می کنم . گرگ: تو که تصمیم نداري ،این مزخرفات رو چاپ کنی؟ ! خرگوش: مساله اي نیست ، می خواهی بهت ثابت کنم؟ بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت به کار خود ادامه داد.در لانه خرگوش،در یک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي دیگر موها واستخوان هاي گرگ ریخته بود.در گوشه دیگر لانه،شیر قوي هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود! نتیجه: هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد؛ هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پایان نامه تان داشته باشید ؛ آن چیزي که مهم است این است که استاد راهنماي شما کیست؟
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ من یک سنت پیدا کردم روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد(به دنبال پول بیشتر و گنج!)... او در مدت زندگیش ، 296 سكه یك سنتی ، 48 سكه پنج سنتی ، 19 سكه ده سنتی ، 18 سكه بیست و پنج سنتی و 12 اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد! یعنی در مجموع سیزده دلار و هفتاد شش سنت . در برابر به دست آوردن این مقدار پول ، او زیبایی دل انگیز 25580 طلوع خورشید، درخشش 112 رنگین كمان و منظره درختان زیبا را از دست داد. او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، را ندید ! پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد... نتیجه همه ما می دانیم كه ما هم به نوعی ، مثل این فرد هستیم ! او به دنبال پیدا كردن سكه ای و ما دنبال چیز دیگر... بیایید از زندگی ، این نعمت بی نظیر خداوندی لذت ببریم! از زندگی لذت ببر ، زندگی معركه است ؛ سفری با شكوه است! باب پراكتور
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ بازی یك برنامه نویس و یك مهندس در یك مسافرت طولانی هوائی كنار یكدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس كرد و گفت : مایلی با همدیگر بازی كنیم؟ مهندس كه می خواست استراحت كند محترمانه عذرخواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش كشید. برنامه نویس دوباره گفت : بازی سرگرم كننده ای است . من از شما یك سوال می پرسم و اگر شما جوابش را نمی دانستید 5 دلار به من بدهید. بعد شما از من یك سوال می كنید و اگر من جوابش را نمی دانستم ، من 5 دلار به شما می دهم! مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد... این بار ، برنامه نویس پیشنهاد دیگری داد. گفت: خوب ، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ، 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ، 50 دلار به شما می دهم! این پیشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضایت داد كه با برنامه نویس بازی كند... برنامه نویس نخستین سوال را مطرح كرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینكه كلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش كرد و 5 دلار به برنامه نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت : «آن چیست كه وقتی از تپه بالا می رود 3 پا دارد و وقتی پائین می آید 4 پا؟» برنامه نویس نگاه تعجب آمیز ی كرد و سپس به سراغ كامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم كامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمریكا را هم جستجو كرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نكرد. سپس برای تمام همكارانش پست الكترونیك فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یكی دو نفر هم گپ(chat) زد ولی آنها هم نتوانستند كمكی كنند... بالاخره بعد از 3 ساعت ، مهندس را از خواب بیدار كرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه نویس بعد از كمی مكث ، او را تكان داد و گفت : «خوب ، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینكه كلمه ای بر زبان آورد دست در جیبش كرد و 5 دلار به برنامه نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید... كافی است قدم اول را با ایمان بردارید ، مجبور نیستید همه ی قدم ها را ببینید ، تنها قدم اول را بردارید. دكتر مارتین لوتركینگ
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ رضایت قلبی جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناكی ، تمام دنیا رو گرفته بود. یكی از سربازان به محض این كه دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم كردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج كند. مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فكر كردی این كار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالاً مرده و ممكن است ، حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی! حرف های مافوق ، اثری نداشت ، سرباز به نجات دوستش رفت و به شكل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش كشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن ها رفت . سربازی را كه در باتلاق افتاده بود معاینه كرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه كرد و گفت: من به تو گفتم كه ممكنه ارزشش رو نداشته باشه، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت. ـ منظورت چیه كه ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت، چون زمانی كه به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی كه او گفت احساس رضایت قلبی می كنم! اون گفت: جیم... من می دونستم كه تو به كمك من میایی...
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ دست نوازش روزی در یک دهکده کوچک ، معلم مدرسه از دانش آموزان کلاس اول خواست تا تصویر چیزی را که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشی کنند. او باخود فکر کرد که این بچه های فقیر حتما تصاویر بوقلمون و یا میز پر از غذا رانقاشی خواهند کرد؛ ولی وقتی " داگلاس" نقاشی ساده کودکانه ی خود را تحویل داد معلم شوکه شد بچه های کلاس هم مانند معلم از این نقاشی مبهم ، تعجب کردند او تصویر یک دست را کشیده بود ولی این دست چه کسی بود؟ یکی از بچه ها گفت: من فکر می کنم این دست خداست که به ما غذا میرساند ویکی دیگر گفت: شاید این دست کشاورزی است که گندم می کارد و بوقلمون پرورش میدهد. هرکس نظری می داد تا اینکه معلم ، بالای سر داگلاس رفت و از او پرسید این دست چه کسی ست داگلاس؟ داگلاس در حالی که خجالت میکشید آهسته جواب داد : خانم معلم، این دست شماست. معلم به یاد آورد از وقتی که داگلاس پدر ومادرش را از دست داده بود به بهانه های مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشی بر سر او بکشد... شما چطور ؟! آیا تا به حال بر سر کودکی یتیم ، دست نوازش کشیده اید؟! ای پروردگاری که حیات بخشیده ای مرا، قلبی به من ببخش مالامال از قدر شناسی و عشق ویلیام شکسپیر
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ سلام عاطفه جون میشه یه عکس ازجلد کتاب با تصویرواضح بزاری..؟ داستان های جالبی داره ..میخوام بخرم وداشته باشم