پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ قدرت اندیشه پیرمردی٬تنها در روستایی زندگی می کرد.او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند٬اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر میبرد. پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد: "پسر عزیزم٬من حال خوشی ندارم٬چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم٬چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت.من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!" پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد: "پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن٬من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!" سپیده دم روز بعد٬دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کرند.بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند.پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سر در گمی نمود! پسرش پاسخ داد:"پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار٬این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!"
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ قدرت کلمات چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیواره گودال گیر کردند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است٬به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست٬شما به زودی سقوط می کنید و می میرید! دو قورباغه٬این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر٬مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند٬چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه٬تسلیم گفته ی دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هرچه بقیه قورباغه ها فریاد زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارند٬او مصصم تر می شد!!تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد٬بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:"مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟؟!!" معلوم شد که قورباغه ناشنواست!در واقع٬او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ سد یا سکو؟! در زمان های گذشته٬پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم راببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬بی تفاوت از کنار صخره می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. غروب٬یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود٬نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود٬کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود: "هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!"
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ نقطه ضعف مساوی با نقطه قوت! کودکی ده ساله که دست چپش در حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد.پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند! در طول شش ماه،استاد فقط روی بدن سازی کودک کار می کرد و د ر عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به او یاد نداد.بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان،با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری! آن کودک یک دست،موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان کشوری برگزیده شود. وقتی مسابقات به پایان رسید،در راه بازگشت به منزل٬کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید،استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولـا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی،ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها را شناخته شده برای مقابله با این فن،گرفتن دست چپ تو بود،که تو چنین دستی نداشتی! یاد بگیر که در زندگی،از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی،راز موفقیت در زندگیی داشتن امکانات نیست،بلکه استفاده از بی امکاناتی،به عنوان نقطه قوت است!
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ سلف سرویسی به نام زندگی داستانی در مورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده و فیلسوف معاصر،از رستوران سلف سرویس؛هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب های پراز غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟» مرد با تعجب پرسید:«ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود،اشاره کرد و ادامه داد:«به آنجا بروید،یک سینی بردارید و هرچه می خواهید،انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!» امت فاکس،که قدری احساس حماقت می کرد،دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که.... زندگی هم در حکم یک سلف سرویس است!هم نوع رخداد،فرصت،موقعیت،شادی،سرور و غم در برابر ما قرار دارد... در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم٬برگزینیم!
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ عشق واقعی! این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است! شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند).این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دیدکه میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد! وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرداین میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده! در یک قسمت تاریک بدون حرکت٬چنین چیزی امکان ندارد و غیرقابل تصور است!! متحیر از این مسئله٬کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولک دیگری با غذایی در دهانش ظاهر شد! مرد شدیدا منقلب شد... ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق این بزرگی داشته باشد٬پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم... اگر سعی کنی..
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ ایجاد یک تغییر! مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود٬همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد٬همانطوری که به وی نزدیک می شد٬متوجه شد که او به طور مداوم خم شده٬چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید:"عصر به خیر رفیق٬چکار می کنی؟" شخص پاسخ داد:"اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی٬در ساحل به جا مانده اند٬اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد٬خوب من دارم آن ها را به داخل آب می اندازم." مرد به او گفت:"اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند٬تو نخواهی توانست به همه آن ها برسی٬آن ها بسیار زیادند٬این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد٬امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی." آن شخص لبخند زده٬خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد:"برای این یکی تغییری ایجاد شد." نتیجه: شما ممکن است احساس نمایید که در دنیای امروز نمی توانید تغییری ایجاد کنید٬اما کافی است که هنگامی که هنگام آن فرا رسید٬تنها در یک زندگی تغییری ایجاد نمایید!...
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ خدایا شکر روزی مردی خوابی عجیبی دید! دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود٬دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند٬باز می کنند و داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد٬گفت:این جا بخش دریافت است و ما دعاها را و در خواست های مردم از خداوند ر٬اتحویل می گیریم. . . مرد کمی جلوتر رفت٬باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. . . مرد پرسید:شماها چه کار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است٬ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. مرد با تعجب پرسید:شما بیکارید؟ فرشته جواب داد:این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده٬باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسیار ساده٬فقط کافیست بگویند: «خدایا شکر» عشق و سپاس گزاری می تواند اعجاز کند و دریاها را از هم بشکافاند و کوه ها را حرکت دهد و بیماری ها را شفا دهد.دکتر جان مارتینی
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ کارمند تازه وارد! مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی در آمد.در اولین روز کار خود٬با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:"یک فنجان قهوه برای من بیاورید." صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای.می دانی تو با کی داری حرف میزنی؟" کارمند تازه وارد گفت:"نه" صدای آن طرف گفت:"من مدیر اجرایی شرکت هستم٬احمق!!" مرد تازه وارد٬با لحنی حق به جانب گفت:"و تو می دانی با کی حرف میزنی٬بیچاره؟" مدیر اجرایی گفت:"ته" کارمند تازه وارد گفت:"خوبه" و سریع گوشی را گذاشت! همه قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید. چارلز هانل
پاسخ : ღღتــــــو تــــویــــیღღ آقای تختی یکی از بهترین و قابل توجه ترین،کشتی های غلامرضا تختی با"پتکوف سیراکف"قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد. هر دو به دور نهایی رسیده بودند.شگرد سیراکف٬«بارانداز»سریع و بسیار فنی بود.کشتی که شروع شد٬تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در«سگک»خود گیر انداخت.سیراکف روی سگک مقاوت کرد و کشتی«سرپا»اعلان شد.غلامرضا«زیر»گرفت واو را خاک کرد و باز پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد. دقیقه سوم کشتی بود.فشار سگک موجب ناراحتی شدید فشار پای سیراکف شد.او با دست به پایش اشاره کرد.تختی که متوجه ناراحتی او شده بود٬سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟ سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید٬منتظر داور نشد و دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد. زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش «روحش شاد و یادش گرامیم»