1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

ღ♥ღتــــــو تــــویــــیღ♥ღ

شروع موضوع توسط atefeh_jooon ‏23/7/14 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    [​IMG]
    ســـــلام دوستـــــای مـــــهربونم

    تو ایـــــن تاپیک (با اجـــــازه مدیـــــر بخـــــش Tarika) داستان هایی از کتاب تـــــو ، تـــــویـــــی رو براتـــــون م
    ــیزارم

    کتاب خیلی قشنگیه
    در مورد مهـــــارت های زندگـــــی آموزش مــیده.

    از دوستـــــان عزیز تقاضـــــا دارم که اســـــپم نزنیــد
    اگه نظـــــری دارید تو پروفایـــــلم بگـــــید

    [​IMG]

     
    10 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    مفهوم ازدواج!

    شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست؟
    استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پربارترین خوشه را بیاور . اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی!
    شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
    استاد پرسید: چه آوردی؟
    و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ! هر چه جلوتر می رفتم ، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم...
    استاد گفت : عشق یعنی همین!
    شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟
    استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!
    شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
    استاد پرسید: چه شد؟ او در جواب گفت : به جنگل رفتم اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم . ترسیدم که اگر جلوتر بروم ، باز هم دست خالی برگردم .
    استاد باز گفت : ازدواج یعنی همین!!
     
    8 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    اتش بس به خاطر کریسمس

    24سپتامبر1914،ارتشهای آلمان،بریتانیاوفرانسه در جریان جنگ جهانی اول در بلژیک باهم می‌جنگیدن.

    شب کریسمس جنگ را تعطیل میکنند تا دست کم برای چند ساعت کریسمس را جشن بگیرند.در ارتش آلمان یکی از سربازان سابقه‌ی خواندن در اپرا را نیز دارد شروع به خواندن ترانه کریسمس مبارک میکند.

    صدای خواننده آلمانی را سربازان جبهه‌ی دیگر میشنوند و با پرچمهای سفید به نشانه صلح از خاکریز بالا می‌ایند.آن شب سربازان 3ارتش در کنار هم جشن میگیرند ولی 3فرمانده توافق می‌کنند که از روز بعد صلح شکسته شود.صبح روز بعد دست ودل سربازان برای جنگ نمی‌رفت.بنابراین تصمیم گرفتند که باهم یک دست فوتبال بازی کنند.آنها انقدر باهم رفیق شدند که حتی آدرس خانه‌های خود را به همدیگر می‌دادند.متن نامه‌هایی که سربازان به خانواده‌های خود میدادند باعث شد تا قضیه لو برود.سالها بعد کریس دی برگ متن یکی از نامه‌های سربازان را به قیمت 15هزار یورو می‌خرد.در سال 2005 کریستین کاریون با استناد به مدارک فیلمی به نام کریسمس مبارک میسازد که اسکار بهترین فیلم خالجی را گرفت و حتی در جشنواره فیلم فجر نیز به نمایش در آمد.
     
    6 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    شکست وجود ندارد

    روزی خبرنگار جوانی از “توماس ادیسون” مخترع بزرگ پرسید:

    “آقای ادیسون ، شنیده ایم که برای اختراع لامپ ، تا کنون تلاش های زیادی کرده اید و می کنید ، اما گویا موفق نشده اید ! چرا هنوز، با وجود بیش از ۹۰۰بار شکست ،همچنان به فعالیت خود ادامه می دهید؟!”

    ادیسون با لحنی خونسرد و مطمئن جواب داد : “ببخشید آقا ! من ۹۰۰بار شکست نخورده ام ، بلکه۹۰۰ روش یاد گرفته ام که لامپ چگونه ساخته نمی شود.”
     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    دعای خیر پدر

    مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد. ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد.
    بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر ، كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدرش كشید و گفت : با تمام مال و دارایی كه داری ، یك انجیل به من می دهی ؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.
    سالها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
    یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرافی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد.
    اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را بازیافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد.
    در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب ، تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .

    چند بار در زندگی دعای خیر فرشتگان و جواب مناجاتهایمان را از دست داده ایم ، فقط برای اینكه به آن صورتی كه انتظار داریم رخ نداده اند؟!

    كائنات می تواند به سرعت خواسته هایت را برآورده كند؛ اگر تأخیر در دریافت آنها است ؛ بدین دلیل است كه هنوز به اندازه كافی خواسته هایت را باور نداری ، نمی شناسی و یا احساس نمی كنی!!
    روندا بیرن

     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    شاید ...

    بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.
    خدایا!خسته ام!نمیتوانم.
    بنده ی من،دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.
    خدایا!خسته ام!برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.
    بنده ی من قبل ار خواب،این سه رکعت را بخوان.
    خدایا سه رکعت زیاد است.
    بنده ی من،فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.
    خدایا!امروز خیلی خسته ام!راه دیگری ندارد؟
    بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.
    خدایا!من در رختخواب هستم.اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!
    بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.
    خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
    بنده ی من در دلت بگو یا الله،ما نماز شب برایت حساب می کنیم.
    بنده اعتنای نمی کند و می خوابد.


    ملائکه ی من!ببینید من آنقدر ساده گرفته ام،اما او خوابیده است.
    چیزی به اذان صبح نمانده،او را بیدار کنید.دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده.
    خداوندا!دوباره او را بیدار کردیم،اما باز خوابید.
    ملائکه ی من در گوشش بکویید پروردگارت منتظر توست.
    پروردگارا!باز هم بیدار نمیشود،اذان صبح را می گویند.
    هنگام طلوع آفتاب است،ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.
    خورشید از مشرق سر بر می آورد.
    خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟


    او جز من کسی را ندارد ... شاید توبه کرد..
     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    مرد کور

    روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.»روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد.عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد...مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
    امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم!!
    نتیجه:وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید،استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد.باور داشته باشید هرتغییر،بهترین چیز برای زندگی است.«حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است...لبخند بزنید!»
     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    پنج دلار!

    سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.
    سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و ازیر تخت قلک کوچکش را در آورد.

    قلک را شکست.
    سکه ها رو،رو تخت ریخت و آنها را شمرد.
    «فقط پنج دلار!!»
    بعد آهسته از در عقبی،خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
    جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند،ولی دارو ساز سرش به مشتریان گرم بود.
    بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

    دارو ساز جا خورد و گفت:چه می خواهی؟

    دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است،می خواهم«معجزه»بخرم.قیمتش چقدر است؟

    دارو ساز با تعجب پرسید:چی بخری عزیزم؟!!
    دخترک توضیح داد،برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟
    دارو ساز گفت:متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
    چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است.من از کجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
    مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟
    دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
    مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب!!!
    فکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد.
    بعد به آرامی دست او را گرفت:من می خواهم برادر و والدینت را ببینم.فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد...


    آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
    فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجان یافت.
    پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم.نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
    دکتر لبخندی زد و گفت:هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده!


    اگر بتوانی همه کار هایت را با عشق انجام بدهی و نسبت به همه کس عشق بورزی،زندگی ات دگرگون می شود.
    چارلز هانل


     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    نوشته ای از چارلی چاپلین بزرگ

    با پول می شود
    خانه خرید ولی آشیانه نه٬

    رختخواب خرید ولی خواب نه٬

    ساعت خرید ولی زمان نه٬
    می توان مقام خرید ولی احترام نه٬
    می توان کتاب خرید ولی دانش نه٬
    دارو خرید ولی سلامتی نه٬
    خانه خرید ولی زندگی نه٬
    و بالاخره٬می توان قلب خرید٬ولی عشق را نه!!!
     
    7 نفر از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏28/6/13
    ارسال ها:
    1,065
    تشکر شده:
    3,288
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    حسابدار
    پاسخ : ღ❤ღتــــــو تــــویــــیღ❤

    زندگی یعنی انعکاس!

    پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد٬به زمین افتاد و داد کشید:آ آ آ ی ی ی!!!!!
    صدایی از دور دست آمد:آ آ آ ی ی ی!!!!!
    پسرک با کنجکاوی فریاد زد:تو کی هستی؟؟؟
    پاسخ شنید:تو کی هستی؟؟؟
    پسرک خشمگین شد و فریاد زد:ترسو!!!
    باز پاسخ شنید:ترسو!!!
    پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟؟
    پدر لبخندی زد و گفت:پسرم٬توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستی!!
    صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!!

    پسرک بازب یشتر تعجب کرد.
    پدرش توضیح داد:مردم می گویند که این انعکاس کوه هست ولی این در حقیقت انعکاس زندگیست.هر چیزی بگویی یا انجام دهی٬زندگی عینا به تو جواب می دهد...
    اگر عشق را بخواهی٬عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی٬آن را حتما به دست خواهی آورد.هرچیزی را که بخواهی زندگی به تو همان را خواهد داد.

    شمایید که با حرکت خود٬دنیایتان را خلق می کنید.
    وینستون چرچیل
     
    6 نفر از این پست تشکر کرده اند.