1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

بهشت و جهنم!

شروع موضوع توسط Tarika ‏23/6/14 در انجمن داستان

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏26/4/13
    ارسال ها:
    1,568
    تشکر شده:
    3,720
    امتیاز دستاورد:
    113
    [FONT=&amp]روزی[/FONT][FONT=&amp]يک مرد روحانی[/FONT][FONT=&amp]با خداوند مکالمه ای داشت[/FONT][FONT=&amp]: '[/FONT][FONT=&amp]خداوندا[/FONT][FONT=&amp]! [/FONT][FONT=&amp]دوست دارم[/FONT][FONT=&amp]بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟[/FONT][FONT=&amp]'[/FONT][FONT=&amp]، خداوند او[/FONT][FONT=&amp]را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد[/FONT][FONT=&amp]نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ[/FONT][FONT=&amp]وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی[/FONT][FONT=&amp]داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند[/FONT][FONT=&amp]بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می[/FONT][FONT=&amp]آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند[/FONT][FONT=&amp]داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و[/FONT][FONT=&amp]هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف[/FONT][FONT=&amp]خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که[/FONT][FONT=&amp]اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند[/FONT][FONT=&amp]دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند[/FONT][FONT=&amp].[/FONT]


    [FONT=&amp]مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت[/FONT][FONT=&amp]: '[/FONT][FONT=&amp]تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است[/FONT][FONT=&amp]'[/FONT][FONT=&amp]،[/FONT][FONT=&amp]آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم[/FONT][FONT=&amp]دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی[/FONT][FONT=&amp]آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های[/FONT][FONT=&amp]دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده،[/FONT][FONT=&amp]می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت[/FONT][FONT=&amp]: '[/FONT][FONT=&amp]خداوندا نمی فهمم؟[/FONT][FONT=&amp]!'[/FONT][FONT=&amp]،[/FONT][FONT=&amp]خداوند پاسخ داد[/FONT][FONT=&amp]: '[/FONT][FONT=&amp]ساده است،[/FONT][FONT=&amp]فقط احتياج به يک[/FONT][FONT=&amp]مهارت[/FONT][FONT=&amp]دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا[/FONT][FONT=&amp]بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به[/FONT][FONT=&amp]خودشان فکر می کنند[/FONT][FONT=&amp]!'[/FONT]

    [FONT=&amp]هنگامی[/FONT][FONT=&amp]که موسی فوت[/FONT][FONT=&amp]می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد،[/FONT][FONT=&amp]به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به[/FONT][FONT=&amp]شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم[/FONT][FONT=&amp]آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار[/FONT][FONT=&amp]به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که[/FONT][FONT=&amp]به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست[/FONT][FONT=&amp]بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا[/FONT][FONT=&amp]ملکوت[/FONT][FONT=&amp]الهی [/FONT][FONT=&amp]نخواهد شد[/FONT][FONT=&amp][/FONT]
     
    یک شخص از این تشکر کرد.