ﺧﺪﺍﯾـــــﺎ... ﭼﻪ ﺳﺎﺧﺘــــــــﻪ ﺍﯼ...؟!!! دﻝ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯾﺖ ﯾﮑــــﯽ ﺍﺯ ﯾﮑــــــــﯽ ﺳﻨﮕـــــﯽ ﺗﺮ.... دروﻍ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﯾﮑـــــﯽ ﺍﺯ ﯾﮑـــــــﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ... ﻧﮕﺎﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﯾﮑــــﯽ ﺍﺯ ﯾﮑــﯽ ﻣﻌﻨﯽ ﺩﺍﺭ ﺗﺮ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺗﺮ... رﻭﺣﺸﺎﻥ ﯾﮑـــــــﯽ ﺍﺯ ﯾﮑــــــــﯽ ﻫـﻔـــﺖ ﺭﻧـــﮓ ﺗﺮ.. ﻭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ﯾﮑــﯽ ﺍﺯ ﯾﮑـــﯽ ﺧـــــﺪﺍ ﺗـــﺮ...!
نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خستهٔ من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم ، که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ، ای دل دیوانهٔ من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را ، بس کن این دیوانگی ها
خداوندا حضورم ده که راز دل نهفتن را بسی دشوار و گفتن را بسی، دشوارتر دارم چگونه خاموشی یابم ، بهنگامی که اینسان در خروشم مرا نتوان نگفتن ، چون که در عشقت ، بسان باده می جوشم خداوندا تویی حاضر ، چه می جویم تویی ناظر ، چه می گویم خداوندا چه شرمی دارم از ماه و ستاره غنچه ای ، پروانه ای ، برگی که آنها کار خود را می کنند اما ، به کار خویش واماندم چه نعمت ها که من را داده ای اما زبان شکر یک ، از صد هزارش را نمی دانم
ای خدا....! ای عاشقانه ی دل من... گفتی ؛ فاصله ات با من یک نفس است... گفتی ؛ تو از اهل زمین جدا شو... من سکوتت را معنا میکنم... گفتی ؛ دغدغه هایت مال من ، من عشقت را شاعری میکنم... هان...!! ای ارامش مطلق... دلم تو را میخواهد ، همین کنار ، نزدیک نزدیک ، بی ترس فرداها.. دلم میخواهد تنها تو را نفس بکشد... دلم تویی را میخواهد که مصفایش کنی... من ؛هنوز شبیه خودم هستم پس:به حرمت تمام عاشقانه ها... حال دلم را خوب کن ...حواست را پرت آرزوهایم کن... دیر که جواب میدهی نگران میشوم ، نگران بی خودی های زندگی... ای گرمترین مأمن... مرا چنان در اغوش بگیر.. که حتی لحظه ها هم جرات گذشتن نکنند....
خدایا چه می خواهی تو از جانم ... چه میخواهی تـــو از جانم که جز عشقت نمی دانم چنانم کرده ای عاشق که بی عشق تـــو ویرانم . میان سجده ام هر شب فقط یک ذکر می خوانم تـــویی روحم تــــویی جانـــم تـــویی پیدا و پنهانم . تـــویی سرچشمه ی امید و یاس و درد و درمانم نمی بینی تـــو دردم را، زغم گویی به زندانم . نگر بر قلب بیمارم، ببین این جسم بی جانـــم برای دیدن رویــت ز هر خوابــی گریزانم . گذر کن یک دمی بر مــن ببین چشم گریانم بیا سویم چو میدانی تـــویی سوی دو چشمانم