بقول شاعر ؛ دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز آدمی ملولم و حیوانم آرزوست خدایا ، نجات بده مخلوقت رو که از بسکه انسانها با هم نامهربان شده اند دوستی با حیوانات را بر دوستی با انسانها ترجیح میدهند ! آخه این موجود دو پا ، دیگه زده به سیم آخر ! بابا کرامتی لطفا ! خب نگهداری سگ و گربه قبول ، اما ورود دیگر حیوانات درحریم ( چهار دیواری بی اختیاری ) دیگه واسه چیه ؟ هی میشنویم ، فلانی تو خونش ( سوسمار) داره یا پسر خاله مهناز اینا ( مار پیتون ) اوردن اونم چهارتا ! گرگ و روباه و عقاب و کرکس رو دیگه بی خیال ! چاره ای جز تحمل نیست چون انسانها با هم ناسازگار شده اند :رقص1:
مادرم می گوید از همان قدیم ندیم ها هرکسی در خانواده مریض میشد به صورت پیش فرض مادرم پرستاریش را می کرده است. تا این که بعدها واقعا پرستار شده و بعد از او خواهر کوچکترش پا جای پا مادرم گذاشته. و من همانی هستم که از همان بچگی مادرِ همه بوده است. زیر پایم چهارپایه می گذاشتم و غذاهای وحشتناک و سوخته برای برادرهای بیچاره و گرسنه ی درراهم درست می کردم. تند تند همه جا را مرتب میکردم تا هنگامی که مادرم می رسد با دیدن تمیزی خانه خستگی از تنش بپرد. من همانیم که هر روز خدا دل توی دلش نبوده برای عزیزانش، همانی که از همه کوچکترست اما غم های همه روی شانه هایش جا می شود. مادر ِِ مادرم هستم مادرِ برادرهایم مادرِ برادرزاده هایم که همه دردهایشان را برایش می آورند و با چشم های وحشت زده به دهانش خیره می شوند و منتظر شنیدن حرفی هستند که دوست دارند منتظر تکان دادن چوب جادوییش در هواهستند که همه چیز را درست کند! من همان شعبده باز ناامید از تنهایی خویشم که منتظر است که روزی استخوان شانه هایش بشکند کلاه شعبده اش به زمین بیفتد و این همه غم بریزد و این همه درد بریزد و این همه سال درد دل مانند خونی سیاه از سینه اش چکه کند بریزد بریزد بریزد بریزد......آه بریزد..
خواهرم می خواست مرا از میان هجمه های اندوه نجات بدهد اما اشتباها آن قدر غصه خورد که خودش را نجات داد.
پروردگارا: از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان بگذار... به اندازه یک نگاه به اندازه یک لبخند تا به یاد داشته باشیم که روزی هم عاشق بودیم
اینکه بدونی یکی یه گوشهی این دنیای ولنگار، شبها دقایقی به تو فکر میکنه، قوت قلب بزرگیه که ما نداریم
داستان های عاشقانه باورهای غلطی رو توی مغز ما کردن. عشق جاودانه نیست، عشق هم تموم میشه، یک روزی بلند میشی میبینی دیگه دلت براش تنگ نیست.