المنة لله که در میکده باز است زان رو که مرا بر در او روی نیاز است خمها همه در جوش و خروشند ز مستی وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است از وی همه مستی و غرور است و تکبر وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم با دوست بگوییم که او محرم راز است شرح شکن زلف خم اندر خم جانان کوته نتوان کرد که این قصه دراز است بار دل مجنون و خم طره لیلی رخساره محمود و کف پای ایاز است بردوختهام دیده چو باز از همه عالم تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید از قبله ابروی تو در عین نماز است ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین از شمع بپرسید که در سوز و گداز است حافظ
دل از من برد و روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد شب تنهاییم در قصد جان بود خیالش لطفهای بیکران کرد چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سرگران کرد که را گویم که با این درد جان سوز طبیبم قصد جان ناتوان کرد بدان سان سوخت چون شمعم که بر من صراحی گریه و بربط فغان کرد صبا گر چاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد جان کرد میان مهربانان کی توان گفت که یار ما چنین گفت و چنان کرد عدو با جان حافظ آن نکردی که تیر چشم آن ابروکمان کرد
صبح روزی پشت در می آید و من نیستم قصه دنیا به سر می آید و من نیستم یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم خواب و بیداری ... خدایا بازهم در می زند نامه هایم از سفر می آید و من نیستم هرچه من می آمدم تا نبش کوچه او نبود روز آخر یک نفر می آید و من نیستم در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم بعدها اطراف جای شب نشینی های من بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم
با من کنون ز وسعت دریا سخن بگو از رویش دوباره ی گل ها سخن بگو کتمان مکن که سر به فلک میزند امید از نخل پا گرفته ز خرما سخن بگو باور مکن ز محبس تقدیر آمدی از جلوه های عالم پیدا سخن بگو دیگر مترس از خطر پنجه های موج چون ساحلی به وسعت دریا سخن بگو هستی شمیم عطر نفس های عشق بود از عشق ، این سروده ی زیبا سخن بگو دیگر مگو که تشنه ی آب است این کویر در بارش سپیده ، ز صحرا سخن بگو همزاد ، چشم خویش ز بیگانگی بشست با او ، ز جلوه های ثریا سخن بگو.
دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است...
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی در آتش و در سوز من شب میبرم تا روز من ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی بر گرد ماهش میتنم بیلب سلامش میکنم خود را زمین برمیزنم زان پیش کو گوید صلا گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد خوابت که میبندد چنین اندر صباح و در مسا دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی من دوش نام دیگرت کردم که درد بیدوا ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا دیگر نخواهم زد نفس این بیت را میگوی و بس بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا مولانا