1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

هر روز یک غزل

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر اخراج شده ⊘

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/15
    ارسال ها:
    363
    تشکر شده:
    1,885
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    گردشگری
    تو دوری از برم دل در بـــرم نیست

    هــــوای دیگــری اندر سرم نیست

    به جـــــان دلبـــرم کــز هر دو عالم

    تمنـــای دگـــر جـــــز دلبرم نیست
     
    *Mitra*، -Silence-، yasamann و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏25/4/16
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    1,926
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
    از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا
    تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
    شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا
    خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
    موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا
    استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
    خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا
    چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟
    زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا
    خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
    آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا
    گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم
    از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا
    از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
    تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا
    در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
    مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا
    از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
    من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟

    صائب تبریزی
     
    *Mitra*، yasamann، lord of dakness و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏25/4/16
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    1,926
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
    ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها
    امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
    بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
    خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
    مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
    در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
    هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
    ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل
    باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
    ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده
    گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
    این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را
    کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
    تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی
    و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
    می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان
    جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
    خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم
    کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

    مولانا
     
    *Mitra*، yasamann، کاتیا و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. -
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏26/7/17
    *Mitra*، yasamann، Boghz و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏10/10/15
    ارسال ها:
    3,455
    تشکر شده:
    4,066
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    کارشناس نظام مهندسی
    زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید




    ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟




    زنده را تا زنده است قدرش بدان




    ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟





    شاعر : ؟
     
    *Mitra*، yasamann، Boghz و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪

    تاریخ عضویت:
    ‏29/7/15
    ارسال ها:
    21,429
    تشکر شده:
    100,226
    امتیاز دستاورد:
    148
    جنسیت:
    مرد
    چنان مستم چنان مستم من امروز
    که از چنبر برون جستم من امروز
    چنان چیزی که در خاطر نیابد
    چنانستم چنانستم من امروز
    به جان با آسمان عشق رفتم
    به صورت گر در این پستم من امروز
    گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
    برون رو کز تو وارستم من امروز
    بشوی ای عقل دست خویش از من
    که در مجنون بپیوستم من امروز
    به دستم داد آن یوسف ترنجی
    که هر دو دست خود خستم من امروز
    چنانم کرد آن ابریق پرمی
    که چندین خنب بشکستم من امروز
    نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
    مقامی کاندر و هستم من امروز
    بیامد بر درم اقبال نازان
    ز مستی در بر او بستم من امروز
    چو واگشت او پی او می‌دویدم
    دمی از پای ننشستم من امروز
    چو نحن اقربم معلوم آمد
    دگر خود را بنپرستم من امروز
    مبند آن زلف شمس الدین تبریز
    که چون ماهی در این شستم من امروز

    مولانا​
     
    *Mitra*، yasamann، Boghz و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر اخراج شده ⊘

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/15
    ارسال ها:
    363
    تشکر شده:
    1,885
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    گردشگری
    هرچه آيينه به توصيف تو جان كند نشد
    آه، تصوير تو هرگز به تو مانند نشد

    گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
    به پريشانى گيسوى تو سوگند نشد

    خاطرات تو و دنياي مرا سوزاندند
    تا فراموش شود ياد تو هرچند نشد

    من دهان باز نكردم كه نرنجي از من
    مثل زخمى كه لبش باز به لبخند نشد

    دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
    بلكه چون برده مرا هم بفروشند نشد
     
    *Mitra*، yasamann، Boghz و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. چشمم به حرف آمده و بی قرار لب
    کی بشکند سکوت مرا بی گدار لب

    تقدیم تو هزاره ی من! یک هرات چشم
    نا قابل است سهم تو یک قندهار لب

    "بودا" دل من است که تخریب می شود
    بوسه است مرهم دل و مرهم گذار لب

    می رقصمت چنین که تویی در نواختن
    نی لب کمانچه لب دف و چنگ و دوتار لب

    در حسرتم که اول پاییز بشکفد
    بر شاخه ات شکوفه ی سرخ انار لب
     
    *Mitra*، yasamann، Boghz و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏25/4/16
    ارسال ها:
    211
    تشکر شده:
    1,926
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما
    ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها

    ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس
    ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا

    ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش
    پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی

    ای جویبار راستی از جوی یار ماستی
    بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان فزا

    ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش
    ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

    مولانا
     
    *Mitra* و yasamann از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
    گرمی ثانیه ای خانه شدن را بلدی؟
    تو که ویرانه کننده است غمت می دانم
    خوردن غصّه و ویرانه شدن را بلدی؟
    آنقدر سوخته قلبم که قلم می سوزد
    شمع گریان شده، پروانه شدن را بلدی؟
    مرغ عشقی شده دل میل پریدن دارد
    بال و پر در قدمت لانه شدن را بلدی؟
    می نویسم من عاشق فقط از قصّه ی تو
    در غزل های من افسانه شدن را بلدی؟
    اشک شب های سحر سوخته ام پیش کشت
    تلخی گریه ی مردانه شدن را بلدی؟
    هر کسی دیده مرا شاعر "مجنون" خوانده
    تو بگو "لیلی" "دیوانه" شدن را بلدی؟
    این همه ناز کشیدم بشوم معتکفت
    بدهم تکیه به تو شانه شدن را بلدی؟
     
    کاتیا، *Mitra*، Boghz و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.