1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    اما شما...
    شما که صورتتان را
    در سایه نقاب غم انگیز زندگی
    مخفی نموده اید
    گاهی به این حقیقت یأس آور اندیشه می کنید
    که زنده های امروزی
    چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟


    "فروغ فرخزاد"
     
    اشک قلم، Shahab، سایه و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    شانه‌های تو ...
    همچو صخره‌های سخت و پر غرور
    موج گیسوان من در این نشیب
    سینه می‌کشد چو آبشار نور
    شانه‌های تو...
    در خروش آفتاب داغ پرشکوه
    زیر دانه‌های گرم و رو‌شن عرق
    برق می‌زند چو قله‌های کوه
    شانه‌های تو ...
    قبله‌گاه دیدگان پرنیاز من
    شانه‌های تو،
    مُهر سنگی نماز من!

    "فروغ فرخزاد"
     
    Shahab، سایه، سماع شمس و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏20/5/15
    ارسال ها:
    4,403
    تشکر شده:
    20,493
    امتیاز دستاورد:
    215
    جنسیت:
    مرد
    امشب از آسمان دیده‌ی تو
    روی شعرم ستاره می‌بارد
    در زمستان دشت کاغذها
    پنجه‌هایم جرقه می‌کارد


    شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم
    شرمگین از شیار خواهش‌ها
    پیکرش را دوباره می‌سوزد
    عطش جاودان آتش‌ها

    آری آغاز دوست داشتن است
    گرچه پایان راه ناپیداست
    من به پایان دگر نیندیشم
    که همین دوست داشتن زیباست

    شب پر از قطره‌های الماس است
    از سیاهی چرا هراسیدن
    آنچه از شب به جای می‌ماند
    عطر سکرآور گل یاس است

    آه بگذار گم شوم در تو
    کس نیابد دگر نشانه‌ی من
    روح سوزان و آه مرطوبت
    بوزد بر تن ترانه من

    آه بگذار زین دریچه باز
    خفته بر بال گرم رویاها
    همره روزها سفر گیرم
    بگریزم ز مرز دنیاها

    دانی از زندگی چه می‌خواهم
    من تو باشم.. تو.. پای تا سر تو
    زندگی گر هزار باره بود
    بار دیگر تو.. بار دیگر تو

    آنچه در من نهفته دریایی ست
    کی توان نهفتنم باشد
    با تو زین سهمگین طوفان
    کاش یارای گفتنم باشد

    بس که لبریزم از تو می‌خواهم
    بروم در میان صحراها
    سر بسایم به سنگ کوهستان
    تن بکوبم به موج دریاها

    بس که لبریزم از تو می‌خواهم
    چون غباری ز خود فرو ریزم
    زیر پای تو سر نهم آرام
    به سبک سایه به تو آویزم

    آری آغاز دوست داشتن است
    گرچه پایان راه نا پیداست
    من به پایان دگر نیندیشم
    که همین دوست داشتن زیباست

    فروغ فرخزاد
     
    Shahab، سایه، Roshana. و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چون سنگ‌ها، صدایِ مرا گوش می‌کنی
    سنگی و ناشنیده، فراموش می‌کنی

    رگبارِ نوبهاری و خوابِ دریچه را
    از ضربه‌های وسوسه، مغشوش می‌کنی

    دستِ مرا که ساقۀ سبزِ نوازش است
    با برگ‌هایِ مُرده، هم‌آغوش می‌کنی

    گمراه‌تر از روحِ شرابی و دیده را
    در شعله می‌نشانی و مدهوش می‌کنی

    ای ماهیِ طلاییِ مردابِ خونِ من
    خوش باد مستی‌ات، که مرا نوش می‌کنی

    تو درّۀ بنفشِ غروبی که روز را
    بر سینه می‌فشاری و خاموش می‌کنی

    در سایه‌ها، «فروغِ» تو بنشست و رنگ باخت
    او را به سایه، از چه سیه‌پوش می‌کنی؟

    "فروغ فرخزاد"
     
    *AliReza*، Shahab، سایه و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    دیدگان تو در قاب اندوه
    سرد و خاموش
    خفته بودند
    زودتر از تو ناگفته ها را
    با زبان نگه گفته بودند
    از من و هرچه در من نهان بود
    می رمیدی
    می رهیدی
    یادم آمد كه روزی در این راه
    ناشكیبا مرا در پی خویش
    میكشیدی
    میكشیدی

    آخرین بار
    آخرین لحظه تلخ دیدار
    سر به سر پوچ دیدم جهان را

    باد نالید و من گوش كردم
    خش خش برگهای خزان را
    باز خواندی
    باز راندی
    باز بر تخت عاجم نشاندی
    باز در كام موجم كشاندی
    گر چه در پرنیان غمی شوم
    سالها در دلم زیستی تو
    آه هرگز ندانستم از عشق
    چیستی تو
    كیستی تو

    "فروغ فرخزاد"
     
    Shahab، n@der، AftabGardoon و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    فتح باغ


    آن کلاغی که پرید
    از فراز سر ما
    و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
    و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود
    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


    همه میدانند
    همه میدانند
    که من و تو از آن روزنهء سرد عبوس
    باغ را دیدیم
    و از آن شاخهء بازیگر دور از دست
    سیب را چیدیم
    همه میترسند
    همه میترسند ، اما من وتو
    به چراغ و آب و آینه پیوستیم
    و نترسیدیم


    سخن از پیوند سست دو نام
    و همآغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست


    سخن از گیسوی خوشبخت منست
    با شقایقهای سوختهء بوسهء تو
    و صمیمیت تن هامان ، در طراری
    و درخشیدن عریانمان
    مثل فلس ماهی ها در آب
    سخن از زندگی نقره ای آوازیست
    که سحر گاهان فوارهء کوچک میخواند


    مادر آن جنگل سبزسیال
    شبی از خرگوشان وحشی
    و در آن دریای مضطرب خونسرد
    از صدف های پر از مروارید
    و در آن کوه غریب فاتح
    از عقابان وان پرسیدیم
    که چه باید کرد


    همه میدانند
    همه میدانند
    ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

    ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

    در نگاه شرم آگین گلی گمنام
    و بقا را در یک لحظهء نامحدود
    که دو خورشید به هم خیره شدند


    سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
    سخن از روزست و پنجره های باز
    و هوای تازه
    و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
    و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
    و تولد و تکامل و غرور
    سخن از دستان عاشق ماست
    که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
    بر فراز شبها ساخته اند

    به چمنزار بیا
    به چمنزار بزرگ
    و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
    همچنان آهو که جفتش را


    پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
    و کبوترهای معصوم
    از بلندی های برج سپید خود
    به زمین مینگرند

    "فروغ فرخزاد"

     
    Shahab و n@der از این پست تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏20/5/15
    ارسال ها:
    4,403
    تشکر شده:
    20,493
    امتیاز دستاورد:
    215
    جنسیت:
    مرد
    دلم براي باغچه ميسوزد
    کسي به فکر گلها نيست
    کسي به فکرماهيها نيست
    کسي نميخواهد
    باور کند که باغچه دارد ميميرد
    که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
    که ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهي مي شود
    و حس باغچه انگار
    چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.
    حياط خانه ي ما تنهاست
    حياط خانه ي ما
    در انتظار بارش يک ابر ناشناس
    خميازه ميکشد
    و حوض خانه ي ما خاليست
    ستاره هاي کوچک بي تجربه
    از ارتفاع درختان به خاک ميافتند
    و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
    شب ها صداي سرفه ميآيد
    حياط خانه ي ما تنهاست .
    پدر ميگويد:
    " از من گذشته ست
    از من گذشته ست
    من بار خودم را بردم
    و کار خودم را کردم "
    و در اتاقش ، از صبح تا غروب ،
    يا شاهنامه ميخواند
    يا ناسخ التواريخ
    پدر به مادر ميگويد:
    " لعنت به هرچي ماهي و هرچه مرغ
    وقتي که من بميرم ديگر
    چه فرق ميکند که باغچه باشد
    يا باچه نباشد
    براي من حقوق تقاعد کافيست."

    مادر تمام زندگيش
    سجاده ايست گسترده
    در آستان وحشت دوزخ
    مادر هميشه در ته هر چيزي
    دنبال جاي پاي معصيتي ميگردد
    و فکر ميکند که باغچه را کفر يک گياه
    آلوده کرده است .
    مادر تمام روز دعا ميخواند
    مادر گناهکار طبيعيست
    و فوت ميکند به تمام گلها
    و فوت ميکند به تمام ماهيها
    و فوت ميکند به خودش
    مادر در انتظار ظهور است
    و بخششي که نازل خواهد شد .
    برادرم به باغچه ميگويد قبرستان
    برادرم به اغتشاش علفها ميخندد
    و از جنازه هاي ماهيها
    که زير پوست بيمار آب
    به ذره هاي فاسد تبديل ميشون
    شماره بر ميدارد
    برادرم به فلسفه معتاد است
    برادرم شفاي باغچه را
    در انهدام باغچه ميداند.
    او مست ميکند
    و مشت ميزند به در و ديوار
    و سعي ميکند که بگويد
    بسيار دردمند و خسته و مأيوس است
    او نااميديش را هم
    مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندک و خودکارش
    همراه خود به کوچه و بازار ميبرد
    و نااميديش
    آنقدر کوچک است که هر شب
    در ازدحام ميکده گم ميشود .
    و خواهرم دوست گلها بود
    و حرفهاي ساده قلبش را
    وقتي که مادر او را ميزد
    به جمع مهربان و ساکت آنها ميبرد
    و گاهگاه خانواده ي ماهيها را
    به آفتاب و شيريني مهمان ميکرد...
    او خانه اش در آنسوي شهر است
    او در ميان خانه ي مصنوعيش
    و در پناه عشق همسر مصنوعيش
    و زير شاخه هاي درختان سيب مصنوعي
    آوازهاي مصنوعي ميخواند
    و بچه هاي طبيعي ميزايد
    او
    هر وقت که به ديدن ما ميآيد
    و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده ميشود
    حمام ادکلن ميگيرد
    او
    هر وقت که به ديدن ما ميآيد
    آبستن است.
    حياط خانه ي ما تنهاست
    حياط خانه ي ما تنهاست
    تمام روز
    از پشت در صداي تکه تکه شدن ميآيد
    و منفجر شدن
    همسايه هاي ما همه در خاک باغچه هاشان بجاي گل
    خمپاره و مسلسل ميکارند
    همسايه هاي ما همه بر روي حوضهاي کاشيشان
    سرپوش ميگذارند
    و حوضهاي کاشي
    بي آنکه خود بخواهند
    انبارهاي مخفي باروتند
    و بچه هاي کوچه ي ما کيفهاي مدرسه شان را
    از بمبهاي کوچک پر کردهاند .
    حياط خانه ي ما گيج است.
    من از زماني که قلب خود را گم کرده است ميترسم
    من از تصوير بيهودگي اين همه دست
    و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم
    من مثل دانش آموزي
    که درس هندسه اش را
    ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم
    و فکر ميکنم...
    و فکر ميکنم...
    و فکر ميکنم...
    و قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است
    و ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهي ميشود
     
    Shahab از این پست تشکر کرده است.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    در شب کوچک من؛
    دلهره ویرانیست
    گوش کن
    وزشِ ظلمت را می‌شنوی؟
    من غریبانه به این خوشبختی می‏‌نگرم...
    من به نومیدی خود معتادم.

    "فروغ فرخزاد"
     
    اشک قلم و Shahab از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏30/4/17
    ارسال ها:
    2,131
    تشکر شده:
    17,569
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    آدم‌هایی که بیش‌تر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند...
    تو باید برای خودت
    یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه‌گاه‌های ثابت روحی و فکری!
    یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی خودت را کاملا از آن‌ها بی‌نیاز بدانی...
    مردم هیچ به ما نمی‌دهند که ما خودمان از به دست آوردنش عاجز باشیم!
    از مردم، فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم می‌شود!
    حتی از پدر و مادر و خانواده ...

    از نامه‌های "فروغ فرخزاد" به برادرش
     
    DaniyaL، اشک قلم و AftabGardoon از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏7/5/18
    ارسال ها:
    345
    تشکر شده:
    1,868
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    ( علی کوچیکه
    علی کوچیکه
    نکنه تو جات وول بخوری
    حرفای ِ ننه قمر خانم
    یادت بره گول بخوری
    تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
    خواب کجا ، حوض پر از آب کجا
    کاری نکنی که اسمتُ
    توی کتابا بنویسن
    سیا کنن طلسمتُ
    آب مثِ خواب نیس که آدم
    از این سرش فرو بره
    از اون سرش بیرون بیاد
    تو چار راهاش وقت خطر
    صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
    شکر خدا پات رو زمین ِ محکمه
    کور و کچل نیسی علی ، سلامتی ، چی چیت کمه ؟
    می تونی بری شابدوالعظیم
    ماشین دودی سوار بشی
    قد بکشی ، خال بکوبی ، جاهل ِ پامِنار بشی
    حیفه آدم این همه چیزای قشنگُ نبینه
    الا کلنگ سوار نشه
    شهر فرنگُ نبینه
    فصل ، حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
    چَن روز دیگه تو تکیه ، سینه زنیس

    ((ای علی ای علی دیوونه
    تختِ فنری بهتره ، یا تختهٔ مرده شورخونه ؟))

    فروغ فرخزاد

    به علی گفت مادرش روزی....