1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

زندگینامه فروغ فرخزاد +اشعار

شروع موضوع توسط Zarirr ‏21/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113

    در دی ماه 1313 ه.ش در تهران کودکی چشم به هستی گشود که بعدها همگان را غرق در حیرت کرد . مردم آن روز با شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف او را در بی پروایی به حافظ تشبیه کرد و نوشت :"که اگر فروغ در قدرت بیان هم به پای لسان الغیب برسد ، حافظ دیگری خواهیم داشت." فروغ قدرت مطالعه، تحقیق و استعداد های شعری خود را از پدرش گرفت و از مادر هم صفا و مهربانی و سادگی را. پدر شعر می خواند و فروغ با علاقه گوش می داد که با ابیات آشنا شود .استعداد فروغ در نوجوانی به حدی بود که معلم انشایش باور نمی کرد که خودش انشاهایش را بنویسد . اولین شعر او با سبک نو شروع شد و او در شعرهایش بی آنکه شعار بدهد یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده همدلی می کند . فروغ زبانش با زبان مردم عادی یکی بود. سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادفی ناگهانی و غیر منتظره جان باخت و زمین بار دیگر عزاپوش شد. خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود " می ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این درد بزرگیست" .

    بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
    هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
    زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
    پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
    پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
    بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
    نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
    بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
    ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
    بر رویمان ببست به شادی در بهشت
    او می گشاید!
    او که به لطف و صفای خویش
    گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
    ....
    آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
    گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود...
    دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
    نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
    بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
    در گوش هم حکایت عشق مدام ما
    " هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
    ثبت است در جریده عالم دوام ما"
     
    آــوآز، eshomer، banozk22 و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113


    ترا مي خواهم و دانم كه هرگز

    به كام دل در آغوشت نگيرم

    تويي آن آسمان صاف و روشن

    من اين كنج قفس , مرغي اسيرم



    ز پشت ميله ها ي سرد و تيره

    نگاه حسرتم حيران به رويت

    در اين فكرم كه دستي پيش آيد

    و من نا گه گشايم پر بسويت



    در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم مرد زندانبان بخندم

    كنارت زندگي از سر بگيرم



    در اين فكرم من ودانم كه هرگز

    مرا ياراي رفتن زين قفس نيست

    اگر هم مرد زندانبان بخواهد

    دگر از بهر پروازم نفس نيست



    ز پشت ميله ها , هر صبح روشن

    نگاه كودكي خندد به رويم

    چو من سر مي كنم آواز شادي

    لبش با بوسه مي آيد بسويم



    اگر اي آسمان خواهم كه يك روز

    از اين زندان خامش پر بگيرم

    به چشم كودك گريان چه گويم

    ز من بگذر , كه من مرغي اسيرم



    من آن شمعم كه با سوز دل خويش

    فروزان مي كنم ويرانه اي را

    اگر خواهم كه خامشي گزينم

    پريشان مي كنم كاشانه اي را

    فروغ فرخ زاد

     
    کوکی♥❄ و f@rid69 از این پست تشکر کرده اند.
  3. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏20/11/10
    ارسال ها:
    14
    تشکر شده:
    8
    امتیاز دستاورد:
    0
    [​IMG]

    با اميدي گرم و شادي بخش

    با نگاهي مست و رويائي

    دخترك افسانه مي‌خواند

    نيمه شب در كنج تنهائي:





    بيگمان روزي زراهي دور

    مي‌رسد شهزاده‌اي مغرور

    مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر

    ضربه سم ستور باد پيمايش

    مي‌درخشد شعله خورشيد



    بر فراز تاج زيبايش.

    تار و پود جامه‌اش از زر

    سينه‌اش پنهان بزير رشته‌هائي از در و گوهر

    مي‌كشاند هر زمان همراه خود سوئي

    باد...... پرهاي كلاهش را

    يا بر آن پيشاني روشن

    حلقه موي سياهش را



    مردمان در گوش هم آهسته مي‌گويند

    «آه ... او با اين غرور و شوكت و نيرو»

    « در جهان يكتاست »

    « بيگمان شهزاده‌اي والاست»



    دختران سر مي‌كشند از پشت روزن‌ها

    گونه‌هاشان آتشين از شرم اين ديدار

    سينه‌ها لرزان و پر غوغا

    در تپش از شوق يك پندار

    « شايد او خواهان من باشد »



    ليك گوئي ديدة شهزادة زيبا

    ديدة مشتاق آنان را نمي‌بيند

    او از اين گلزار عطرآگين

    برگ سبزي هم نمي‌چيند



    همچنان آرام و بي تشويش

    مي‌رود شادان براه خويش

    مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر

    ضربة سم ستور باد پيمايش

    مقصد او ..... خانة دلدار زيبايش



    مردمان از يكديگر آهسته مي‌پرسند

    «كيست پس اين دختر خوشبخت؟ »



    ناگهان در خانه مي‌پيچد صداي در

    سوي در گويي زشادي مي‌گشايم پر

    اوست ... آري ... اوست



    « آه، اي شهزاده، اي محبوب رؤيائي

    نيمه شب‌ها خواب مي‌ديدم كه مي‌آيي»

    زير لب چون كودكي آهسته مي‌خندد

    با نگاهي گرم و شوق‌آلود

    بر نگاهم راه مي‌بندد

    «اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي

    اي نگاهت باده‌اي در جام مينائي

    آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لالة خوشرنگ صحرائي

    ره، بسي دور است

    ليك در پايان اين ره... قصر پر نورست»



    مي‌نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

    مي‌خزم در ساية آن سينه و آغوش

    مي‌شوم مدهوش

    بازهم آرام و بي تشويش



    مي‌خورد بر سنگفرش كوچه‌هاي شهر

    ضربة سم ستور باد پيمايش

    مي‌درخشد شعلة خورشيد

    بر فراز تاج زيبايش



    مي‌كشم همراه او زين شهر غمگين رخت

    مردمان با ديدة حيران

    زير لب آهسته مي‌گويند

    « دختر خوشبخت!... »

    « دختر خوشبخت!... »

    « دختر خوشبخت!... »

    فروغ فرخزاد

     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    همه‌ هستی من آيه تاريکی ا‌ست
    که ترا در خود تکرار کنان
    به سحرگاه شگفتن‌ها و رستن ‌های ابدی خواهد برد
    من در اين آيه ترا آه کشيدم، آه
    من در اين آيه ترا
    به درخت و آب و آتش پيوند زدم


    زندگی شايد
    يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می ‌گذرد
    زندگی شايد
    ريسمانی‌ است که مردی با آن خود را از شاخه می ‌آويزد
    زندگی شايد طفلی ا‌ست که از مدرسه برمی ‌گردد
    زندگی شايد افروختن سيگاری باشد، در فاصله‌ی رخوتناک دو هم ‌آغوشی
    يا عبور گيج رهگذری باشد
    که کلاه از سر برمی ‌دارد
    و به يک رهگذر ديگر با لبخندی بی ‌معنی می‌گويد "صبح بخير"

    زندگی شايد آن لحظه‌ مسدودی ا‌ست
    که نگاه من، در نی‌نی چشمان تو خود را ويران می‌ سازد
    و در اين حسی است
    که من آن ‌را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

    در اتاقی که به‌ اندازه يک تنهايی ا‌ست
    دل من
    که به اندازه‌ يک عشق‌ است
    به بهانه‌های ساده‌ خوشبختی خود می ‌نگرد
    به زوال زيبای گل‌ا در گلدان
    به نهالی که تو در باغچه خانه‌ مان کاشته ‌ای
    و به آواز قناری ‌ها
    که به اندازه‌ يک پنجره می‌ خوانند

    آه …
    سهم من اين ا‌ست
    سهم من اين ا‌ست
    سهم من،
    آسمانی‌ است که آويختن پرده‌ای آن را از من می‌ گيرد
    سهم من پايين رفتن از يک پله‌ متروک‌ است
    و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن ‌آلودی در باغ خاطره‌هاست
    و در اندوه صدايی جان دادن که به من می‌گويد:
    "دست‌هايت را
    دوست می‌دارم"

    دست‌هايم را در باغچه می‌ کارم
    سبز خواهد شد، ‌می ‌دانم، می‌ دانم، می‌ دانم
    و پرستوها در گودی‌ انگشتان جوهری‌ ام
    تخم خواهند گذاشت

    گوشواری به دو گوشم می ‌آويزم
    از دو گيلاس سرخ همزاد
    و به ناخن‌هايم برگ گل کوکب می‌چسبانم
    کوچه ‌ای هست که در آنجا
    پسرانی که به من عاشق بودند،‌ هنوز
    با همان موهای در هم و گردن‌های باريک و پاهای لاغر
    به تبسمهای معصوم دخترکی می‌انديشند که يک‌ شب او را
    باد با خود برد

    کوچه‌ ای هست که قلب من آن ‌را
    از محله‌های کودکی ‌ام دزديده ا‌ست

    سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
    حجمی از تصويری آگاه
    که ز مهمانی يک آينه برمی‌ گردد

    و بدين سان ا‌ست
    که کسی می ‌ميرد
    و کسی می‌ ماند
    هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ‌ريزد، مرواريدی صيد نخواهد کرد

    من
    پری‌ کوچک غمگينی را
    می‌ شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
    و دلش را در يک نی‌ لبک چوبين
    می ‌نوازد آرام، آرام
    پری کوچک غمگينی
    که شب از يک بوسه می ‌ميرد
    و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد


     
  5. کاربر ویژه

    تاریخ عضویت:
    ‏25/11/10
    ارسال ها:
    8,717
    تشکر شده:
    4,394
    امتیاز دستاورد:
    123
    حرفه:
    Telegram: vahid_yakamoz instagram: vahid_yakamoz
    آه ای زندگی منم که هنوز
    با همه پوچی از تو لبريزم
    نه به فکرم که رشته پاره کنم
    نه بر آنم که از تو بگريزم

    همه ذرات جسم خاکی من
    از تو، ای شعر گرم، در سوزند
    آسمانهای صاف را مانند
    که لبالب ز بادهء روزند

    با هزاران جوانه می خواند
    بوتهء نسترن سرود ترا
    هر نسيمی که می وزد در باغ
    می رساند به او درود ترا

    من ترا در تو جستجو کردم
    نه در آن خوابهای رویایی
    در دو دست تو سخت کاویدم
    پر شدم، پر شدم، ز زيبائی

    پر شدم از ترانه های سياه
    پر شدم از ترانه های سپید
    از هزاران شراره های نیاز
    از هزاران جرقه های امید

    حیف از آن روزها که من با خشم
    به تو چون دشمنی نظر کردم
    پوچ پنداشتم فریب ترا
    ز تو ماندم، ترا هدر کردم

    غافل از آن که تو بجائی و من
    همچو آبی روان که در گذرم
    گمشده در غبار شوم زوال
    ره تاريک مرگ می سپرم

    آه، ای زندگی من آینه ام
    از تو چشمم پر از نگاه شود
    ورنه گر مرگ من بنگرد در من
    روی آئینه ام سياه شود

    عاشقم، عاشق ستارهء صبح
    عاشق ابرهای سرگردان
    عاشق روزهای بارانی
    عاشق هر چه نام تست بر آن

    می مکم با وجود تشنهء خويش
    خون سوزان لحظه های ترا
    آنچنان از تو کام می گیرم
    تا بخشم آورم خدای ترا!




    فروغ فرخزاد
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏14/11/10
    ارسال ها:
    3,698
    تشکر شده:
    1,268
    امتیاز دستاورد:
    113
    " حميد مصدق خرداد 1343"


    *تو به من خنديدي و نمي دانستي
    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان از پي من تند دويد
    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتي و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت



    " جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"



    من به تو خنديدم
    چون كه مي دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
    پدرم از پي تو تند دويد
    و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
    پدر پير من است
    من به تو خنديدم
    تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
    سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت: برو
    چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
    و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
    حيرت و بغض تو تكرار كنان
    مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏24/4/11
    ارسال ها:
    10,504
    تشکر شده:
    689
    امتیاز دستاورد:
    0

    [​IMG]
    فروغ فرخزاد
    1313
    24/11/1345
    تهران - خیابان دربند - گورستان ظهیر الدوله
    تاریخ تولد : ............
    تاریخ درگذشت : .....
    توضيحات - آرامگاه : .

    [​IMG]




    بیوگرافی و زندگینامه
    : فروغ‌ فرخزاد شاعره‌ معاصر در سال‌ 1313 شمسي‌ در تهران‌ به‌ دنيا آمد. فروغ‌ پس‌از پايان‌ کلاس‌ سوم‌ دبيرستان‌ به‌ هنرستان‌ بانوان‌ رفت‌ و خياطي‌ و نقاشي‌ ياد گرفت‌. درشانزده‌ سالگي‌ به‌ پرويز شاپور يكي‌ از بستگان‌ مادرش‌ كه‌ پانزده‌ سال‌ از او بزرگتر بود دل‌ باخت‌ و عليرغم‌ مخالفت‌ خانواده‌ با او ازدواج‌ كرد و به‌ اهواز رفت‌; ولي‌ كمتر از دو سال‌بعد از همسرش‌ طلاق‌ گرفت‌ و به‌ تهران‌ بازگشت‌ . فروغ‌ شاعري‌ را از هفت‌ سالگي‌ آغاز كرد و نخستين‌ مجموعه‌ شعر او در سال‌ 1331چاپ‌ شد. دومين‌ مجموعه‌ شعر فروغ‌ (ديوار) در بيست‌ و يك‌ سالگي‌ اين‌ شاعره‌ چاپ‌ شد و بدليل‌ برخي‌ گستاخي‌ها و سنت‌ شكني‌ ها مورد نقد و سرزنش‌ ادبا قرار گرفت‌. فروغ‌ فرخزاد يك‌ سال‌ بعد عليرغم‌ ملامت‌ شخصيتهاي‌ ادبي‌، سومين‌ مجموعه‌ شعر خود بنام‌ عصيان‌ را چاپ‌ كرد; اين‌ سه‌ مجموعه‌ شعر اشعاري‌ بودند زنانه‌ ، سركش‌، رومانتيك‌ وبحث‌ انگيز. فروغ‌ سپس‌ جذب‌ فعاليتهاي‌ سينمائي‌ شد و در سال‌ 1338 براي‌ مطالعه‌ و تجربه‌ سينما به‌ انگلستان‌ رفت‌. وي‌ پس‌ از بازگشت‌ در سال‌ 1341 فيلم‌ مستندي‌ از جذاميان‌ تبريز بنام‌ ( خانه‌ سياه‌ است‌) تهيه‌ كرد كه‌ اين‌ فيلم‌ در سال‌ 1342 برنده‌ جايزه‌ بهترين‌ فيلم‌ مستند فستيوال‌ اوبرهاوزن‌ ايتاليا شد. فروغ‌ در روز دوشنبه‌ 24 بهمن‌ 1345 دراثر سانحه‌ تصادف‌ رانندگي‌ در سن‌ سي‌ ودو سالگي‌ در گذشت‌. آثار: مهم‌ترين‌ آثار فروغ‌ فرخزاد عبارت‌ است‌ از: اسير(1331) ،ديوار ( 1335) ،عصيان‌( 1336) تولدي‌ ديگر( 1342) ايمان‌ بياوريم‌ به‌فصل‌ سرد( 1352) برگزيده‌ اشعار( 1353) گزينه‌ اشعار( 1364) كه‌ سه‌ كتاب‌ اخير پس‌ ازمرگ‌ وي‌ منتشر شدند.
     
    banozk22 و Pari_A از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏8/8/11
    ارسال ها:
    4,021
    تشکر شده:
    408
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    بماند
    در دی ماه 1313 در تهران کودکی چشم به جهان هستی گشود که بعد ها

    همگان را غرق در حیرت کرد 12 سال پیش از در گذشت اولین شعر


    ش را به جامعه روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدهاهزار نفربا


    خواندن شعر بی پروای او با نام شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به


    اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت ودر همان روز ها


    بود که یکی از شاعران معروف آن را در بی پروایی به حافظ تشبیه


    کرد و نوشت : ((که اگردرقدرت بیان هم به پای لسان الغیب برسد ،

    حافظ دیگری خواهیم داشت .))

    فروغ غم زده و بهانه گیر ، حساس که با کوچکترین بهانه ساعت ها

    با صدای بلند گریه می کرد . او عاشق قصه بود ، مادر بزرگ قصه

    های قشنگی می دانست واویک لحظه مادربزرگ را تنها نمی گذاشت .



    اولین شعر او به سبک نو شروع شد که با مصرع ((دور از اینجا دور

    دور از اینجا دور)) شروع شد او در شعر هایش بی آنکه شعار بدهد

    یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده همدلی می کند فروغ زبانش با


    زبان مردم عادی یکی بود و آنچنان مانوس و زیبا بود گفته است :




    من خواب دیده ام که کسی می آید

    من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

    و پلک چشمم هی می پرد

    و کفشهایم هی جفت می شود

    وکور شوم اگر دروغ بگویم

    من پله های پشت بام را جارو کردم

    و شیشه های پنجره را شستم




    او این شعر را از زبان یک دختر دم بخت گفته که آرزومند است

    کار و بار شوهر آینده اش رونق بگیرد .


    فروغ به زبان های : ایتالیایی ، آلمانی و فرانسه کاملا مسلت بود .

    وی کار سینمایی نیز انجام می داد که از طرف گلستان فیلم در سال

    1338به انگلستان سفر کرد تا درباره ی کارهای تشکیلاتی فیلم

    مطالعه کند و پس از بازگشت از سفر کوششهای فراوانی در زمینه

    فیلم برداری آغاز کرد و توانست موفق به ساخت فیلمی شود که هم

    درآن بازیگر بود و هم تهیه کننده ، موضوع این فیلم دربارهی

    مراسم خواستگاری بود البته کار های سینمایی او به اینجا ختم نمی

    شود واین کارها عبارتند از : ((آب وگرما)) ، ((دریا گلستان))،

    ((این خانه سیاه است )) .


    و سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادف رانندگی جان باخت و

    زمین بار دیگر عزا پوش شد و آسمان گریست و این هدیه را در

    خود جای داد . مرگ فروغ جامعه را تکان داد وپیر و جوان

    وروشنفکران وحتی مردم ساده را داغدار کرد .خود او در نوشته

    ای اعلام کرده بود همیشه می ترسیدم زودتر از آنچه فکر می کنم

    بمیرم و کارهایم نیمه تمام بماند واین افسوس بزرگی است .


    افسوس و صد افسوس که او ازمیان ما رفت روحش شاد این یگانه

    دردانه شعرادبیات پارسی .
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟

    اسير

    اولين مجموعۀ شعر فروغ است که در۱۷ سالگی منتشر ميشود. ا

    در مقدمه كتاب مي گويد :در اسير من فقط بيان کنندۀ ساده از دنيای بيرونی بودم در آن زمان "
    شعر هنوز در من حلول نکرده بود با من همخانه بود مثل شوهر.مثل
    معشوق. اما بعداً شعر در من ريشه گرفت و به همين دليل موضوع
    شعر برايم عوض شد .
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏3/3/21
    یک شخص از این تشکر کرد.
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏28/4/11
    ارسال ها:
    16,005
    تشکر شده:
    5,240
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    ؟؟
    پاسخ : اشعار فروغ فرخزاد

    هرجائی
    از پيش من برو كه دل آزارم
    ناپايدار و سست و گنه كارم
    در كنج سينه يك دل ديوانه
    در كنج دل هزار هوس دارم
    قلب تو پاك و دامن من ناپاك
    من شاهدم به خلوت بيگانه
    تو از شراب بوسه من مستی
    من سر خوش از شرابم و پيمانه
    چشمان من هزار زبان دارد
    من ساقيم به محفل سرمستان
    تا كی ز درد عشق سخن گوئی
    گر بوسه خواهی از لب من، بستان
    عشق تو همچو پرتو مهتابست
    تابيده بی خبر به لجن زاری
    باران رحمتی است كه می بارد
    بر سنگلاخ قلب گنه كاری
    من ظلمت و تباهی جاويدم
    تو آفتاب روشن اميدی
    برجانم، ای فروغ سعادتبخش
    دير است اين زمان، كه تو تابيدی
    دير آمدی و دامنم از كف رفت
    دير آمدی و غرق گنه گشتم
    از تند باد ذلت و بدنامی
    افسردم و چو شمع تبه گشتم

    رویا
    باز من ماندم و خلوتی سرد
    خاطراتی ز بگذشته ای دور
    ياد عشقی كه با حسرت و درد
    رفت و خاموش شد در دل گور
    روی ويرانه های اميدم
    دست افسونگری شمعی افروخت
    مرده ئی چشم پرآتشش را
    از دل گور بر چشم من دوخت
    ناله كردم كه ای وای، اين اوست
    در دلم از نگاهش، هراسی
    خنده ای بر لبانش گذر كرد
    كای هوسران، مرا می شناسی
    قلبم از فرط اندوه لرزيد
    وای بر من، كه ديوانه بودم
    وای بر من، كه من كشتم او را
    وه كه با او چه بيگانه بودم
    او به من دل سپرد و بجز رنج
    كی شد از عشق من حاصل او
    با غروری كه چشم مرا بست
    پا نهادم بروی دل او
    من به او رنج و اندوه دادم
    من به خاك سياهش نشاندم
    وای بر من، خدايا، خدايا
    من به آغوش گورش كشاندم
    در سكوت لبم ناله پيچيد
    شعله شمع مستانه لرزيد
    چشم من از دل تيرگی ها
    قطره اشكی در آن چشم ها ديد
    همچو طفلی پشيمان دويدم
    تا كه درپايش افتم به خواری
    تا بگويم كه ديوانه بودم
    مي توانی به من رحمت آری
    دامنم شمع را سرنگون كرد
    چشم ها در سياهی فرو رفت
    ناله كردم مرو، صبر كن، صبر
    ليكن او رفت، بی گفتگو رفت
    وای بر من، كه ديوانه بودم
    من به خاك سياهش نشاندم
    وای بر من، كه من كشتم او را
    من به آغوش گورش كشاندم
     
    یک شخص از این تشکر کرد.