ڪاش آهستہ تر میرفتی… …تا از گام هایت ڪہ دور می شدی در ذهنم بیشتر عڪس می گرفتم… …ازحالا من مانده ام و… جای خالی ڪشنده ات… با مشتی عڪسِ خیالی… ڪاش آهستہ تر می رفتی…
برایِ من این ساعتها جورِ خاصی می گذرند نمیدانی هیچکس نمیداند پشت نبودنهای تو زمان چه بیرحمانه نبضش میزند تیک تیک تیک نیست نیست نیست بعد از تو هیچ چیز آنقدر تکان دهنده نیست که حالیام شود تو هرگز نبوده ای تمرینِ تحملی کشنده است نیتِ فراموش کردن هزار بار تکرار می کنم نبود نبود نبود ...
هیچ حواسم نبود...دو فنجان ریختم... (یک داستان شش کلمه ای زیبا از آلیستر دانیل به نام " اندوه" که بهترین داستان خیلی کوتاه جهان شده است)