سهم من شد با نگاهت ساختن دل به چشمان سیاهت باختن من چه دورم از حضور روی تو همچو ماه از دوریت در کاستن..
تن تو ، ظهر تابستون و به یادم میآره رنگ چشم های تو بارون به یادم میآره وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره قهر تو تلخی ی زندون و به یادم میآره ------------------------------------ من نیازم تو رو هر روز دیدینه ------------------------------------ از لبت دوستت دارم شنیدنه ------------------------------------ نفست شعر بلند بودنه ------------------------------------ با تو بودن بهترین شعر منه تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه تو مث خواب گل سرخی ،لطیفی مث خواب من همونم که اگه بی تو باشه ، جون می کنه ------------------------------------ من نیازم تو رو هر روز دیدینه ------------------------------------ از لبت دوستت دارم شنیدنه تو قشنگی مث شکل هایی که ابرا می سازن گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن اگه مردای تو قصه بدونن که این جایی برای بردن تو با اسب بالدار می تازن ------------------------------------ من نیازم تو رو هر روز دیدینه ------------------------------------ از لبت دوستت دارم شنیدنه
نبودنت نقشهى خانه را عوض كردهاست و هرچه مىگردم آن گوشهى ديوانهى اتاق را پيدا نمىكنم احساس مىكنم كسى كه نيست كسى كه هست را از پا درمىآورد ..
وقتی که تو نیستی دنیاچیزی کم دارد مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه! من فکر می کنم در غیاب تو همه ی خانه های جهان خالیست همه ی پنجره ها بسته است وقتی که تو نیستی من هم تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام! واقعا وقتی که تو نیستی من نمی دانم برای گم و گور شدن به کدام جانبجهان بگریزم !
“وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست مثل همین روزهای ماست اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”
بریده ام پایم را، از نقش هایی که بی شک گره می خورد به رودخانه جنگل کوه! نه پای رفتن دارم و نه نای ماندن! بیهوده پرده را کنار می زنم تو نمی آیی باد، شاخه های ذهنم را تکان می دهد و گنجشکی خیس از امتداد پلک هایم می پرد. چتر می گشایی در بی راهه ای که نزدیک است به پل معلق ماه! و من فکر می کنم از آن همه رنگ به آبی سبز، قهوه ای که از بوم خانه ی تو پریده است.