می رود تنهای تنها، باز هم می بینمش باز هم رد می شود از این خیابان شلوغ اشک و باران با هم از روی نگاهش می چکند او سرش را می برد پایین ... خیابان شلوغ نجمه زارع
صد بار بگفتم به غلامان درت تا آینه دیگر نگذارند برت ترسم که ببینی رخ همچون قمرت کس باز نیاید دگر اندر نظرت سعدی
یاد آن شب که تو را دیدم وگفت دلِ من با دلت از واژه عشق؛ چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق فروغ
این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست آن قدر تنهایم کـــــــــه حتی دردهایم دیگر شبیه دردهای هیچ کس نیست نجمه زارع
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا شهریار
به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را نجمه زارع