گهی چون چاره ، غم ها را بسوزی گهی گویی که این غم را چه چاره.. تو پاره می کنی و هم بدوزی که دل آن به که باشد پاره پاره.
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت
سخنِ عشقِ تو بی آنکه برآید به زبانم رنگِ رخساره خبر میدهد از حالِ نهانم گاه گویم که بنالم زِ پریشانیِ حالم باز گویم که عیانست، چه حاجت به بیانم؟
چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیوان دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد #مولانا
باز در خانه ی قلبم سخن از روی تو بود تن به هر یک نفسش مست از آن بوی تو بود زائر این دل عاشق به ره عشق تو رفت هر کجا رفت نشان از گذر کوی تو بود
خستهام! سنگ نزن،هی نشکن روح مرا شدهام عاشق یک آینه نشناس چرا؟... از درختان دلم عشق بچین، نوبری است فرصتی نیست بیا،کشتن احساس چرا؟
امشب ک دلم تنگ تو باشد عشقم دل، آشوب و در جنگ تو باشد عشقم حالا ک جوابم ندهی حرفی نیست در دل هَوَسِ زنگ تو باشد عشقم
برایت قهوه میریزم، تو از من آب میخواهی به چَشمت شعر میکارم ولیکن خواب میخواهی کنارت هستم و عاشق، نفسهایم همه اُمّید مرا رفته، مرا مُرده، مرا در قاب میخواهی .