شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
با آن که مرا از دل خود راند بگویید مُلکی که در آن ظلم شود دیر نپاید..
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم...
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
روز شـادی هـمه کـس یـاد کـند از یـاران یاری آن است که ما را شب غم یاد کنید
غمش در نهانخانهۀ دل نشیند به نازی که لیلی به محمل نشیند
مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست مشکل نشیند
من خرقه فکنده ام ز عشقت باشد که به وصل تو رنم چنگ سعدی
مرا که چشم ارادت به روی و موی تو باشد دلیل صدق نباشد نظر به لاله و سنبل سعدی
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی به راه بادیه دانند قدر آب زلال سعدی
گو همه شهرم نگه کنند و ببینند دست در آغوش یار کرده حمایل سعدی
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.