شروع موضوع توسط aloneboy 21/12/10 در انجمن اشعار
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری به آب دیده خونین نبشته صورت حال سعدی
روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس من نپردازم به هیچ از گفت و گوی یار خویش سعدی
غیرتم بین که بَرآرَنده حاجات هنوز از لبم نام تو هنگام دعا نشنیدست
دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود
بعد تو شعر و غزل از نفس افتاد عزیز شده ام نعش کش شعر و پر از تک بیتم....
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود ز سر به در نرود همچنان امید وصال سعدی
دور به آخر رسید و عمر به پایان شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل سعدی
شبی که ماه مراد از افق شود طلوع بود که پرتو نوری به بام ما افتد سعدی
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق دوست را با ناله شب های بیداران خوش است سعدی
دیدم به آتشبازیات، شوق تماشایی به سر آتش زدم در خود بیا گر خود تماشا میکنی...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.