مستی به شکستن سبویی بند است هستی به بریدن گلویی بند است گیسو مفشان، توبۀ ما را مشکن چون توبۀ عاشقان به مویی بند است
تو که ويران من بی خبر از خود شده ایتو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای "تو کجايی و من ساده ی درويش کجاتو کجايی و من بی خبر از خويش کجا
در دیاری كه در او نیست كسی یار كسی كاش یارب كه نیفتد به كسی كار كسی هــــــر كس آزار منِ زار پسندید ولی نپسندید دلِ زار من آزارِ كسی آخرش محنت جانكاه به چاه اندازد هركه چون ماه برافروخت شبِ تارِكسـی سودش این بس كه به هیچش بفروشند چو من هر كه باقیمت جان بود خریدار كسی