رد پاهایم را پاک کردم به کسی نگویید من روزی در این دنیا متولد شدم اینجا نفس کشیدم و عاشق شدم ولی حیف که غرورم به احساسم اجازه نفس کشیدن نداد خدایا ...!!! میشه استعفا بدم ؟؟؟! کم آوردم ...
دلنوشته... نوشتم درد دلہایم ،همہ گفتند عالے بود ندانستند ڪہ درمانے ،براے زخم ڪارے بود نوشتم درد دلہایم، شبیہ شعر بر دفتر ندانستند ڪہ هر شعرم، برایم یادگارے بود نوشتم درد دلہایم، همہ خواندند اما حیف ندانستند ڪہ سوز من، همہ ازغمگسارے بود نوشتم درد دلہایم ،همہ گفتند شاعر شد ندانستند ڪہ دلتنگے، دلیل بیقرارے بود نوشتم درد دلہایم ،گهے شاد و گهے غمگین ندانستند ڪہ این خنده، فقط چہره نگارے بود نوشتم درد دلہایم ،زدست روزگار بد ندانستند ڪہ اشڪ چشم ،برایم برد بارے بود نوشتم درد دلہایم ،بہ شبہا ڪنج یڪ خلوت لقب سنگ صبورم داد،عجب شب زنده دارے بود...
دلم که میگیرد ! نه سراغ عکسهایت میروم نـه دل خوش میکنم به دوستت دارمهای فاصله دارت دلـم که میگیرد تنگتر خودم را در آغوش میگیرم شاید چیزی از تو جا مانده باشد میان ِ من ...
خاطراتت صف کشیده اند ! یکی پس از دیگری … حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند ! و من … فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که … خیلی دوستش دارم خیلی ! . . . شاید تو… سکوت میان کلامم باشی! دیده نمیشوی اما من تو را احساس می کنم! شاید تو …. هیاهوی قلبم باشی! شنیده نمیشوی اما من تو را نفس می کشم! . . . دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز! هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود! آخرین باری که شمردمشان تنها یک دلیل برایم مانده بود..! آنهــــــــــم دیدن تو بود !! ســــر زده بیــــــا … کمــــــﮯ آشفتــــگی بــــد نـیست … آن وقــــــت … تکــــــاندن ِ شانــــــه هاﮮ ِ پُـر غُـبــــــار و مُرتب کردن ِ موهــــــاﮮ ِ پریـشــــــانت ، بهانـــــــﮧ اﮮ مـﮯشود براﮮ ِ زندگـــــــﮯ . . .
تنها دلیلی که با خدا دوست نیستم به گذشته های دور بر می گردد اینکه خانواده شش نفری ما در اتاق کوچکی زندگی می کرد و خدا که تنها بود خانه اش از خانه ی ما بزرگ تر بود. "سابیر هاکا"
می دانی اگر نباشی ديگر خيابان شلوغی نخواهد بود هیچ ترافيک سنگينی وجود نخواهد داشت نه صدای بوقی نه دود سیگاری و نه دیگر چارتار "بی تو"ای را زمزمه می كند تو اگر نباشی تنها انگشتی به گوشه ی سنگی می خورد و صدایی آرام به گوش مى رسد... بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمين الرحمن... علی رجبی
گاهی ادای رفتن در می آوری ! فقط خودت میدانی که چمدانت خالیست و پایت نای رفتن و دلت قصد کندن ندارد ادای رفتن در می آوری بلکه دستی از آستین درآید و دودستی بازویت را بچسبد و چشمی اشک آلود زل بزند توی چشمانت و بگوید بمان ! و تو چقدر به شنیدنش محتاجی ... گاهی ادای رفتنی ها را در می آوری بلکه به خودت ثابت کنی کسی خواهان ماندنت هست هنوز و وای از وقتی که نباشد کسی ... با چمدان خالی و پای بی اراده و دل جامانده کجا میشود رفت ؟؟ کجا ...؟ هستی دارایی
تو عمریست کز کردهای گوشه جهان و بر آسمان چوب خط میکشی به انتظار حبس ابد هم حتی ، پایان دارد پایانی بزرگ و طولانی چه آسان تماشاگر سبقت ثانیههاییم و به عبورشان میخندیم چه آسان لحظهها را به کام هم تلخ میکنیم و چه ارزان میفروشیم لذت با هم بودن را چه زود دیر میشود و نمیدانیم که ؛ فردا میآید شاید ما نباشیم