پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند پیراهنی از برگ گل از بهر یارم دوختم از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند پروانه امشب پر نزن اندر حریم یار من ترسم صدای شه پرت قدری دل آزارش کند
چه بسا روزها و شب های نایابی را که گریه کردیم برای انسان های اشتباهی زندگی مان، و سال ها بعد به خودمان لعنت فرستادیم..
از حال خود شکسته دلان را خبر فرست تسکین جان سوختگان یک نظر فرست جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست خاقانی
فرق رفتن تو با من من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار
در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است فلک جائی به موی آویخت جانم کز آنجا تا اجل مویی نمانده است به که نالم که اندر نسل آدم بدیدم آدمی خویی نمانده است نظر بردار خاقانی ز دونان جگر میخور که دلجویی نمانده است خاقانی
نشست تو ماشین دستاش مي لرزید بخاري رو روشن کردم، گفت: ماشینت بوي دریا میده گفتم: ماهي خریده بودم! گفت: ماهي مرده که بوي دریا نمیده! گفتم: هر چیزي موقع مرگ بوي اونجايي رو میده که دلتنگش مي شده... گفت: من بمیرم، بوي تو رو میدم؟