هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم چونک بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم چونک تویی میر مرا در بر خود گیر مرا خاک تو بادا کلهم دست تو بادا کمرم چونک تو دست شفقت بر سر ما داشتهای نیست عجب گر ز شرف بگذرد از چرخ سرم
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا
باد خزان پیرهن گل درید دامن گل شد ز نظر ناپدید سرو چو یعقوب از این غم خمید غصه قد سرو، کمان می کند عارف قزوینی
تکه ای از ماه را با فنجان قهوه می نوشم به روشنی و تو چه آسوده خاطر خیالت را به آسمان می سپاری فاطمه حیدری
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم
در کافه دوستی پشت یک میز دوستی ریخت در فنجان وجودم چای گر چه سالهاست هنوز فنجان در دست من است این چای هنوز گرم و از قبل خوش رنگ تر است. دوستی ش ابراهیم بنیاس
تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم همیشه فاصله ای هست داد از این دارم قبول کن که گذشته ست کار من از اشک که سال هاست به تنهایی ام یقین دارم تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم محمدعلی_بهمنی
با من بگو چگونه به پایان رسیده ام! با من که در حوالی قلبت تپیده ام تقویم من به نیمه رسید و هنوز هم من نیم دیگر دل خود را ندیده ام پاییز میوزد به درختان و من هنوز از فصل خنده های تو سیبی نچیده ام محبوبه_بزم_آرا
کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند جلیل_صفربیگی