سالها بعد ما بهم نرسیدیم... اما جای تو مردی آمد،شبیه تو نیست زیباتر و مهربان تر از تو نیست... فقط بخاطر لجاجتمان کار ب اینجا کشید اما هروقت پک های محکم ب سیگار میزند... یهو تورو صدا میزنم مثل همیشه و او میخندد و با اشتیاق میپرسد: چه ربطیست بین سیگار من و اسم پسرمان و من هر بار میمیرم...
آدمها همدیگر را پیدا می کنند... از فاصله های خیلی دور... از تهِ نسبت های نداشته انگار جایی نوشته بود که اینها باید کنار هم باشند ! می شوند همدم ، می شوند دوست ، می شوند رفیق ، اصلأ می شوند جانِ شیرین .. درست می نشینند روی طاقچه ی دلِ هم ... حرف هایشان یک جورِ خوبی دلنشین است ، دل برای خنده هایشان ضعف می رود ؛ اصلأ بودنشان شیرین است وقتی هم که نیستند ، هی همدیگر را مرور می کنند و مُدام گوش به زنگِ آمدن هم هستند ... @YaSamin