شراب شوق می نوشم به گرد يار می گردم سخن مستانه می گويم ولی هوشيار می گردم گهی خندم گهی گريم گهی افتم گهی خيزم مسيحا در دلم پيدا و من بيمار می گردم
همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل
عشق تو آتش جانا زد بر دل من بر باد غم داد آخر آب و گل من روی تو چون دیده دل بهتر ز لیلی شد بند زنجیر دام مجنون دل من
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟ تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟ مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟ مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟ خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار