فواره وار، سربه هوايي و سربه زير چون تلخي شراب، دل آزار و دلپذير ماهی تویی و آب؛ من و تنگ؛ روزگار من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسير پلک مرا برای تماشای خود ببند ای ردپای گمشده باد در کویر ای مرگ می رسی به من اما چقدر زود ای عشق می رسم به تو اما چقدر دیر مرداب زندگي همه را غرق مي كند اي عشق همّتي كن و دست مرا بگير چشم انتظار حادثه اي ناگهان مباش با مرگ زندگي كن و با زندگي بمير فاضل نظری
پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم بی چکمه و بی چتر خودت به من آموخته ای برای دیدن دریا دلی و دیگر هیچ عبدالملکیان
آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق كند با خودش خلوت كند از دست بی كس بودنش هی شكایت از خودش از خلق و از خالق كند من شدم این روز ها خورشید سرگردان كه حیف در پی ات باید مكرر مغرب و مشرق كند آنقدر با چشم هایت دلبری كردی كه شیخ جرات این را ندارد صحبت از منطق كند حد بی انصاف بودن را رعایت كن برو ماندن تو می تواند شهر را عاشق كند كاش می شد كنج دنجی را شبی پیدا كنم آدمیزادست دیگر دوست دارد دق كند...