به تكرار روشنايی ، به حال آب جاری ... به صدای سكوت دشت ! به دست ها ، دست ها ، سوگند ؛ از رويايی ترين تصويرهای ممكن برای من چنتا پرنده كاغذی سوار بر باده ...!
تلخ کنی دهانِ من قند به دیگران دهی نم ندهی به کشتِ من آب به اینُ آن دهی جانِ منیُ یارِ من دولتِ پایدارِ من باغِ منُ بهارِ من باغِ مرا خزان دهی . .
خنده دار ترین حرفی که در مورد یک رابطه ی عاشقانه شنیدم این بود که برای حفظ غرورش برنگشت ! هیچکس نمیداند؛ حتی مغرور ترین آدم ها هم حریف خاطره ها نمیشوند ...
کاش میشد یکشب فارغ ازهمه ی دردهای این جهان دل به دریا زد و .. دریا که ندارد این شهرِ لعنتی! کاش میشد دل به خیابان های بی در و پیکرش زد و رفت، بی هیچ خداحافظی، بی هیچ خبری و بدون هیچ باری اضافی بر دوش، و بی هيچ مقصدی! مردم این شهر حرف دلت را اگر بزنی و از حقیقت بگویی، میگذارندش بپای دیوانگی و مستی، می زنند به حساب جنون! چه اشکالی دارد ..؟ دنیای دیوانه ها زیباتر است ...
تنها نشسته ای و چای مینوشی و سیگار میکشی .. هیچ کس تو را به یاد نمی آورد! این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی و تو حتی آرزوی یکی نبودی ...
آدم ها بايد يك چيز را درباره خودشان بدانند؛ من كجا خوشبختم ..؟! و لزوما، منظور از جا يك مكان جغرافيايي نيست، منظور نقطه لذت زندگيست؛ كِی ها و با كی ها و چراهايش مهم است ...