... بارها گفته ام این شهر بهار ندارد بهار نارنج ندارد و آدم اگر دلش بگیرد دردش را به کدام پنجره بگوید که دهانش پیش هر غریبه باز نشود ... ..........
مَردها خیلی هم خوبند... دوست داشتنی و مهربان ، عاشقِ محبتِ واقعی . گاهی وقتا مثل یه بچه از تهِ دل خوشحالند... و گاهی مثل یک پیرمردِ خسته، اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند... بیشترشان درد کشیده اند... و اکثرا غمهایشان را در وجودشان مخفی کرده اند... خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد... مَردها می روند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جایِ گریه باید قدمهایِ محکم داشته باشند... همانهایی که اگر عاشق شوند، برایتان شاملو می شوند و بیستون می کَنند... و تو بهشت را رویِ زمین خواهی داشت... آری اینها مَرد هستند...
دورترین فاصله در دنیا، حتی فاصلهی مرگ و زندگی نیست. فاصلهی من است با تو وقتی روبرویت ایستادهام و دوستت دارم، بی آنکه تو بدانی. "رابیندرانات تاگور"