رفتنی های مانده را بفرستید بروند ماندنی های زخمی، زخمی تر می کنند رابطه را جا باز کنید برای آمدنی های پشت در مانده نه آزار ببینید نه آزار دهید رها کنید نشدنی های کش آمده را نفسی تازه کنید خودتان را از بار ملامت های به خورده تان داده شده خلاص کنید یک حس هایی عشق نیست پافشاری بیهوده ای ست که علتش ترس از تنهایی ست !
آنقدر خودت را با دوستانت مشغول كرده اي كه مشغله دوست داشتنم از يادت رفته...! و من آنقدر خودم را با دوست داشتنت مشغول كرده ام كه براي دوستانم مشغولم ! ميبيني ؟! اين همان تفاهمي است كه هر روز از آن مي گفتيم....!
یادمان باشد به حرمت ناچیزترین لحظه های خوبمان هنگامی که به بن بست میرسیم وقت جدایی طبعمان آنقدر بزرگ باشد که همدیگر را به لجن نکشیم! یادمان باشد هر چه بودیم انتخاب هم بودیم.... رفاقت حرمت داره یا دست رفاقت نده و دست نگه دار یا تا ته خط، حرمت این دست نگه دار.
گاهی خدا آنقدر دلش به حال باورهای ساده ما میسوزد كه زمين ميزند ما را با همان باورها و بعد كنارمان می ايستد دستش را دراز ميكند و ما را از دوباره شروع ميكند با يک زخم كه يادمان باشد گاهی سادگی درماندگی می آورد...
نشسته اید پای یک عشق یکطرفه و فکر میکنید خیلی هنر کرده اید؟ روزها و سالهای عمرتان را به امید گوشه چشمی از طرف او می گذرانید و این برایتان نهایت "وفادار بودن" است؟ اینکه اطرافتان را نبینید و فقط بنشینید پای بی توجهی های یک نفر که هیچ حسی به شما ندارد، یعنی تهِ "عشق و عاشقی"؟ نه جانم ! این نهایت "ظلم" در حق خودتان است.. در حق کسانی که شما را برای آینده انتخاب کرده اند و با این حواس پرتی تان از نیت خود بر می گردند... درست است... اولش داغ هستید و به خودتان افتخار می کنید که همان یک نفر را دوست دارید و یک تنه به جنگ نبودنهایش می روید و حتما تصور می کنید پیروز میدان هستید!! اما باور کنید که حسِ یکطرفه فقط به نابودی خودتان منجر می شود.. آنقدر پافشاری نکنید که او صرفا برای حس کنجکاوی و دلسوزی برای اصرار بی جایِ تان وارد رابطه با شما بشود! چون قطعا از آن به بعد نگه داشتن این شخص ممکن است کار محالی باشد .. زیرا آدم ها قدر چیزی را که بدون زحمت بدست آورده اند، هرگز نمی دانند ...
همین که می خواهم باور کنم همه ی روز هایی را که با تو در این خانه زندگی کرده ام خواب بوده اند... دکمه ی پیراهنت را پیدا می کنم! "پری زهرا اسکندری"
جز حرف محبت چه شنیدی دگر از من که ببستی نظر از من ترسم که شوی روز و شبی با خبر از من که نیابی اثر از من
این لبه ایستاده ام بر فراز آرزوهـایم چقدر دلم میخواهد کسی هلم دهد در اغوش رسـیدنها میشود دست شوی ...؟ من جـرات پـریدن ندارم...!