فقط امشب اگر دیوانه میجویی ,بیا دیوانه ام امشب .............مپرس چند و مگو چونی ,که من بی چانه ام امشب اگر آوراه دشتم ,پی چشم تو میگشتم..............................پی مهتاب زیبایی ,چنان بی خانه ام امشب تو مروارید و من صیاد ,به دریایی چنان تیره..........تنم خیس و نفس تنگ است ,پی دردانه ام امشب اگر در چنگ دیوی تو ,چهل گیسوی خواب من.......زره بر تن به جنگ شب ,چنان مردانه ام امشب چو فرهادی ,چه شیرینی, به ضرب تیشه میکوبم..........به کوه بی ستون دل ,که من افسانه ام مشب نه مست من نه هوشیارم.نه در خوابم نه بیدارم............زعشق چشم مست تو ,چنان مستانه ام امشب شاعر ناشناس
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
ای دیده اگر کور نئی گور ببین وین عالم پر فتنه و پر شور ببین شاهان و سران و سروران زیر گلند روهای چو مه در دهن مور ببین
محبوب من از دوست داشتنم می ترسد از داشتنم می ترسد از نداشتنم هم می ترسد بااینهمه اما مبادا گمان کنید مرد شجاعی نیست وطنش بودم اگر بخاطر من می جنگید و مادرش اگر به خاطر من جان ... من اما هیچکسش نیستم من هیچکسش هستم.
در ابتدا کلمه بود و ان کلمه عشق بود ... و امروز هیچ نیست ..نه کلمه ایی و نه عشقی و این است ارامش محض در حال حاضر سه تا چیزو دوس دارم اواتارمو ...خخخخ خودمو .... خودشو وای چه باحاله و فقط عشقم مبینمه که لایقه عشقه و خدام که هر چقدر بهش از عشقت حرف بزنی بگی دوست دارم خدا ...بگی بی تو نمیتونم ...همین که میدونه بهش دلبستیو دنیاشی تنهات نمیذاره ...نه غروری داره نه دلی از سنگ نه دروغگوئه نه نامرد خدایی خداس حیف ادم از بعضیا بت بسازه جای خدا بپرسته
تسبیح ملک را وصفا رضوان را دوزخ بد را و بهشت مر نیکان را دیبا جم را و قیصر و خاقان را جانان ما را و جان ما جانان را باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز ا این درگه ما، درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز ا گه میگردم بر آتش هجر کباب گه سرگردان بحر غم همچو حباب القصه چو خار و خس درین دیر خراب گه بر سر آتشم گهی بر سر اب مجنون تو کوه را زصحرا نشناخت دیوانۀ عشق تو سر از پا نشناخت هر کس به تو ره یافت زخود گم گردید آنکس که تو را شناخت خود را نشناخت ایدل چو فراقش، رگ جان بگشودت منمای به کس خرقۀ خون آلودت می نال چنانکه کس نشنود آوازت می سوز چنانکه بر نیاید دودت گاهی چو ملائکم سر بندگی است گه چون حیوان بخواب و خور زندگی است گاهی چو بهائم سر درندگی است سبحان الله این چه پراکندگی است یاد تو شب و روز قرین دل ماست سودای دلت گوشه نشینِ دل ماست از حلقه بندگیت بیرون نرود تا نقش حیات در نگین دل ماست گردون کمری زعمر فرسوده ماست دریا اثری زاشک آلودۀ ماست دوزخ شرری زرنج بیهوده ماست فردوس دمی زوقتِ آسودۀ ماست در دیده بجای خواب اب است مرا زیرا که بدیدنت شتاب است مرا گویند بخواب تا بخوابش بینی ای بیخبران چه جای خواب است مرا آن آتش سوزنده که عشقش لقب است در پیکر کفر ودین چو سوزنده تب است ایمان دگر و کیش محبت دگر است پیغمبر عشق ،نه عجم نه عرب است ایدل غم عشق از برای من و توست سر بر خط او نه که سزای من وتوست تو چاشنی درد ندانی ورنه یکدم غم دوست خونبهای من وتوست در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست از بادۀ مستی تو پیمانه خورست فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست بیرون زمکانی ومکانی از تو پر است ای برهمن آن عذار چون لاله پرست رخسار نگار چارده ساله پرست گر چشم خدای بین نداری باری خورشید پرست شو نه گوساله پرست آلودۀ دنیا جگرش ریش تر است آسوده تر است هر که که درویش تر است هر خر که براو زنگی وزنجیری هست چون به نگری بار بر او بیش تر است سرمایۀ عمر آدمی یک نفس است آن یک نفس از برای یک هم نفس است با هم نفسی ،گر نفسی بنشینی مجموع حیاتِ عمر آن یک نفس است راه تو به هر روش که پویند خوش است وصل تو به هر جهت که جویند خوش است روی تو به هر دیده که بینند خوش است نام تو به هر زبان که گویند خوش است نردیست جهان که بردنش باختن است نرادی او به نقش کم ساختن است دنیا به مثل چو کعبتین نردست برداشتنش برای انداختن است ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست جور تو از آن کشم که روی تو نکوست مردم گویند بهشت خواهی یا دوست ای بیخبران بهشت با دوست نکوست آن را که فنا شیوه وفقر آئین است نه کشف یقین نه معرفت نه دین است رفت او ز میان همین خدا ماند خدا الفقر اذا تمّ هوالله این است غازی بره شهادت تک وپوست غافل که شهیدِ عشق فاضلتر از اوست فردای قیامت این بدان کی ماند کان کشتۀ دشمن است و این کشتۀ دوست برما در وصل بسته می دارد دوست دل را به فراق ،خسته میدارد دوست من بعد من وشکستگی بر درِ دوست چون دوست ،دل شکسته میدارد دوست تا در نرسد وعدۀ هر کار که هست سودی ندهد یاری هر یار که هست تا زحمت سر مای زمستان نکشد پر گل نشود، دامن هر خار که هست ای دل همه خون شوی شکیبای چیست وی جان به در ا، این همه رعنائی چیست ای دیده چه مردمیست شرمت بادا نادیده جمال دوست، بینائی چیست گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست ور نیز بد است ،هم ز تقصیر تو نیست تسلیم ورضا پیشه کن وشاد بزی چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست از درد نشان مده که در جان تو نیست بگذر زولایتیکه آن زان تو نیست از بی خردی بود که با جوهریان لاف از گهری زنی که در کان تو نیست آنرا که قضا ز خیلِ عشاق نوشت آزاد ز مسجدست وفارغ ز کنشت دیوانۀ عشق را چه هجران چه وصال از خو یش گذشته را چه دوزخ چه بهشت از اهل زمانه عار میباید داشت و ز صحبتشان کنار می با ید داشت از پیش کسی کار کسی نگشاید امّید به کردگار می باید داشت روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده ونا بوده گذشت عمری که از او دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت آسان آسان زخود امان نتوان یافت وین شربت شوق رایگان نتوان یافت زان می که عزیز جان مشتاقان است یک جرعه به صد هزار جان نتوان یافت آن دل که تو دیده ای ز غم خون شد ورفت وز دیدۀ خون گرفته بیرون شد و رفت روزی به هوای عشق سیری می کرد لیلی صفتی بدید ومجنون شد و رفت یار آمد وگفت خسته میدار، دلت دائم به امید بسته میدار دلت ما را به شکستگان نظر ها باشد مارا خواهی شکسته میدار دلت ای در تو عیانها ونهانها همه هیچ پندار یقین ها وگمان ها همه هیچ از ذات تو مطلقاً نشان نتوان داد کانجا که توئی بود نشانها همه هیچ از واقعه ای ترا خبر خواهم کرد وآنرا بدو حرف مختصر خواهم گفت با عشق تو در خاک نهان خواهم شد با مهر تو سر زخاک بر خواهم کرد جمعیت خلق را رها خواهی کرد یعنی ز همه روی بما خواهی کرد پیوند به دیگران ندامت دارد محکم مکن این رشته که وا خواهی کرد گر غرّه به عمری ،به تبی بر خیزد وین روز جوانی، به شبی برخیزد بیداد مکن که مردم آزا ریِ تو در زیر لبی ،بیار بی برخیزد دلخسته وسینه چاک می باید شد وز هستی خویش، پاک می باید شد آن به که بخود پاک شویم او کار چون آخر کار خاک، می باید شد
شب شراب شبی شراب به یاد تو نازنین خوردم شراب ناب از انگور دست چین خوردم به کوچه آمده بودم کمی هوا بخورم که چشم مست تو را دیدم و زمین خوردم بریده بود تب تشنگی امانم را برای رفع عطش آب آتشین خوردم یکی سلامتی تو، یکی به عشق تو، باز یکی به یاد تو عاشق ترین ترین خوردم به مست خرده مگیر، از سیاه مستی بود هزار مرتبه تا پا شدم زمین خوردم تو پشت پا به دل من، من از زبان تو زخم تو آن چنان زده ای و من این چنین خوردم بهمن صباغ زاده
صائب تبریزی تك بیتی هایی از صائب تبریزی با بـــد گهـــر میامیز، تا بـــد گهر نگـــردی حكم سراب دارد، آبی كه در شراب است آن كس كه بَدَم گفت، بدی سیرت اوست و آن كس كه مرا گفت نكو، خود نیكوست به قدر جستجو روزی بدست آید، ز پا منشین كه رزق مـــور با آن ناتــوانــی در قــدم باشد عنان به دست فرومایگان مده، زنــهار كه در مصالح خود خرج می كنند تو را ایــن ناكســـان كــه فخـــر به اجـــداد می كنند چون سگ به استخوان، دل خود شاد می كنند از تـوكـــل در حنــا مگـــذار دست سعــی را قفل روزی گر كلیدی دارد، ابرام است و بس هیچ برهانی برای كــذب چـــون سوگند نیست راستی چون پرده بردارد، قسم نامحــرم است می خورد خون بیشتر هر كس بود آگاه تر دستگاه غم به قــدر دستگاه بینش است كار مردم نیست غیر از جستجوی عیب هم تا به عیب خود خدا چشم كه را روشن كند آن را كه خلق خوش هست، تنها نمی گذارند كی بی حریف ماند، رندی كه خوش قمارست؟ بود مصاف تو ای چرخ با شكسته دلان همیشه شیر تو آهوی لنگ می گیــرد در زندگی به خواب مكن صرف عمر خویش از بهــر گـــور خــــــواب فــراغت نگــــاه دار
ﮐﺎﺭﺍﻣﺮﻭﺯﻡ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﻤﺸﺎﻥ ! ﻟﺞ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺎﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻤﺸﺎﻥ ! ﻭﻣﯽ ﺷﮑﻨﻢ ﺯﯾﺮﺑﺎﺭﻧﮕﺎﻫﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻤﺸﺎﻥ ! ﺗﻮﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ٬ ﭼﺮﺍﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺳﻮﺕ ﻭ ﮐﻮﺭﺍﺳﺖ؟ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ ﭼﻪ ﺷﺪﺭﺍﻩ ﺩﺭﯾﺎ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﯾﻢ؟ ﭼﻪ ﺷﺪﻧﻔﺴﻬﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻮﯼ ﻏﺮﺑﺖ ﮔﺮﻓﺖ؟ ﺍﺯﻣﻦ ﻧﭙﺮﺱ !!! ﻣﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮﺭﺍ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ . ﺑﺎﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎ ﺍﺯﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺯﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺵ ﮐﺒﻮﺗﺮﺍﻥ ﻣﻬﺎﺟﺮ ﺑﺎﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮ . ﻣﻦ ﻧﯿﺰﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ . ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺍﺯﺩﻝ ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﻭ ﭘﺎﯼ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﺑﻬﺎﯼ ﺑﯽ ﺗﻮﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭ ﻫﺮﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ . ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ : ﻋﻄﺮﺩﺭﯾﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﯽ ﭘﯿﭽﺪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ . ﻭﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ : ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﯿﺎهی ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪ !