یک روز تاک بودم و مست یک روز بید بودم و مجنون اما این بار خواش می کنم مرا قاصدک بیافرین! آدم ها خیلی وقت است که به خبرهای خوب محتاجند... "حسین متولیان"
حُسن ختام الا يا ايها الساقى! ز مـــى پُر ســــاز جامم را كه از جـــانم فــــرو ريزد، هواى ننگ و نامم را از آن مى ريز در جـــامم كــه جانم را فنا سازد برون سازد ز هستى، هسته نيرنگ و دامم را از آن مى ده كه جانم را ز قيد خود رها سازد به خود گيـــرد زمـــــامم را، فرو ريزد مقامم را از آن مى ده كــه در خلوتگـــــه رندان بيحرمت به هم كــوبد سجودم را، به هم ريزد قيامم را نبـــــودى در حـــريمِ قدسِ گلــــرويان ميخــانه كه از هـــر روزنـــى آيم، گلى گيرد لجامم را روم در جـــرگه پيران از خــــــود بىخبر، شايد برون ســـازند از جــانم، به مى افكار خامم را تـــو اى پيــــك سبكباران دريــــاى عدم، از من به دريادارِ آن وادى، رســـان مدح و سلامم را به ســـاغر ختم كردم اين عدم اندر عدم نامه به پيرِ صومعه بــــرگو: ببين حُسن ختــامم را
مسلك نيستى جزعشق تو، هيچ نيست اندر دل ما عشق تـو سرشته گشته اندر گلِ ما اسفار و شفاء ابن سينا نگشود بـــــا آن همـه جرّ و بحثها مشكل ما بــا شيخ بگو كه راه من باطل خواند بـــر حـــــــــــقّ تو لبخند زند باطل ما گــــــــــر سالك او منازلى سير كند خــــــود مسلك نيستى بود منزل ما صـــد قافله دل، بار به مقصد بستند بر جــــاى بمانـــد اين دل غافـــل ما گر نوح ز غرق سوى ساحل ره يافت اين غرق شدن همى بود ساحل ما
وقتی خدا میخواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت . . . چه حوصله ای؛ این مو ها این چشم ها . . . من همه این ها را دوست دارم . . .
گله دارم ... از که ... نمیدانم ! از چه ... نمیدانم ! این روزها دردی بر من سنگینی میکند که نمی دانم دلیش کیست ... چیست ؟ بی حس شده ام ... خسته ام ... از تمام جهان... دلم اطمینان میخواهد و اندکی آرامش ... !
استکان شکسته چای را در خود نگه نمی دارد. درخت تبر خورده میوه نمی دهد. صندلی فرسوده تکیه گاه خسته ای نمی شود. تار سیم بریده گوشه ای را به خاطر نمی آورد. من اما همچنان سرشار شعرهای عاشقانه ام برای تو. "یغما گلرویی"
آن روزها رفتند و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت و دختری که گونه هایش را با برگ های شمعدانی رنگ میزد, آه اکنون زنی تنهاست...!
باورت نمیشود سالهاست رفته ای اما هنوز هم وقتی شروع به خط خطی میکنم نام تو را هرگوشه و کنار مینویسم . . .
نمی دانم کی پر شدیم از اینهمه مینیمال های تلخ یک جای این داستان لنگ میزند احتمالا توی ٱب و نان مان یک چیزی تزریق کرده اند آخر مادربزرگم همیشه عقیده داشت که هر بلایی سرش می آید از همین آب و نان است