محکم ترین سازه ی معماری جهان منم هر روز وقت خداحافظی ات تمام جهان روی شانه های من می افتد اما دوام می آورم ...
به صد رسيده بودي چشم بسته... قرار ما يك بازي ساده بود نيامدي بگردي انگار از هزار هم گذشتي... و من پشت درخت ها زرد شدم و خيال پيدا شدن از سرم پريد...
و من از زمانی که قلب خود را گم کرده ام ، میترسم من از تصور بیهودگی این همه دست و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم من از هجوم این همه تنهایی میترسم از سردی این رابطه ها میترسم از فاصله ها که مرا در حبس کرده اند میترسم من از زنجیری که غربت در پایم محکم کرده میترسم من نیز تنهایم به تنهایی باغچه حیاط خانه قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود ... ومن میترسم از تنهایی ...
قاب عکس من ماندم ویک قاب عکس روی دیوار///////یک شمع نیمه سوخته در آتش گرفتار با گریه گفتی میروم تنها نمانی/////////////////هر رفتنی برگشتنی دارد نه اینبار گفتی به من کم گریه اخر تو مردی////////////رفتی ز حال و گریه کردم من چه بسیار دستم گرفتی بوسه بر دستت زدم من//////////گفتی قیامت وعده بعدی به دیدار اتش گرفتم از نگاهت وقت رفتن/////////////قلبت هنوزم میتپید تا آخرین بار حالا فقط من ماندم و ان قاب عکست////////آن شمع نیمه سوخته ام تنها وبی یار شاعر ناشناس
سال ها گذشت... ما به هم نرسیدیم ! جای تو اما زنی همراه من است... به تو شباهتی ندارد از تو بهتر نیست حتی از تو زیباتر نیست... تنها بخاطر لجاجتم کار به اینجا رسید اما وقتی موهایش را باز می کند بی اختیار مثل همیشه تو را صدا می زنم و او می خندد با اشتیاق می پرسد رابطه ی بین موهایش و دخترمان چیست ؟؟! و من هر بار میمیرم...
و از خوشی های روزگار همین بس که در هر ساعت از شبانه روز که دلت خواست به کسی زنگ بزنی و او بی درنگ گوشی را بردارد و بگوید "سلام، جان ِ دل !! " که بدانی مزاحم نیستی... که اصلا انگار منتظر زنگت بوده..!!
مرا به یک فنجان قهوه دعوت کن و فراموش کن شکر را تلخ می نوشم برای کم کردن روی دنیا تلخ می نوشم برای اینکه ثابت کنم تنها دنیا مرا مهمان تلخ ترین ها نمی کند دلخور نشو اما بفهم که می دانم همیشه حبه قندهای محبتت را در دستت پنهان می کنی برای دیگران من جزء دیگران نیستم عادتم دادید به تلخی هم تو هم دنیای تو
همیشه فکر میکردم غم انگیز ترین غروب "غروب زندگیست"... ولی تازه فهمیدم هیچ غروبی غم انگیز تر از "غروب احساس" نیست...
دلتنگ که شدی برای دو نفر چای بریز! سهم خودت را بنوش... و بگذار سهم من به عادت همیشگی اش از دهن بیفتد...!