قصه ی خواب گفتی به خوابم می آیی و آمدی دستانت پر از گل بود و دیدگانت غرق مهر چه مهربان بودی نگارم تو آن نبودی که هستی آمدی آرام کنارم نشستی من بودم و دلی پر از فراق تو بودی و عالمی اشتیاق و اتاقی که لبریز بود از عطر وجودت ای کاش دروازه ی شب بسته بود و بیدار نمی شدم
حرف دل حـرف هــــــا دارم امـــا ... بزنم یا نزنم؟ بــا توام، با تــو! خـــــدا را! بزنم یا نزنم؟ همه حرف دلم با تو همین است «دوستت دارم» چـــــه کنم؟ حرف دلـم را بزنم یا نزنم؟ عهــد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیـــــــر قــــول دلم آیــــا بزنم یا نزنم؟ گفتــــه بـــودم که به دریـا نزنم دل اما کـــو دلی تــا که بــه دریـا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابـــد پرسش آدم این است: دست بر میـــوه حـــــــوا بزنم یا نزنم؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بـود خـــــار در چشم تمنــــــا بـزنم یا نـزنم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم بزنم یـــا نزنم؟ هــــا؟ بزنم یـــا نزنم؟
همیشه هم قافیه بوده اند، “ســ ـ ـیب” و “فریـ ـ ـب”! همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد و حالـــا هم میگوییم “سیــــــــ ــب” و دوربین های عکاسی را فریب میدهیمـــ تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مان
بعضی آدمها برایمان،یک استکان چای داغند...! در مسافرخانه ای بین راه،شبی برفی بعضی ها کبریتی کوچکند... که تاریکی هایمان را روشن کنند... تنها برای چند لحظه ی کوتاه تنها برای چند...لحظه بعضی ها اما... توی چشمهایمان حلقه می زنند بعد،می افتند....!!!! روی گونه های منی حالا سر می خوری،می رسی به لبهایم بعضی آدمها چقدر تلخند..
تماﻡ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ! ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻭ ﻣﯿﺮﺍﻧﯽ ﺍﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﻟﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ... ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻏﺮﻭر! ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻟﻄﻔﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ ... ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺧﻄﻮﻁ قلبم ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ ... ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ... ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ!... ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯِ ﻣﻦ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ... ﺣﺘﯽ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﻢ! #جین_وبستر #ﺑﺎﺑﺎ_ﻟﻨﮓ_ﺩﺭﺍز
تو آیا عاشقی کردی ، بفهمی عشق یعنی چه؟ تو آیا با شقایق بوده ای گاهی ؟ نشستی پای اشک شمع گریان ، تا سحر یک شب ؟ تو آیا قاصدک های رها را دیده ای هرگز ، که از شرم نبود شاد پیغامی ، میان کوچه ها سرگشته می چرخند ؟ نپرسیدی چرا وقتی که یاسی ، عطر خود تقدیم باغی می کند چیزی نمی خواهد ؟ و چشمان تو آیا سوره ای از این کتاب هستی زیبا ، تلاوت کرده با تدبیر ؟ تو فرصت کرده ای آیا بخوانی آیه ای ، از سوره یک ساقه مریم ؟ نوازش های باران بهاری را ، به روی گونه های برگ ، فهمیدی ؟ تو از خورشید پرسیدی ، چرا بی منت و با مهر می تابد ؟ تو رمز عاشقی ، از بال پروانه ، میان شعله های شمع ، پرسیدی ؟ تو آیا در شبی ، با کرم شب تابی سخن گفتی از او پرسیده ای راز هدایت ، در شبی تاریک ؟ تو آیا ، یا کریمی دیده ای در آشیان ، بی عشق بنشیند ؟ تو ماه آسمان را دیده ای ، رخ از نگاه عاشقان نیمه شب ها بر بتاباند ؟ نپرسیدی چرا گاهی ، دلت تنگِ دلِ تنگی نمی گردد ؟ چرا دستت سراغ دست همراهی نمی گیرد ؟ تو ایا دیده ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل ؟ و گلبرگ گلی ، عطر خودش ، پنهان کند ، از ساحت باغی ؟ تو آیا خوانده ای با بلبلان ، آواز آزادی ؟ و سرخی شقایق دیده ای ، کو همنشینی من کند با سبزی یک برگ ؟ تو آیا هیچ می دانی ، اگر عاشق نباشی ، مرده ای در خویش ؟ تو آیا معنی چشمان خیس و لب فروبستن ، نمی دانی ؟ نمی دانی که گاهی ، شانه ای ، دستی ، کلامی را نمی یابی ولیکن سینه ات لبریز از عشق است شبی در کهکشان راه شیری ، دب اکبر را صدا کردی ؟ تو پرسیدی شبی ، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را ؟ جواب چشمک یک از هزاران اختر در آسمان را ، داده ای آیا ؟ تو آوازی برای مریمی خواندی و پرسیدی تو حال غنچه تب دار سنبل را ؟ خیالت پَر کشیده ، پشت پَر چین حصار بسته باغی ؟ ببینم ، با محبت ، مهر ، زیبایی ، تو آیا جمله می سازی ؟ لبِ پاشویه پرسیدی ، تو حال ماهی دریا سرشتِ حوض آیین را ؟ نفهمیدی چرا دلبستِ فالِ فالگیری می شوی با ذوق که فردا می رسد پیغام شادی ! یک نفر با اسب می اید ! و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد ! کلاغی را ، به خانه رهنمون گشتی ؟ تو فهمیدی چرا همسایه ات دیگر نمی خندد ؟ چرا گلدان پشت پنجره ، خشکیده از بی آبیِ احساس ؟ نفهمیدی چرا آینه هم اخم نشسته بر جبین مردمان را بر نمی تابد ؟ نپرسیدی خدا را ، در کدامین پیچ ره گم کرده ای آیا ؟ جوابم را نمی خواهی تو پاسخ داد ، ای آئینه دیوار ؟ ز خود پرسیده ام در تو که عاشق بوده ام آیا ؟ جوابش را تو هم ، البته می دانی جواب این سکوت مانده بر لب را تو هم ، ای من به گوش بسته ، می خوانی ؟