قرمز تیره
آب هویج بستنی
وگان
سبز
شیر و کلوچه
زهی رفیق که با چون تو سروبالاییست که از خدای بر او نعمتی و آلاییست سعدی بعدی با گ
یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست
یار من چون بخَرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پیکِ صبا پیغامی
پرویز
آسیب
سهیل
فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند
فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری مولانا بعدی با و
لعل تو به حرف آمد و دادیم دل از دست یعنی به سؤال تو جواب است دل ما «بیدل دهلوی»
لبت چون چشمهی نوش است و ما اندر هوس مانده که بر وصل لبت يک روز باشد دسترس ما را «انوری»
بادوم هندی
589
نوک مدادی
ناشناس
:کلافه3:
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.