در کارگه کوزهگری رفتم دوش دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
589
مشکی
جمشید
آب هویج
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست سعدی
نظر خدای بینان طلب هوا نباشد سفر نیازمندان قدم خطا نباشد سعدی بعدی با ق
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
مرا رسد که برآرم هزار ناله چو بلبل که احتمال ندارم ز دوستان ورقی گل
بابک
خاکستری
یمین
صابر
:یخچال پر:
صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست سعدی
صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد مولانا بعدی با ی
توبه من درست نیست خموش من بیتوبه را به کس مفروش
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.