چو ما با ضعف خود دربند آنیم که بگزاریم خدمت تا توانیم تو با چندان عنایتها که داری ضعیفان را کجا ضایع گذاری
آن قدر کنــار ِ سایــه اش تنــــها زیست تا رفت و نفهمــــید کســی دردش چیست : برف و تن ِ شهر و باد ِ شلاق به دست حالا همه جا حرف ِ کسی هست که نیست...
ای همدم روزگار چونی بی من؟ ای مونس و غمگسار چونی بی من؟ من با رخ چون خزان خرابم بی تو تو با رخ چون بهار چونی بی من؟
از شعرم خلقی بههم انگیختهام خوب و بدشان بههم درآمیختهام خود گوشه گرفتهام تماشا را کآب در خوابگه مورچگان ریختهام
چشم تو شهر فرنگی ست که دیدن دارد دیدمت خوب ، دلم حس پریدن دارد حرف ها می زند از دور نگاهت با من برق چشمان تو الحق که شنیدن دارد !
چو در نیم شب سر برارم ز خواب تو را خوانم و ریزم از دیده آب و گر بامدادست راهم به توست همه روز تا شب پناهم به توست
خدای مهربانم... آرام ترینم وقتی که تو در اعماقِ وجودم هستی پر رنگ ترینم وقتی که تو رنگ نگاهم هستی
زاییده ی دردیم و به بار آمده ی عشق در مکتب ما عشق فقط حرف حساب است یک جمله بگو دلبرکم حرف دلت چیست عاشق شده این شاعر و دنبال جواب است
سلامی بر نفسهای بلند عشق که شاید در همین نزدیکی کنار گلبنِ دشت شقایق ها میان دستهای لطیف تو وهمان اطراف در آن حوالیها درون چشمه ی پاکی به روی...
چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت
رسم دلم چنین بود جز برای قلبت من دلبری نکردم... از عشق هم نصیبی جز آن نگاه پاکت پیدا ولی نکردم... *******افسون*******
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی
اول به هزار لطف بنواخت مرا آخر به هزار غصه بگداخت مرا چون مهره مهر خویش میباخت مرا چون من همه از شدم بینداخت مرا
با هر نفسم دلم به یاد تو تنگ شود آخر به کجا رفته ای ای شاهد زیبای خموشم با جرعه ای از نگاه خود دل مرا شاد بکن ای صدای تو موسیقی شبهای خموشم...
وه وه که قیامتست این قامت راست با سرو نباشد این لطافت که تراست شاید که تو دیگر به زیارت نروی تا مرده نگوید که قیامت برخاست *سعدی*
گرچه غم و رنج من درازی دارد عیش و طرب تو سرفرازی دارد بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک در پرده هزار گونه بازی دارد “خیام“
ای دل غم این جهان فرسوده مخور بیهوده نئی غمان بیهوده مخور چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید خوش باش غم بوده و نابوده مخور *خیام*
تو برایم عشقی ونگاهی پرِترس توبرایم مفهوم شب طولانی نحس تو برایم تهدید نرسیدن هایی و وجودت خالی ز امیدی واهی تو شکار تن عریان گل رویایی تو نسیمی...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.