تصویر بلند عشق در بودن توست معنای زیبای بهار در دیدن توست وقتی که دلم بی قرار از دوری است آرامش لحظه هایم در خنده ی توست شب تا به سحر اشکم چو از...
به درد خو کرده ایم اما نمی دانیم دلیلش چیست هزاران غصه بر دل داریم دلیلش را نمی دانیم یکی از بی کسی نالد یکی دیگر زآدمها یکی از عشق می نالد وآن...
آوخ! هنوز زخمیم و رنج می برم دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم مردم چه می کنند که لبخند می زنند غم را نمی شود که به رویم نیاورم قانون روزگار...
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشید و رفت یک آسمان...
خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک سر ازین خرقه نه توی بدر باید کرد حاصل کار...
عشق من در سفر عشق خطر باید کرد سینه را بر سر مقصود سپر باید کرد از شب و ظلمتو از ظلم نباید ترسید تا به خورشید فقط ذکر سحر باید کرد به وصال دل از...
به یادت بماند که دوست داشتن به جان آدم سنجاق میشود... مبادا آن را برای کسی که تو را نمیفهمد حیف کنی! آدم یک جان که بیشتر ندارد...!
آرامشی همچون نسیم صبحگاهی یک رقص زیبای کردی در سبزه زاران یک خواب شیرین وناز کودکانه در دامن گلهای زیبای بهاری تصویری از دریای آرام وپراز عشق یک...
ای ماجرای پیش رو ،تو قبل از این هم بوده ای...! آن روزهای پراز تردید را من خوب یادم هست وقتی دلت با شبنم گلها همدرد می شد یا لحظه ای در چشم تو آهنگ...
تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باش *سنایی*
این همه دل بریدن ها اگر معما نبود پس چه بود؟! این همه بودن وبا تو نبودن یک پیام ساده بود؟! هر چه من تا انتهای راه را در شوق روی تو دویدم هرچه من...
معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن...
دلم دریا را می ماند، به همان وسعت که تا چشم کار می کند آب واست وآب می ترسم از این زمانه ی تلخ که این دل را به امواج پر از ترس کشاند...!
تا مرا عشق تو، ای خسرو خوبان به سر است پند هفتاد و دو ملت به برم بیاثر است نه من اندر طلبت بر در دیر و حرمم هر که جویای جمال تو بود، دربدر است...
هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش ست نکته گویست اگر چه ناطق نیست
اندر دل من عشق تو نور یقینست بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگینست در طبع من و همت من تا به قیامت مهر تو چو جنانست و وفای تو چو دینست
در هر قدمت نشانه ی باران است هستی به وجودت همه گل باران است نازم به نفسهای پراز رایحه ی گلهایت دریا خجل از پاکیِ تو چون قطره است...
چند رنجانی نگارا این دل مشتاق را یا سلامت خود مسلم نیست مر عشاق را هر کرا با عشق خوبان اتفاق آمد پدید مشتری گردد همیشه محنت مخراق را زآنکه چون...
محراب جهان جمال رخسارهٔ تست سلطان فلک اسیر و بیچارهٔ تست شور و شر و شرک و زهد و توحید و یقین در گوشهٔ چشمهای خونخوارهٔ تست
پروردگارا درهر کلام من نام تو پیداست در هر نفسم عشق تو هویداست لب به نام تو باز می کنم شاید که دلم راز تو را بگشاید... شاید که تو در کالبد این...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.