یک اتفاق ساده سوار اتوبوس واحد شدم . نگاهی گذرا به صندلی ها انداختم جای خالی نبود . نیم نگاهی هم به قسمت زن ها انداختم .انجا هم تقریبا پر بود...
نامه به دوستی که دیگر نیست آرام آرام داري عوض ميشوي . اين معنايش پوست انداختن نيست . تغيير است . دگرگوني است . كوتاه كردن موهايت بريدن رشته هاي...
ميگويم: مرا را دست انداخته اي؟ بلكه همه مارا دست انداخته اي. اينجا نشسته اي و به آنچه هستيم و آنچه ميكنيم نگاه ميكني . لابد خيلي وقتها هم از ته...
مثل اشك هايي كه از گونه سرازير ميشود آرام آرام از دلم بيرون ميروي ...................و اين ناگزير است .
شلوغي هميشگي شهر در ماه بهمن باز روي خيابانها سايه افكنده است . روي لبه حوض ضلع جنوبي ميدان توپخانه مينشينم. همهمه آدمها مردهاي عجول. زنهايي كه...
خوشمان امد .چقد قشنگ حس و حالتو من درک کردم واق عن
هیچوقت همه چيز جور در نميايد . هميشه يك پاي بساط لنگ است . وقتي دلت ميخواهد دورت شلوغ باشد ميبيني هيچكس نيست و تنهاي تنهايي ..و زماني كه ميخواهي...
"همه انباري را پر كرده اي اين همه خرت و پرت . . آخر كدامشان به كارت ميايد؟ .. كتاب ..كتاب... چوب ...كاغذ... قلم ..هر بار از چند تايي دل ميكني ،...
اي نازنين . قربانت گردم ...... آخر تاكي حسابمان را اينقدر ميپيچاني ؟ بگوبرادر .. كجاي كارم ايراد دارد ؟ ...چرا هر چقدر چرتكه مياندازم باز كم...
ای خسطه شدم اض بس نوشتم جان من یکی دیگم یه چیزی بنویسه بزاره
مرد به آرامي روي صندلي رنگ و رو رفته چوبي نشست و بي هيچ احساسي به تابلو روي سه پايه نقاشي چشم دوخت. همه انچه ميبايستي ميكشيد كشيده بود. چيز تازه...
...................... تا به حال خيلي حرف زده ايم .بهتر است بگويم تو حرف زده اي و من شنيده ام . اعتراف ميكنم كه خيلي وقت ها گوش نميدادم فقط آوا ها...
دلم براي خودم ميسوزد چون چشمهايم خيلي ميبينند ولي گوشهايم نميشنوند. چون هر وقت هوا ابر ميشود دلم از تنهايي كبوترهاي خانه مان كه ديگر سالهاست...
دوست ميدارم اتفاق نادري بيفتد چيزي كه حتي خدا هم نتواند پيشبيني كند.رويدادي كه در مخيله هيچكس نگنجد . دلم ميخواهد مثل خيلي خيلي دور دفتر تازه اي...
دلم براي خودم ميسوزد چون اولين درس زندگي را از معلم مدرسه نياموختم بلكه از همكلاسيم آموختم كه به من ياد داد چگونه با موم كندوي عسل پوست كف دستم...
( از کلمه عشق بشدت بدم ميايد ،با کلمه دوست داشتن هم مشکل ديرينه دارم) اين روزها به تعريف هاي جديدي از دلبستگي بين آدمها رسيده ام. دلبستگي ها...
به ساعت ديواري اتاق نگاه ميكنم .سردو بي روح .آرام آرام داره ميره و منو هم با خودش ميكشونه .حتي نگاهمم نميكنه ..با خودم فكر ميكنم..... آيا اين...
پيام هاي كوتاه....نگاه هاي گذرا.......اخم ها و لبخند ها ....سنگيني نگاه ،هنگامي كه در مقابلم نشسته بود. حرف هاي ساده ...خنده هاي پر رمز و راز ..و...
با لباسهاي خيس و كفشهايي كه با هر قدمم شلب و شلب اب را داخلش حس ميكردم وارد كلاس شدم .باران معركه اي بود. باران را خيلي دوست داشتم ولي نه اينكه...
امروز در تقویم روز چهار شنبه است . چهارشنبه یازده شهریور .روزها هم مثل ما اسم و فامیل دارند .جناب مستتطاب چهارشنبه یازده شهریور یعنی یک روز دیگر...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.