تو کجا نالی از این خار که در پای منست؟! یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست؟! دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب.. عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست.
در تمام قطار ها مُردم زندگى در خيال يعنى اين آخرين كوپه هم تو را كم داشت آرزوى محال يعنى اين! #عليرضا_آذر
; چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی زِ تو دارم این غمِ خوش به جهان از این چه خوشتر تو چه دادیَم که گویم که از آن بهاَم ندادی چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین به از این درِ تماشا که به روی من گشادی تویی آن که خیزد از وی همه خُرمی و سبزی نظرِ کدام سروی؟ نفسِ کدام بادی؟ ابتهاج
چه کنم با دل خویش آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکهه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چه کنم با دل خویش؟ چه دل مسکینی! که غمین میشود اندر دل هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه میش چه کنم با دل خویش؟