آشفته دلان را هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد در پیش قدت کیست که از پا ننشیند یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد (بعدی سهراب سپهری لطفا)
چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید با زن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است رخت ها را بکنیم آب در یک قدمی است از سعدی لطفا
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را حال نیازمندی در وصف مینیاید آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت چندان که بازبیند دیدار آشنا را نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را بعدی شهریار لطفا
گرچه پیر است این تنم ، دل نوجوانی میکند در خیال خام خود هی نغمه خوانی میکند شرمی از پیری ندارد قلب بی پروای من زیر چشمی بی حیا کار نهانی میکند عاشقی ها میکند دل ، گرچه میداند که غم لحظه لحظه از برایش نوحه خوانی میکند هی بسازد نقشی ازروی نگاری هر دمی درخیالش زیر گوشش پرده خوانی میکند عقل بیچاره به گِل مانده ولیکن دست خود داده بر دست ِ دل و ،با او تبانی میکند گیج و منگم کرده این دل، آنچنانی کاین زبان همچو او رفته ز دست و ، لنَتَرانی میکند گفتمش رسوا مکن ما را بدین شهرو دیار دیدمش رسوا مرا ، سطحِ جهانی میکند بلبلی را دیده دل اندر شبی نیلوفری دست وپایش کرده گم، شیرین زبانی میکند از رهی معیری لطفا
همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ نا پیدای دل همچو موجم یک نفس آرام نیست بسکه طوفان زا بود دریای دل دل اگر از من گریزد وای من غم اگر از دل گریزد وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد هر که شد رسوای دل اخوان لطفا
زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناحوانمردانه سرد است…آی… دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای! از فروغ لطفا
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خاکی من از تو، ای شعر گرم، در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز بادهی روزند با هزاران جوانه میخواند بوتهی نسترن سرود تو را هر نسیمی که میوزد در باغ میرساند به او درود تو را من تو را در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم، پر شدم، ز زیبایی پر شدم از ترانههای سیاه پر شدم از ترانههای سپید از هزاران شرارههای نیاز از هزاران جرقههای امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب تو را ز تو ماندم، تو را هدر کردم غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شوم زوال ره تاریک مرگ میسپرم آه، ای زندگی من آینهام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ بنگرد در من روی آئینهام سیاه شود عاشقم، عاشق ستارهی صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هرچه نام توست بر آن... بعدی از " مهدی سهیلی " لطفا
دم به دم نور امیدی ز نگاهت گیرم مستی زندگی از چشم سیاهت گیرم هر نگاهت به تنم آتش تب میریزد بوسه ای ده که بدین شعله گواهت گیرم گل لب را به نسیم سخنی رنجه مدار که هزاران خبر از طرز نگاهت گیرم لطفا با فاضل نظری
از باغ می برند چراغانیت کنند تا کاج جشن های زمستانیت کنند پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن می روی شاید به خاک مردهای ارزانیت کنند یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست از نقطهای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانهایست که قربانیات کنند از فردوسی لطفا
جهان چون بزاری برآید همی ... بدو نیک روزی سرآید همی چو بستی کمر بر در راه آز ... شود کار گیتیت یکسر دراز بیک روی جستن بلندی سزاست ... اگر در میان دم اژدهاست و دیگر که گیتی ندارد درنگ ... سرای سپنجی چه پهن و چه تنگ پرستنده آز و جویای کین ... بگیتی ز کس نشنود آفرین چو سرو سهی گوژ گردد بباغ ... بدو بر شود تیره روشن چراغ کند برگ پژمرده و بیخ سست ... سرش سوی پستی گراید نخست بروید ز خاک و شود باز خاک ... همه جای ترسست و تیمار و باک سر مایهٔ مرد سنگ و خرد ... ز گیتی بیآزاری اندر خورد در دانش و آنگهی راستی ... گرین دو نیابی روان کاستی اگر خود بمانی بگیتی دراز ... ز رنج تن آید برفتن نیاز یکی ژرف دریاست بن ناپدید ... در گنج رازش ندارد کلید اگر چند یابی فزون بایدت ... همان خورده یک روز بگزایدت سه چیزت بباید کزان چاره نیست ... وزو بر سرت نیز پیغاره نیست خوری گر بپوشی و گر گستری ... سزد گرد بدیگر سخن ننگری چو زین سه گذشتی همه رنج و آز ... چه در آز پیچی چه اندر نیاز چو دانی که بر تو نماند جهان ... چه پیچی تو زان جای نوشین روان شاهنامه --- نبرد دوازده رخ، ابیات آغازین نفر بعدی، از اختر آسمان ادب ایران، زنده یاد بانو پروین اعتصامی، لطفا!