***** نگاهی به رضا انداختم که دیدم دارد با آرتین صحبت میکند. با تکان های دست مهسا به خودم آمدم وگفتم: -چی؟ -حواست کجاست دختر! میگم بیا بریم برقصیم. -نه. -چی نه؟حالت خوبه! -نه یعنی اره. - پاشو بریم برقصیم حوصلم پوکید. بعد هم دستم را کشید برد وسط دلم نمی خواست برقصم، یعنی روم نمی شد جلوی رضا برقصم ولی از یک طرف هم می خواستم ببینم واکنش رضا چجوریست. داشتیم میرقصیدیم که مهسا گفت: -بهت تبریک میگم. -تبریک برای چی؟ -اومدن آرتین دیگه. -اهان،ممنونم. -فدات،راستی نگفتی این یارو کی بود دست نداد؟ -دوست آرتینِ. -اِه نمیدونستم آرتینم از اینجور دوستای اُمل داره. نمیدونم چرا یهو جلویش جبهه گرفتم و گفتم: -مهسا خجالت بکش اون پایبند به اعتقاداتشه،جلوش چیزی نگونمی خوام ناراحت بشه. -اهوع،نه بابا نکنه چشمتو گرفته،خیلی باید دیوونه باشی که عاشق همچین آدمی بشی حیفت نیست. بعد صورتش را حالتی که انگار چندشش شده است کرد که گفتم: -نگران نباش،چشم منو این جور آدم ها نمی گیره ،فکر نکنم حتی دو کلمه مثل آدم بتونیم با هم صحبت کنیم،ولی هر کس برای خودش اعتقاداتی داره همونجور که من و تو اینجوری فکر می کنیم. دیگر نه او چیزی گفت و نه من. مهسا دختر خوبی بود ولی اعتقادات خاصِ خودش را داشت یعنی داخل خانواده ی آزادی بزرگ شده بود مثل من،خانواده ی پدریم فکر می کردند که راحت بودن با یک دیگر چیز خیلی عادی است و برای همین است که فکر میکنند رضا اُمل است ،ولی این گونه نبود و بلکه این خودشان بودند که زیادی با هم راحت بودند. البته خانواده ی من هم،همین عقاید را دارند حتی خود من هم به این گونه ادم ها که مثل رضا هستند میخندیدم ، ولی نمیدانم چرا با دیدن رضا یک چیزه عجیب در من ظاهر یا شاید هم روشن شده است.
سر جای قبلیم رفتم و نشستم که آرتین با عصبانیت گفت: -خسته نباشی. -سلامت باشی. -آرمیتا توی این جشن کلی آدم غریبه هست، اون وقت تو میرقصی که کیف کنن از رقصت. -آرتین حرف دهنتو بفهم، معلوم هست چی میگی من همچین آدمیم؟ -بخاطر اینکه همچین آدمی نیستی میگم چرا رقصیدی؟ با عصبانیت بلند شدم و گفتم: -برات متاسفم. رفتم بالا توی اتاقی که لباس هایم را عوض کرده بودم ،مانتو و شالم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم،از پله ها پایین رفتم که آرتین جلویم را گرفت و گفت: -کجا؟ حرصم گرفت،غرورم را جلوی اون دوست عوضیش خرد کرد و از همه مهم تر،مرا هـ ـرزه دانست حالا طلبکار هم هست. گفتم: -خونه ی دوست پسرم امشب باهاش قرار دارم، قراره.... با سیلی که خوردم ساکت شدم و متعجب نگاهش کردم باورم نمی شد این گونه شیرینی آمدنش را بهم بدهد،با نفرت گفتم: -ازت متنفرم. دستش را با کلافگی داخل موهایش فرو برد و گفت: -قبول کن حرفات درست نبود. -هه به سمت دَر رفتم و به صدا زدن هاش توجهی نکردم; از خانه خارج شدم. کاش ماشینم را آورده بودم. با اعصابی داغون به سمت خانه حرکت کردم. ماشینی کنارم بوق زد با فکر اینکه مزاحم است بهش توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم که شیشه ی ماشین را پایین کشید و گفت: -آرمیتا خانوم بیاید سوارشید، الان دیر وقته تنهایی خوب نیست توی خیابونا باشید.
رضا بود. بدون توجه به او به راهم را ادامه دادم، که دوباره بوق زد و گفت: -لج نکنید بیاید سوار شید. همان موقع ماشینی جلوتر ایستاد،راننده اش یک جوون مست بود و تیپ حال بهم زنی داشت. -خانوم خوشگله بیا سوار ماشین من شو امشب شب خوبی میشه ها. ناخوداگاه عُق زدم و سرم گیج رفت همان موقع رضا پیاده شد و رفت سمت ماشین پسره، از ماشین بیرون کشیدش و یقه ی لباسش را گرفت و مشتی به دهنش زد. حالم داشت بهم می خورد نمی دانستم باید چه کار کنم،زدم زیر گریه و گفتم: -ولش کن رضا. بی توجه به حرف من،به کارش ادامه داد که دوباره گفتم: -حالم بده،تو رو خدا ولش کن. ولش کرد و گفت: -برو تو ماشین. خواستم مخالفت کنم که داد زد: -گمشو برو تو ماشین. واقعا ازش ترسیدم هیچ وقت این گونه ندیده بودمش، من خیلی عصبانیش کرده بودم ولی،این بار انگار خون جلوی چشم هایش را گرفته بود. به سمت ماشینش حرکت کردم و سوار شدم. بعد از چند دقیقه آمد، پشت رُل نشست وحرکت کرد. صحبتی بینمان رد و بدل نشد. هنوز حالت تهوع داشتم ولی جرئت نمی کردم بگویم. دستم را جلوی دهنم قرار دادم و گفتم: -نگه دار. نگاهی به طرفم انداخت و ماشین را کنار خیابان متوقف کرد. از ماشین پیاده شدم و دویدم سمت جدول ها، خدارو شکر کسی نبود; هر چند ساعت 12 بامداد بود. گلاب به رویتان هر چی خورده بودم را بالا اوردم. بعد از چند دقیقه دستمال و بطری جلویم گرفته شد