ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ می نگریست. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ: ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد. ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ می فروختم، ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ. ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺍﯾﻦ ﻫﻢ می گذرد. گر به دولت برسی، مست نگردی مرد گر به ذلت برسی، پست نگردی مرد اهل عالم همه بازیچه دست هوسند گر تو بازیچه این دست نگردی مردی
#تلنگــر انسانهای ناپخته همیشه میخواهند که در مشاجرات پیروز شوند... حتی اگر به قیمت از دست دادن "رابطه" باشد... اما انسانهای عاقل درک میکنند که گاهی بهتر است در مشاجره ای ببازند، تا در رابطه ای که برایشان با ارزش تر است "پیروز" شوند... هیچگاه فراموش نکنیم که هیچکس بر دیگری برتری ندارد ؛ مگر به " فهم و شعور " ؛ مگر به " درک و ادب " ؛ آدمی فقط در یک صورت حق دارد به دیگران از بالا نگاه کند و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمین افتاده را بگیرد و او را بلند کند ! واین قدرت تو نیست ؛ این " انسانیت " است....!!
#تلنگر یه "فلج قطع نخاعى" از خواب كه بيدار میشه منتظره يک نفر بيدار بشه، با خجالت ببرتش دستشويى و حمام و كاراى ديگه شو انجام بده... ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار ديگه خودش بتونه راه بره و كاراشو انجام بده... يه "نابينا" از خواب كه بيدار ميشه، روشنايى رو نميبينه، خورشيد و نميبينه،صبح رو نميبينه. ميدونى آرزوش چيه؟ فقط يكبار فقط يك روز بتونه نزديكان و عزيزاش و آسمون و زندگى رو با چشماش ببينه... يه بيمار "سرطانى" دلش ميخواد خوب بشه و بدون شيمى درمانى و مسكن هاى قوى زندگى كنه و درد نكشه... يه "كر و لال" آرزوشه بشنوه و بتونه با زبونش حرف بزنه... يه "بيمار تنفسى" دلش ميخواد امروز رو بتونه بدون كپسول اكسيژن نفس بكشه... يه معتاد در عذاب آرزوى بيست و چهار ساعت پاكى رو داره... الآن مشكلت چيه دوست من؟ دستتو ببر بالا و از ته قلبت شكرگزارى كن که از قدیم گفتن شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند با تمام وجودت از نعمتايى كه خدا بهت داده استفاده كن. تو خيلى خيلى خوشبختى، غر نزن، ناشكرى نكن.
#تلنگر فردی چندین سال شاگرد نقاش بزرگی بود و تمامی فنون و هنر نقاشی را آموخت.استاد به او گفت که دیگر شما استاد شده ای و من چیزی ندارم ک به تو بیاموزم. شاگرد فکری به سرش رسید، یک نقاشی فوق العاده کشید و آنرا در میدان شهر قرار داد ، مقداری رنگ و قلمی در کنار آن قرار داد و از رهگذران خواهش کرد اگر هرجایی ایرادی می بینند یک علامت × بزنند و غروب که برگشت دید که تمامی تابلو علامت خورده است و بسیار ناراحت و افسرده به استاد خود مراجعه کرد. استاد به او گفت: آیا میتوانی عین همان نقاشی را برایم بکشی ؟ شاگرد نیز چنان کرد و استاد آن نقاشی را در همان میدان شهر قرار داد ولی این بار رنگ و قلم را قرار داد اما متنی که در کنار تابلو قرار داد این بود که : اگر جایی از نقاشی ایراد دارد با این رنگ و قلم اصلاح بفرمایید غروب برگشتند دیدند تابلو دست نخورده ماند.استاد به شاگرد گفت: همه انسانها قدرت انتقاد دارند ولی جرات اصلاح نه...!
هیچوقت به درستی نمی توانی بفهمی پشت خنده های کسی چقدر بغض جمع شده پشت بیخیال گفتنش چقدر حرف نگفته پشت بی تفاوتی هایش چقدر دلتنگی... پشت آرایش غلیظ یک زن چقدر عشق، دلشوره، اشک، شک پشت سکوت سنگین یک مرد چقدر غرور، ترس، درد... تو هیچوقت نمی توانی بفهمی پشت دستهای گره خورده یک زن و مرد چقدر فاصله خوابیده پشت تعهد شناسنامه ای شان چقدر هوس... پشت قیافه منطقی یک آدم چقدر جنون پشت عصبیت یک آدم چقدر مهربانی... پشت سر شلوغی های کسی چقدر تنهایی پشت انزوای کسی چقدر دلیل... تو هیچوقت یک خود فروش را در تنهایی اش ندیده ای همونطور که یک معتقدِ دو آتشه را در خلوتش... تو از خاطرات کودکی یک قاتل زنجیره ای، یک دزد حرفه ای، یک معتاد الکلی چیزی نمی دانی... تو از آرزوهای آدم ها، عشق هاشان، نفرت هاشان، اجبارهاشان، مصلحت هاشان و فریاد فروخورده در گلوشان هیچ چیز نمی دانی تو شاید ندانی مقیاسی که با آن اندازه میگیری چقدر می تواند درصد خطا داشته باشد و اعتقاداتی که به سخره میگیری چگونه می تواند دلیل ادامه راه باشد تو خیلی وقتها، خیلی جاها، در خیلی شرایط نبودی اما راجبش گفتی قضاوت کردی رای دادی محکوم کردی تو خدا نبودی اما خدایی کردی
باید خداحافظی کرد! از همه آنهایی که دوست داشتنِ بی شائبه را نیاموخته اند. از همه آنهایی که عشق را حقِ مسلمِ خود میدانند و حتی ذرهای عشق ورزیدن بلد نیستند. از همه آنهایی که چشمهایشان را به خوبیها میبندند و کوچکترین اتفاقها را از دریچه ی شک و تردید میبینند. از همه آنهایی که هرگز کلامی به مهر بر زبانشان جاری نمیشود، آنهایی که تمام فرصتها را غنیمت میشمارند برای رنجاندن کسانی که تشنه ی محبتند. باید خداحافظی کرد! از آنهایی که به کرات دل ما را شکسته اند. از آنهایی که از شادمانیهای ما شاد نمیشوند. از آنهایی که در غمها نه غمخوارِ ما هستند نه سنگ صبور از آنهایی که با ما هیچ خاطرهای نمیسازند،آنهایی که به سادگی ما را فراموش میکنند، آنهایی که تنها زمانی سراغِ ما میآیند که چیزی میخواهند یا کاری دارند باید خداحافظی کرد! از خودمان ... باید با یک خودِ جدید آشنا شد با کسی که خودش را بیش از اینها دوست دارد با کسی که میتواند راست قامت بایستد و با قدرت و شهامت مرزهای خود را به دیگران نشان دهد. نشاند دهد خطِ قرمز او احترام متقابل است چه در کلام چه در رفتار خداحافظ آدمهای ...
#تــــلنگر قولها.. "بــی اعتبـار" حرفــها.. "نـاخـالص" عشقــها.. "پوشــالی" محبـتها.. "قــلابی" خوبیــها.. "تظــاهر" دیــدارها.. "تفــاخر" صورتــها.. "پــر رنگ" سیــرتها.. "بــی رنگ" شعــارها.. "بــدون عمــل" قضــاوتها.. "بــدون عــدل" و.... در کدامین نقطه از انســانیت ایستاده ایم ؟ یـادش بخیــر..... روزهایی که دروغگو دشمـن خــدا بــود...!
#تلنگر میدونید چرا بعضی از ما بهسختی خوشحال میشیم؟ چون به چیزایی که موجب ناراحتیمون میشن، چسبیدهایم!
رسالت ما بیدار کردن وجدان ها و تلنگر زدن به قلب هایی است که محبت در آن خاک گرفته است انسانیت را به خود و دیگران یاد آوری کنیم .... .