چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما نالهٔ ما حلقه در گوش اجابت میکشد کز سحرخیزان آن صبح بناگوشیم ما فتنهٔ صد انجمن، آشوب صد هنگامهایم گر به ظاهر چون شراب کهنه خاموشیم ما نامهٔ پیچیده را چون آب خواندن حق ماست کز سخن فهمان آن لبهای خاموشیم ما بی تامل چون عرق بر روی خوبان میدویم چون کمند زلف، گستاخ بر و دوشیم ما از شراب مارگ خامی است صائب موج زن گر چه عمری شد درین میخانه در جوشیم ما "صائب تبریزی"
شب ها ، پرده دلم را کنار می زنم ، پنجره قلبم را باز می کنم ، و از دور ، به تماشای تو می ایستم ، در این صحرای دلتنگی ، ستاره کویر دیدَنیست...!
از گندمزارها که می گذرم دست ام به خوشه هاست دلم با تو از خیابان که می گذرم یاد تو با من است چشم ام به چراغ راهنما راه که می روم با منی کندتر از من قدم برمی داری زودتر از من به خانه می رسی. "آرزو نوری"
خودم را قانع می کنم که شاید نمی خواند که شاید به گوشش نمی رسد که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند از حجمِ دلتنگى ام مگر می شود یک نفر جان دادنَت را ببیند بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و سراغَت را نگیرد...؟! "علی قاضی نظام"