در اینجا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است. از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خودرا، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است. از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جستند کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند. من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشتم من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم . در این جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر... در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند. در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد. من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش - من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش. مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان، می گذشتم از تراز خاک سرد پست... جرم این است جرم این است احمد شاملو
آدم ست دیگر؛ دلش از بعضی ها میگیرد ... اصلا دل یعنی همین ... که بگیرد ، که تنگ شود، که پر دربیاورد ، شور بزند ، دوست بدارد ،قنج برود و .... اما امان از آن وقت هایی که آدم دلش از کسی بگیرد ... آنقدر گرفته ،که میشود اندازه ی هزار بغض مانده درگلو ، میشود قدم های سنگین ، میشود بی حوصلگی های ممتد، میشود تکرار ِآهنگهای غمگین ... نه میشود بیرونش ریخت ، نه فراموشش کرد .. عین موجی ست، باید بیایید و برود ...تا آنقدر در طوفانش دست و پا بزند تا به آشوبش خوبگیرد .. و یک جایی در ته ته های خودش چالش کند .. آدم ست دیگر ؛ دلش میگیرد از خیلی چیزها ... از خیلی حرفها ؛ از خیلی آدمها و هیچ چاره ای ندارد که تحمل کند ، که تاب بیاورد ، که بریزد تو خودش ... و هی بزرگتر میشود ، وسیع تر ، تا جا برای همه ی گرفتگی هایش باشد .. اینروزها دل ها همه گرفته ست ... شاید این بهار کاری بکند ...
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد امـا فـاجعـه ی زنـدگی تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای...
صبح جمعه ڪه بیاید از خواب بیدار شوم تو نشسته باشی تماشایم ڪنی و بگویی : جانم صبح جمعه ات بخیر شاید این یڪ معجزه باشد و تـــو پیامبر آرامش دل افروخته ی من .